۱۳۸۷/۰۶/۰۸

انواع تحصیلکرده ازلحاظ فکری

بقلم رازگو بلوچ
هیچ کس کامل نیست. هیچ قالبی را هم نمی توان برای آدمی یافت. آدمها ترکیبی هسنتد از ویژگیهای قالبی شناخته شده ما. " تحصیلکرده" نیز قالبی است که ما برای معرفی دسته ای از انسانها بکار می بریم, هرچند حتی ممکن است تعریف مشخصی از آن نداشته باشیم. برای همین است که هربار انتظارات مورد نظر را از این دسته نا مشخص برآورده شده نبینیم, به مذمت کلی این عنوان و قالب می پردازیم. این نوشته به اختصار و اجمال و بصورت انتزاعی به دسته بندی تیپ های شخصیتی تحصیلکردگان از لحاظ فکری می پردازد. بدیهی است شخصیت هر فرد می تواند ترکیبی از ویژگی های ذیل را با درصد های متفاوت در بر داشته باشد. در این نوشته عجالتا تحصیلکرده را به معنای " هر کس که مهارت مطالعه نوشتجات عمومی را داشته باشد" تعریف نموده و از قید رتبه تحصیلات می گذریم:
1- تحصیلکرده کاسب: به تخصصش چسبیده است و نان آنرا میخورد. دنبال رفاه و کسب در آمد است بی آنکه ادعایی درحوزه فکری و اجتماعی داشته باشد. حتی چندان به مقام و موقعیت های شغلی واداری نیز علاقمند نیست مگر آنکه ضامن افزایش رفاه و درآمد هر چه بیشترباشد. علاقه ای به بحث و مجادله فکری ندارد.سیاست را یک قمار کثیف و بی حاصل دانسته و علاقمندان به مباحث روشنفکری را تا سرحد احمق بودن می نگرد.

2- تحصیلکرده قلابی: نه استعداد وعلاقه ای به محتوای مباحث درسی داشته و نه حتی قبول دارد که دیگران با موفقیت تحصیلی خود شاهکار کرده اند. او در عمق وجودش متعجب است و با این سوال روبروست که چرا از بر کردن یک مشت نوشته مبهم و بدرد نخور کتابها امروزه اینقدر مهم شده و شرط ترقی جایگاه آدم هاست. با این وجود نمیخواهد از قافله عقب بیفتد.

او خود را آدم توانمندی می داند که ممکن است بی جهت بخاطر نداشتن کاغذ پاره ای بی اهمیت از انظار پنهان مانده و فرصت ابراز توانمندی پیدا نکند. لذا برای بدست آوردن مدرک تحصیلی از هیچ کوششی و لو توسل به راههای ناصواب فرو گذار نمیکند.در کمال تعجب شاید بتوان بیشترین میزان تبلیغ و تظاهر به دانایی رادر میان این گروه پیدا کرد.
3- تحصیلکرده جاهل: هرجور که به حکم شرایط شکل گرفته است باقی خواهد ماند. نه تحصیل می تواند روحیات او را تغییر دهد و نه محیط های جدید. مرغ در ذهن او همیشه یک پا داشته است. او تا ابد یا کافر و دهری باقی خواهد ماند و یا مذهبی خشکه مقدس. فرقی نمی کند, او در هر دو حالت فکر می کند در زندگی فقط یک طرزفکر درست می تواند وجود داشته باشد و آن بدون شک همانی است که او یافته است.

باروت ذهنش با جرقه های فکری مشتعل نمی شود و کمتر برایش طرح سوال خواهد شد. تعلق او به گروههای ایدئولوژیک, قومی و یا مذهبی فاجعه ای است برای گفتمان و منطق و توسعه.

4- تحصیلکرده خنثی: می تواند درسخوانده متوسط, ضعیف و حتی گاه قوی باشد. اما او نه چندان ازچیزی تعجب می کند و نه خیلی کنجکاویش برانگیخته می شود. او از عجیب ترین تضاد ها به سادگی می گذرد. می تواند همزمان هم از اعتقاد به تناسخ بگوید هم به اثبات فرضیه تکامل داروین بنشیند, و در عین حال حکایت آدم ابوالبشر را با آب و تاب تعریف کند.هم از آنهم بی آنکه ذره ای احساس تضاد ذهنش را مشغول کند. هم زمین را روی شاخ گاو می پندارد و هم از اورانوس و نپتون و پلوتون می گوید!

او افکار و آرمانهای دیگران را نمی فهمد ولی با آنها مشکلی نیز نخواهد داشت. شنونده خوبی است ولی همداستان کردن او با خود هیچ توفیری نمیکند؛ به ویژه وقتی که در اقلیت هستید. وضع موجود برای او بهترین گزینه است.
اگر نگوئیم عمده تحصیلکردگان جزء این دسته هستند, دست کم می شود گفت عمده آنها درصد بالایی از این ویژگی را دارا هستند.

5- تخصیلکرده طوطی وار: درسهایش را خوب می خواند ونمره بیارحرفه ای است. اتفاقا هر چه را که به ذهن می سپارد به نوعی معتقد نیز می شود. هر حرف علمی که می زند به یک فرمول, تئوری, کتاب و یا بویژه به نام یک اندیشمند معروف توسل می جوید. کار به بحث و سخنرانی و نوشتن نیز بکشد, او نمی گوید که از دیگران چیزی کم دارد. حتی ممکن است پر مدعا تر نیز باشد.

اما مشکل اینجاست که ذهنش یک پله نیز از آنچه که بخود تزریق کرده است فراتر نمی رود. او بی شباهت با تحصیلکرده جاهل نیست, از آن حیث که میانه ای با سوال کردن و کنجکاوی و شک علمی ندارد.
6- تحصیل کرده فهیم: این همان چیزی است که ذهن عامه از تحصیلکردگان می شناسد و انتظار دارد. او در کنار تخصصش مطالعات جانبی نیز دارد, از مسائل دور و بر تحلیل مناسبی داشته و دیدگاهی توسعه طلب و اصلاح گرا نسبت به جامعه و جهان دارد.
با این حال, او به هنجار های فکری جامعه واقف بوده و مخالفت اساسی با آن ها ندارد. او ممکن است حتی کتاب و مقاله بنویسد. سخنران و تحلیل گر هم بشود, اما گفته هایش را باید مدیون کتابها و یافته های دیگران دانست. او مولد فکر و اندیشه جدید نبوده اما از توان درک بالایی برخوردار است.
7- تحصیلکرده اهل اندیشه: او یک کاوشگر است و ماجراجوی فکری. به افق های نو می نگرد. دائم با سوال های" چرا اینگونه است" و " چه باید کرد؟" روبروست. ممکن است شدیدا اهل مطالعه باشد, اما کمتر بین تخصص تحصیلی او و مطالعات و اندیشه هایش رابطه ای برقرار است. حتی ممکن به "دانش" اهمیت چندانی ندهد, او نسبت به "نگرش" های مختلف کنجکاو است.

او معمولا قدرت شهود و الهام بالایی داشته و با حداقل اطلاعات بیشترین و جامع ترین تحلیل ها را ارائه می دهد. او معمولا توسط اطرافیانش درک نشده و یا حتی ممکن است به ضعف های بسیاری متهم شود. او یک تحول گراست و معمولا به نقش خود در تاریخ بیشتر علاقمند است تا به موقعیت و موفقیتش در اجتماع. طبعا تولید اندیشه مدیون این دسته است.
رازگو بلوچ – مرداد 1387

۱۳۸۷/۰۵/۲۹

دانشگاهیان بلوچ: توهم اقتدار یا خواب خرگوشی

بقلم رازگو بلوچ
با توجه به شرایط پیش آمده قرار بر عدم آپدیت کردن گذاشته بودم. اما درج مکرر نظر نسبتا تند همکار مطلب نویس مان آقای احمد رضا طاهری در لینک نظراتم و سپس در وب سایت شان بنام بلوچ آکادمی بدون درج و یا حتی لینک دادن به مطلب اصلی ناچارم کرد مطلب ذیل را تهیه نمایم. شایسته است آقای طاهری نسبت به درج کامل آن در وب سایت خود بر حسب اخلاق رسانه ای اقدام نمایند.
بد نیست یاد آورشویم آقای رخشانی مدیر مسئول روزنامه زاهدان با درج کامل مطلب قبلی اینجانب با عنوان " نقدی بر نقد آقای رخشانی: دهمرده رفت" در صفحه 6 شماره 1230 مورخ 12 مرداد1387 روزنامه شان, اقدام قابل تقدیری در راستای ظرفیت سازی اجتماعی انجام داده اند. آنچه که برای ایشان مستحب بوده است,برای آقای طاهری واجب به نظر می رسد:

آقای طاهری با سلام
لینک ونوشته جنابعالی در خصوص مطلب اخیرم با عنوان " دانشگاهیان بلوچ از ملایان یاد بگیرند" که نخست در ستون نظراتم و سپس با کمال تعجب در صفحه اصلی وبلاگ خودتان منعکس شده بود, ملاحظه شد. اینجانب صراحت لهجه و حتی نفس چالش فکری را چون شهد گوارا و چون آب حیاتی میدانم و از هر که باشد به ویژه از دوستان اهل قلم بدیده منت می گذارم. اما اجازه می خواهم که بگویم با شما چندان هم عقیده نبوده و از نقد تان نیز جز یک فید بک شخصی همراه با احساسات فردی چیزی بیشتر دریافت نکردم. لذا به تفصیل بیشتر عرض نمایم که:

1- از غلیان مشهود احساسات و پیش فرض های عقیدتی و یا صنفی شما می گذرم و در کمال تعجب احتمالی تان به شما حق می دهم. بله! من حرفی نزده ام که در پس آن منتظر گل و شیرینی باشم. من صحبت از رازی کرده ام که حتی با وجود اقرار به قلب, باز هم شنیدنش ناخوش آیند است. طبعا جراحی دردناک, گاه با فغان و فریاد همراه است. بنابر این علت تلخی پاسخ تان و یاسخ ناگفته هر کس دیگر را درک می کنم. در مثل مناقشه نیست؛ کسی که درب سطل زباله را باز می کند, نباید منتظر ممنون و تشکر دیگران باشد.

2- خوب بود در بکار بردن عنوان " تفرقه انگیز" تامل بیشتری می کردید. کاش به جای این قبیل برچسب های کلی و عوامانه که همه دچار آنیم و چه الان و چه در طول تاریخ چوب آنرا کم نخورده ایم, به نقد محتوای مطالب می پرداختید, که این برای اهل تحقیق و دانشگاهی زیبنده تر است. کاش می گفتید که کدام مورد از نکات مطرح شده در نوشته را قبول نداشته و خلاف واقعیت می بینید و دلیل تان را می آوردید. البته هیچ باکی نیست حرف نو همیشه تاوان داشته است.

نگفته اید منظور تان چه نوع وحدتی است که نوشته من قصد تفرقه و برهم زدن آنرا داشته است ؟ نکند منظورتان همان تک صدایی در حوزه فکری و عقیدتی است که متاسفانه جامعه کوچک خودمان نیز مشابه دیگرجوامع کمتر توسعه یافته دچار آن است؟

3- گفته اید که: " چنین مقایسه ای به نظر بنده اساس درستی نداشته و تحلیل شما فاقد درک عمیق از شرایط جامعه میباشد". امید وارم که بتوانم از هر تذکری صرف نظر از نیت آن به نفع خود بهره بگیرم. از این بابت بر من منت گذاشته اید اجرتان هم با خالق. بعید نیست در مواردی حق با شما باشد. بهر حال حوزه دید هر انسانی محدود است و من نمی توانم استثناء باشم.

امید وارم بحث شخصی نشود ولی بعنوان قدر دانی از تذکرتان شاید یاد آوری این نکته بی فایده نباشد که اتفاقا این خطر(عدم درک شرایط جامعه) بیشتر از اینجانب متوجه جنابعالی است. البته خداوند نصیب همه بگرداند. جنابعالی به برکت تولد در خانواده ای سرشناس و دانشگاهی, با کمترین دغدغه و با میل خود و در میان تشویق اطرافیان به کسب مدارک دانشگاهی مشغول بوده اید و هنوز فارغ التحصیل نشده فرصت بحث و شرکت در مجالس و محافل سطح بالا را یافته اید.

نمی گویم که شما با رانت اجتماعی رشد کرده اید ولی فقط از خود می گویم که همزمان با تحصیل در همان مقاطع ابتدایی مجبور به انجام کار سخت و کمک در نان آوری خانه بوده ایم. با این حال, به سبب اعتقادات خانوادگی همزمان در مکتب خانه های دینی هم تحصیل کرده ایم و پس از دیپلم نیز به جای تشویق, با مخالفت آنان برای ادامه تحصیل مواجه بوده ایم. انتخاب رشته مان نیز به ناچار نه از روی علاقه و استعداد که از روی اجبار شغلی بوده است. بهر حال نمی شد دستان پینه بسته پدر را دید و با اسکناس های مچاله شده و کهنه ای که با هزار مشقت به چنگ آورده است وهوس تحصیل در دانشگاه و رشته دلخواه را کرد و با کمتر از نوام چامسکی و فلانسکی نشست و برخاست نکرد.

از این روست که می گویم آنچه که دیگران فی المثل تحت عنوان تئوری هرم نیاز های انسانی آبراهام ماسلو از روی حروف سربی کتب دانشگاه فرا گرفته اند, ما پیشتر از صفحه زندگی واقعی درک, لمس و کشف کرده ایم.

گناهی بر کسی نیست. هر کسی محصول شرایط محیطی خود است. اما انصاف بدهید من در شرایطی نزدیک تر با جامعه بلوچ قرار دارم یا جنابعالی؟ آیا زندگی شما شباهت بیشتری با مرکز نشینان مرفه و ایمن تر ندارد؟ آن دسته از مرکز نشینانی که علیرغم سالها ماندن در بلوچستان هنوز هم با ذهنیات کاملا متفاوتی به منطقه نگاه کرده و هرگز تجسمی عینی و ملموس از فقر, بی سرپناهی, بی نان آوری, جهل و خشونت, تبعیض و تعصب در ذهن نداشته و اینگونه عبارات را در حقیقت کلماتی شعاری, تکراری و فانتزی می بینند.

با آنکه اتفاقا به کرم کتاب معروفم و بقول بسیاری عمرم را با مطالعه تلف کرده ام, اما با نگاهی اجمالی به نوشته هایم در می یابید که تقریبا اثری از نوشته های کتب و گفته های دیگران در مطالبم نمی بینید. به عبارتی کوشیده ام به جای لفاظی و طرح اصطلاحات و مباحث دهن پر کن و نقل قول از مشاهیر آکادمیک, به انعکاس ساده یافته ها و تراوشات نسبتا مستقل ذهنم بپردازم.

این استراتژی علاوه بر آنکه ذاتی بوده است, اما برای آن دلیل عقلی نیز دارم: یافته ها مباحث علوم انسانی به اقرارخودشان صد درصد قطعی نبوده و یا دست کم قابل اعمال در همه شرایط و توسط هر کس نبوده وهمیشه این واقعیت های عینی است که جلو تر از آن ها قرار داشته و حرف آخر را می زند.

بدون شک هرچند توسعه جوامع بدون دانش تحقیقی و آکادمیک نامیسر است, اما بر حسب تجربه صد ساله جوامع جهان سوم, کاملا غیر منطقی است که با صرف انتقال بسته های دانش و تزریق مدرک داران بویژه در حوزه علوم انسانی منتظر تحول و روشنگری بود. تجربه می گوید که انسان شرقی و خاورمیانه ای و شاید همه, چیزی را که خود درک, لمس و تجربه نکرده است (در حوزه علوم انسانی), چندان جدی نگرفته و عملا بکار نمی گیرد.

مگر نه اینکه عده مدرک داران دانشگاهی در ایران هم اکنون به بالاترین سطح رسیده و به یک ایپدمی تبدیل شده است؟ مگر نه اینکه نوشتن پیچیده ترین مقالات علمی در حد چند "کپی و پیست" ساده از اینترنت تبدیل شده است؟ مگر دانشگاهها تا روستاها کشیده نشده اند؟ آیا به همان نسبت شاهد تحول و روشنگری در حوزه های علوم اجتماعی, سیاست, مدیریت و حتی ادبیات و هنر هستیم؟

4- شما صفات "سطحی" و "روبنایی" بودن را به شکلی منفی برای نوشته مذکور روا داشته اید. "سطحی" خواندن آنرا اشتباه می دانم اما با روبنایی بودن آن کاملا موافقم چرا که اصولا تعمد بر روبنایی بودن آن داشته ام. توضیح می دهم: می دانید که معرفت شناسی را می توان به سه درجه تقسیم کرد. می دانید که به زبان ساده و مختصر, درجه اول آن به بررسی روبنایی پدیده ها یعنی بررسی وضع موجود آنگونه که ظاهر ماجراست و درجه دوم به ریشه یابی عمیق تر آنها اما از همان منظر و نگاه قبلی می پردازد. درجه سوم آن اصولا همه دانسته ها و نگرش ها و پیش فرض های موجود را هیچ انگاشته و از منظر شک به همه چیز, دنبال کشف نگاهی تازه برای دیدن پدیده هاست.

مثالی می زنم: بدون شک هیچ عاقلی گزارش روابط عمومی مرکز بهداشت را که به موضوع شیوع مالاریا در شهر پرداخته و مملو از تاکید و تذکر و هشدار است با رساله تحقیقی یک دانشجوی پزشکی در همان خصوص, مورد مقایسه و تطبیق قرار نمی دهد, چه اینکه هر یک وپژگی و کارکردی متفاوت دارد. یکی دنبال کشف و شناخت است و دیگری دنبال اعلام و هشدار.

جالب اینجاست که دوستان نزدیکم هر گاه که لب به انتقاد از من گشوده اند, درست برعکس شما نظر داده و گفته اند که آنقدر عمیق و فلسفی به موضوعات می اندیشم که گفته هایم گاه غیر ملموس غیر کابردی می شود. من البته این راهرگز نه یک ضعف بلکه یک ویژگی می دانم, به مصداق اینکه هر چیزی بجای خویش نیکوست.

بطور خلاصه اینکه هدف از این نوشته جلب توجه دانش آموختگان مدرن به وضع اجتماعی خود بوده است و همچنین پاسخی به آنان که در مانده اند چرا ملایان سنتی در عصر مدرن نیز اینگونه پویا مانده اند. همین!

اگر قرار باشد یک پله عمیق تر رفته و علل زیرین را بررسی کنیم, حرفهای بسیاری می شود زد؛ از روانشناسی ایمان, از فلسفه معاد و تاثیرات دنیوی آن, از عملکرد مغز و چگونگی باورپذیری آن, ازN.L.P , هیپنوتیزم و تلقینات نهفته در تعالیمات و تمرینات مذهبی می گفتم. از رهبری کاریزماتیک, از تیم سازی و کارگروهی و از تئوری های سازمان می گفتم. از تفاوت و تشابه ایمان در مقابل اندیشه می گفتم. از وجود و لزوم عنصر احساس در تعالیم دینی و فقدان ذاتی آن در تعالیم آکادمیک می گفتم.
پس از آن حتی المقدور به بررسی عوامل موثر محیطی ملی و جهانی می پرداختم و در نهایت نتیجه می گرفتم که بالندگی اجتماعی مولوی ها در مقابل رکود لیسانسیه ها چیست. اما همانگونه که گفتم هدف این نوشته اصولا چیزی نبوده است که شما دنبال آن بوده اید.

5- از طرفی دیگر, آقای طاهری! در شهری که من زندگی می کنم و در شهرهای اطراف, مردم برای دارندگان دکترا و کارشناسان ارشدی که 17 الی 20 سال این شهر و آن کشور, این نمایشگاه و آن کتابخانه, این کتاب و آن مجله مشغول تلمذ و تحقیق بوده اند ارزشی جز پادویی بوروکراتیک یاهمان کار چاق کن دولتی (پارتی ادارات دولتی) قایل نبوده و حاصل اندیشه علمی و اجتماعی او را جز همان مزایای استخدامی (خانه دولتی, حقوق دولتی, عنوان و موقعیت دولتی, ...) نمی بینند. در عوض شاگرد ردی مکتب خانه های دینی را به عنوان الگوی سیاسی, اجتماعی, عقیدتی و حتی راهنمای اقتصادی و پزشکی خود راحت تر می پذیرند.
آقای طاهری! نهاد های مدنی و فعالیت های فرهنگی و توسعه خواه مستقل در این منطقه یا اساسا بارور نمی شوند و یا تبدیل به حیات خلوت فرصت طلبان اجتماعی و سیاسی می گردند. میدانید چرا؟ چرا که هنوز دانش باوری در جامعه و در افراد جامعه صورت نگرفته است و حتی بیم آن می رود که فرهنگ دانش ستیزی نیزبیش از پیش مسلط گردد.
امیدوارم درک کنید منظور و مصادیق من چیست. امید وارم درک کنید دغدغه من چیست.

این است درکی که من از جامعه خود دارم. این است چیزی که بارها از آن نوشته ام. اگر غیر این می پندارید نه بر شما گناهی است و نه بر من. بلکه شاید شما در سیاره دیگری هستید و من در دیگری.

رازگو بلوچ – مرداد1387

۱۳۸۷/۰۵/۱۵

دانشگاهیان بلوچ از ملایان یاد بگیرند...

بقلم رازگو بلوچ
پیش نویس مقاله ای طولانی را آماده کرده بودم که به بررسی علل انفعال حیرت آوردانشگاهی های بلوچ و در مقابل, اقتدار مطلق درسخوانده های مدارس مذهبی (که به اختصار ملایان بنامیم شان) در عرصه اجتماع بلوچستان می پرداخت. اما بعد صلاح دیدم به منظور تغییر لحن و ایجاز کلام نوشته نهایی را به صورت فعلی آماده کنم:
قبل از هر چیز باید اذعان داشت که تفکیک تحصیلکرده های دانشگاهی و مذهبی در این مقوله و سری نوشته های مشابه به معنای رد و قبول و ترجیح یکی بر دیگری نمی باشد. هدف این نوشته نه طرح تفاوتهای اعتقادی آنها بلکه ارزیابی روش عمل و فرهنگ صنفی متفاوت آنهاست.

1- ملایان دغدغه ای در ذهن دارند. دغدغه ای درست یا نادرست, که بخاطرش براحتی از منافع و امورات روزمره زندگی شخصی خود چشم پوشیده و عملا زندگی خصوصی خود را فرع آن دانسته اند.
عمده تحصیل کرده ها دغدغه اول و آخرشان نفع شخصی است و اگر برای آرمان هم جایی بماند, می بینند جریان باد کجاست.

2- دغدغه و آرمان ملایان شکل جمعی و تشکیلاتی بسیار محکمی به خود گرفته است, آن هم بصورت خود جوش و بدون حمایت بیرونی و بدون هزینه کردی خاص. دلیل آن این است که این آرمان و دغدغه قبل ازجمعی شدن, نخست بصورتی کاملا فردی در ذهنها شکل گرفته و به شدت تقویت شده است. لذا فرد به تنهایی و بدون حمایت و تشویق جمعی نیز در راه آن حاضر به هر گونه فداکاری است.

البته هرچند در ابتدای سنین جوانی و به ویژه در دبیرستان و دانشگاه رگه هایی از دغدغه تغییر و توسعه جامعه در ذهن تحصیلکرده شکل می گیرد, لاکن وی بعد ها با مشاهده فرصت ها و لذت های وضع موجود, رفته رفته تبدیل به عنصری منفعت گرا و محافظه کار می شود. حتی جمع شدن های موردی که در قالب دغدغه های اجتماعی انجام می پذیرند, یا معمولا نوعی معامله و بده بستان اجتماعی است و یا در حقیقت تلاش های فردی است برای فرصت طلبی هر چه بیشتر.

3- ملایان از همان ابتدا عملا با واژه ها و تکنیک های "تشکیل = کار گروهی" و " تبلیغ = نشر و آگاهی دادن" و " بحث = هم فکری و یا مجادله در راستای یک ایده" خو می گیرند. علیرغم ظاهر کاملا سنتی و حتی کهنه شان آنها کاملا با متد های کارفکری و تشکیلاتی آشنا بوده و در جامعه بطور ناخود آگاه بدان شیوه عمل می کنند.

اما تحصیلکرده علیرغم ظاهر اتو کرده و شق و رقش, و با وجود الفاظ قلنبه و سلنبه و آشنایی با انواع ایسم ها, در این مورد بی اطلاع وفاقد آمادگی است؛ لذا بی آنکه بداند چرا, مبهوت و تابع تشکیلات آنان گشته و یا تکرو و منفعل می ماند.

4 - ملایان رفاه زده نیستند. آنها بدون حقوق خاصی هم کار خود را می کنند. به دور ترین و محروم ترین محل نیز گسیل می شوند, حتی اینگونه نقاط را گاه ترجیح می دهند. آنها از تشکیلات مذهبی خود هیچ توقعی ندارند.

در عوض اصولا کارکرد دانشگاه در جوامع توسعه نیافته ای چون بلوچستان از تولید قشری مدعی فراتر نرفته است. قشری که نه طرحی نو برای جامعه خود آورده و نه دیگر غرورش اجازه می دهد که همچون پدرش بیل بردارد و راه اجدادش را دنبال کند. یک منفعل مردد که منتظر است که یک فرصت شغلی دولتی هم به او نان برساند و هم نام و اعتبارش ببخشد.


5- علیرغم طبع, روحیات و گاه منافع متفاوت که بین انسانها و منجمله ملایان وجود دارد, هیچگاه از بیرون شاهد بروز مسائل درونی و جنگ قدرت و رقابت بین آنان نبوده ایم. آنها یادگرفته اند در پرتوی هدفی مهمتر مسائل شخصی را کم اهمیت و قابل گذشت و مدارا ببینند.
در مقابل, چه کسی است که از رقابت دشمن گونه و تخریب متقابل فرصت طلبانی از جمع تحصیلکردگان برای فتح چند سنگر کوچک و حقیرانه فرصت ها خبر نداشته باشد؟


6- ملایان هر چه می خواهند بگویند, خوب یا بد, منطقی یا ناصواب, آنرا در هاله ای از تقدس و اعتقاد پیچیده و بر فرهنگ مردم حاکم می کنند. حتی امری بدیهی چون بهداشت را نیز اینگونه ترویج می کنند.

اما در مقابل همه آنچه که دانشگاهی دارد, چه محتوای دروس و مطالب و چه روش و اصول مکتسبه, برگرفته از غرب است. با قدری تقریب می توان گفت انسان غربی اصولا"عقلی" و "عینی" است (چپ مغز), در مقابل, انسان شرقی نوعا " احساسی" و " ذهنی" است (راست مغز). از این روست که می بینیم انواع مذاهب بشری از شرق برخاسته اند( از مذاهب فلسفی-روحانی شرق آسیا گرفته تا مذاهب شریعی خاورمیانه و بسیاری از مذاهب خرافی و پدیده پرستی آسیا و آفریقا). حتی هنوز هم نوبت به اصول ذهن و مکاشفه که برسد, غربیان پیشرو به سان شاگردانی مطیع و بی ادعا از شرق تغذیه می کنند.

وجود دسته دسته غربی های در حال "مدیتیشن" یا همان مراقبه در پارک ها و یا اماکن دیگر, رقص موبورهای چشم آبی با پوشش ویژه پیروان نهضت "هاری کریشنا" با موسیقی مذهبی هندوها در معابد و گردهمایی های خیابانی وسیع در اروپا, تمرین انبوه پیروان غربی مذهب چینی الاصل "فالان دافا یا فالا گان" (که اتفاقا در چین بنا به دلایل سیاسی قدغن شده است) بخوبی مثبت نکته اخیر است.

بعبارتی انسان شرقی و به ویژه خاور میانه ای و به ویژه بلوچ عادتا کاری را می کند که اعتقادش به او می گوید نه لزوما کاری که مصلحت, الزامی و یا حتی منطقی است. این نکته ای است که دانشگاهیان چوب ندانستن آنرا می خورند.

7- ملایان هر جا که فرصتی است بلافاصله با بالاترین اعتماد بنفس به تبلیغ معتقداتشان می پردازند, در کوچه و خیابان, در جمع شدن های خانواده و آشنایان, در بیمارپرسی ها و در مراسمات مختلف. در حالیکه حرفهای او نه نان مردم است و نه از وضع روز و جامعه و علاقمندی ها و دغدغه ها و آینده آنها می گوید.

اما تحصیلکرده که سالهای بیشتری هم صرف دانش اندوزی کرده و دانشش هم اتفاقا ملموس, کاربردی و عینی است, تا روی مبل ننشسته باشد و موز میل نفرماید, نطقش نمی گیرد. اگر هم چیزی بگوید بیشتر سعی درنمایش دانشش دارد تا گره گشایی از معضلات و یا طرح آرمانی مقدس.

8- تکنولوژی را به دست تحصیلکرده سپرده اند و اتفاقا ملایان به آن روی خوشی نشان نداده اند. با این وجود نتیجه کاملا بر عکس و غیر منتظره است: میکروفون و ضبط صوت را از همان عهد ادیسون به نام مساجد و مراسم وعظ می شناسند. سی دی های نطق آتشین ملاهای جوان پسند است که همه جا تکثیر و پخش می شود. بلوتوث های موبایل اگر غیر اخلاقی نباشند عمدتا مذهبی اند, وضع اس ام اس ها نیز بدینگونه است.
موضوع اینترنت و وبلاگ نویسی که دیگر بسیار عجیب تر است. هر هفته یکی دو سایت و وبلاگ مذهبی آنهم با ماهیت تشکیلاتی و تبلیغات منسجم به جمع انبوه پایگاههای مجازی مذهبی افزوده می شود که اتفافا پرطرفدارترین و فعال ترین کاربران و بازدیدکنندگان را دور خود گرد آورده اند.

آیا اصولا سهمی برای دانشگاهیان منفعل و بی صدای بلوچ می توان در این میان قابل شد؟ ایا مباحث تخصصی علمی, فرهنگی و به ویژه جامعه شناختی محلی بلوچ در این میان جایی برای خود باز کرده است؟
به تعبیر اینجانب اینترنت برای ملایان یک نعمت معجزه آسای خدادادی برای تبلیغ و یارگیری و تحکیم پایه های فکری خود است. در مقابل برای تحصیلکرده وسیله ای برای سرگرمی, رخوت و تنبلی است. نبود فرهنگ چالش مکتوب و نظر دهی در سایت های محدود بلوچی شاید ساده ترین شاهد این مدعا باشد.
رازگو بلوچ – مرداد 1387

۱۳۸۷/۰۵/۱۰

محمد ص از نگاهی جامعه شناسانه

بقلم رازگو بلوچ
این مطلب به جامعه شناسی بعثت و شخصیت حضرت محمد ص از نگاهی ویژه پرداخته و مخاطبین آن همه افراد و لو غیر معتقدین به رسالت او بوده و لذا از پرداختن به جنبه های قدسی و اعتقادی رسالت او حتی المقدور پرهیز داشته است:

امروز را { که دیگر گذشت} جهانیان مسلمان با عنوان روز مبعث جشن گرفته اند. مبعث یعنی آغاز ماموریت تغییر, تغییر فرد و جامعه جهانی توسط فردی درس نخوانده و بی بضاعت از تبار عرب, آنهم در روز گاری که اعراب حجاز در بدوی ترین شکل زندگی جمعی و فردی بسر می بردند.

"محمد ص", کسی که هم اکنون پیغمبر بزرگترین و یا دست کم دومین دین وسیع جهانی است, کاری را در جهان به انجام رساند که غیر مسلمانان نیز باید در حد اعجاز بشمار آورند. محمد اما مورد ظلم مضاعف تاریخ قرار گرفته است: ظلمی که او از همان ابتدای رسالت با تکفیر, تحقیر, و ضرب و شتم وحشیانه او و یارانش به تن خریده و ظلمی که دیگرانی بعد ها از روی جور و جهالت به نام او ویارانش بر مظلومانی دیگر روا داشته اند.

محمد اما فقط یک پیامبر نبوده است و لذا اینچنین مورد مصادره, تعبیر به سوء, سوء استفاده و تبلیغ منفی بسیاری از دین گرایان جاهل و نیز ضد دینان قرار گرفته است. محمد به عالی ترین شکل قابل تصور, انسانی آسمانی و زمینی بوده است.
من نه می خواهم به تکرار کلیشه های تهی از مفهوم بعضی ازجاهلان مذهبی بپردازم ونه با دل پر دردی که از آنان دارم, عظمت این عجیب ترین پدیده و الگوی بشری را نادیده بگذرم. بلکه قصد دارم اگر درست قادر به تببیش باشم, جنبه های شخصیتی مردی را بازگو نمایم که همزمان اسمانی و زمینی بودن را امکان پذیر کرده است.

محمد یک بودای کامل است, آنجا که عارف می شود و بریده از خلق, سالها مدام از دریچه غاری کوچک و متروک, به افق هایی فراتر از ظواهر می نگرد. او با آنکه قبل از آن تجارتکی داشته و شاید زرنگی و کیاستی در آن کار, اما به تدریج از دنیا وقیل و قالش برای همیشه چشم می پوشد و جز به کشف آنسوی ناشناخته ها به چیزی دل نمی بندد.

محمد پس از آنکه هجوم نهیبی آسمانی( بگذار آنان که به آسمان بی اعتقادند, فشار درونی یا حس روشنگری یا هرچه که می خواهند بخوانندش) او را به آغاز ماموریت تغییر جامعه بشری فرامی خواند, یک مسیح تمام عیار می شود, یک مامور تبلیغ و دعوت به خوبی ها. او در این راه گرچه مصلوب نشد؛ اما مگر کم است رنج تحقیر و مطرود شدن چند ساله در ریگزار غیر قابل زیست شعب ابو طالب, سنگ خوردن و ناسزا شنیدن از دست عامه طائف, یک به یک یاران خود را زیر شکنجه و رنج فرسوده دیدن و بی پناه ماندن و صدها رنج دیگر؟

آنگاه که هنگام نجات قوم خود که اقلیتی مذهبی و تحت ستمند می رسد, او موسای دوران گشته و دستور مهاجرت میدهد و خود نیز شبانه از رنج اقتدارگرایان بی رحم سرزمنینش گریز می کند تا برای اقلیت همکیشش سر پناهی امن تر بیابد.

محمد اما نه بوداست که مرشد عارفان وارسته است, نه عیسای خوب خصال منتقد جامعه امپراطوری دوران, و نه موسی پیامبر اقلیت هاست. او همه اینها را یکجا دارد و بلکه پا را از مرز پیامبران و آسمانی ها فراتر نهاده و الگوی زمینی های اصلاحگر نیز می شود.

او همچنین یک روشنفکر متعهد است که با نقد جامعه پر آشوب دوران, رسالتش را آغاز می کند و پس از تحمل رنج های بسیار از دل جاهل ترین و بدوی ترین و محافظه کار ترین قبایل پر آشوب عرب جامعه مدنی تشکیل می دهد. قبل از گاندی این اوست که نشان می دهد می شود در عین سیاست پیشگی, اخلاقی ترین فرد نیز باقی ماند.

محمد اما, سلطان جرئت و پایداری در مبارزات اجتماعی است. تصور کنید چه تصمیم سخت و جسورانه ای خواهد بود اگر کسی حتی در قرن حاضر که سالهاست الحادگرایی مد روزه بوده است, قرن آزادی بیان و رسانه و تنوع افکار و مکاتب است, بیاید و آنهم در نهایت صحت و سلامت فکر و روان و از روی تعقل و تامل ناگهان در جامعه ای مذهبی بانگ برارد که مثلا خدایی وجود ندارد, و یا دست کم دین فعلی شما بکلی باطل است و گمراه کننده!
سخت تر از آن استقامت و اصرار بر چنین گفته ای است که هم با ایمان عوام متعصب منافات دارد و هم با منافع خواص و ارکان قدرت آنان در تضاد. محمد در اوج جهل و خفقان و بی پناهی در جامعه خود و جهان دور و بر دست به چنین اقدام جسورانه ای می زند.

اما باید دانست که صرف نظر ازآن بانگ آسمانی که در سینه محمد فریاد می شد و او را به حرکت وا می داشت و نیز حمایت های گاهگاه و محدود ماوراءالطبیعی, دیگر تلاشهای او ریشه ای کاملا زمینی داشته و با ابزار های کاملا عادی و بشری انجام می شد.

عدم توجه به این نکته از مهمترین ظلم هایی است که بر این اعجوبه بشری روا داشته شده است. در قرآن بصراحت از زبان او گفته می شود که " من بشرم مثل خود شما که فقط به من وحی می شود". قران از ما می خواهد که زحمت, جرئت, استقامت و تدبیر های او را در راه تغییر جامعه بشری یکجا به حساب نیروهای آسمانی نگذاشته و او را خلع سلاح, بی اعتبار و غیر قابل الگو برداری نپنداریم.

متاسفانه هم جاهلان مذهبی و هم روشنفکران نادان هر دو در روا داشتن ستم بر چنین شخصیتی همداستانند. بعضی از روشنفکران ضد مذهبی با نادیده گرفتن و حتی نفی و استهزاء او خود را از این کامل ترین الگوی تغییر و تکامل جهش گونه جامعه بشری محروم کرده و از طرفی مذهبی هایی کوتاه نظر نیز با پیچیدن هاله ای از تقدس دور حتی بشری ترین و زمینی ترین ابعاد شخصیتی او, او را از یک واقعیت تاریخی به یک اسطوره ذهنی و غیر قابل الگو برداری تبدیل کرده اند.

محمد نمونه اعجاب انگیزی است از مدیریت, رهبری, جامعه شناسی, سیاست و اخلاق حتی برای محققان غیر مومن. فراز و نشیب تاریخ انقلاب محمد می گوید که او با اصول زمینی کارش را پیش برده است نه با دم مسیحایی. و این در حقیقت نه یک نقطه ضعف بلکه باید بهترین نقطه قوت او تلقی گردد.

محمد گاه کارش خوب پیش می رفت و گاه هم به بن بست می رسید همچون سالهای اول مکه و قبل از هجرت, او گاه شانس می آورد و گاه خیر. گاه چون جریان طائف مطرود می شد و گاه چون بیعت عقبه مورد استقبال قرار می گرفت. او گاهی شاد و پیروز بود و گاه آنقدر نژند از روند و اوضاع که از بلال می خواست که با سردادن بانگ محمدی نشاط را به جمع او تزریق کند: " ارحنا یا بلال"!

محمد در جنگ احد متحمل شکست شد چون یک انسان عادی, محمد دندانش شکست چون یک انسان عادی, محمد به صلح حدیبیه تن داد که در کوتاه مدت شاید به ضعف و ذلت تعبیر می شد. محمد این الگوی لطف و رحمت بناچار دستور قتل شاعری را صادر نمود آنگاه که هجو سرایی و فحاشی آبرو و هیبت پیروانش را هدف قرار داده بود. او اما "وحشی" قاتل هم حمزه را هم بخشید, چرا که الگوی رحمت بود. با این وجود او انسان بود و از حس و عواطف بشرعادی دور و بی بهره نبود و به دلیل از وحشی مسلمان بخشوده نیز خواست که قدری کمتر جلوی او آفتابی شود تا که قتل حمزه مکررا برای او تداعی نشود. محمد در اوج قدرتش عقده گشایی و لجبازی نکرد و متهم ردیف اول دشمنی با خود را در فتح مکه, نه فقط بخشید بلکه او را بزرگ و صاحب امتیاز گردانید.

یاران محمد نیزدر ذات خود انسان عادی بودند. آنها هم نقاط قوت و ضعف انسانی داشتند. بودند مسلمانانی که از پیروی محمد بکلی دست کشیدند. بودند یارانی که سر بزنگاه قول و قرار یادشان می رفت. بودند کسانی که در تردید بسر می بردند. اما فقط رهبران اجتماعی و جامعه شناسان آگاه می توانند عظمت کار او و قدرت الهام بخشی فردی و رهبری اجتماعی او را تاحدی درک نمایند.

رهبر و مرشدی که قبل از خود حتی یک نفر همفکر هم نداشت. همه در خلاف جهت آموزه های بعدی او زندگی می کردند.او در نگاه ظاهر هیچ منبع قدرتی نداشت, مگر قدرت الهام, خودسازی و صداقت. او یک به یک انسانهای مستعدی را الهام بخشید, تربیت کرد, به حرکت در آورد و با سیاست و کیاست و استقامت فرهنگ جهانی را دگرگون نمود. آیا می توان او را با رهبران سیاسی و اجتماعی دیگری که فقط از موج آماده بدنه معترض اجتماعی بهره برداری کرده اند در یک راستا قرار داد؟

چه ظلمی است که انقلاب پیچیده محمد را به سادگی در قالبی کلیشه ای بسته بندی نموده و بسان روشنفکرانی بی اطلاع اظهار داشت که او را تعارض و جنگ قدرت دو شعبه اموی و هاشمی قریش به پیش رانده است!

و چه ظلمی است اکنون که دیگرانی در قالب پیروی از او به او و به جامعه بشری روا می دارند. آنهایی که در هوس احیای امپراطوری تاریخی اسلامی به سمت اسلام گرایی خیز برداشته اند و می خواهند عقده حقارت ناشی از حمله صلیبی ها و استعمار کهن را با این عنوان جبران کرده و با غیر بشری ترین روش ها یی که مرتکب می شود نام زیبای این بزرگ مرد را مخدوش کنند.

محمد برای احیاء یک امپراطوری علیه امپراطوری های دیگر و یا به انتقام از گذشته ای نامطلوب و یا در پاسخ به عقده ای آزار دهنده قیام نکرد. او از در مودت و احساس قرابت بشری با همه دنیا در آمده و در حالی که هنوز اسلام از چند چادر قبایلی درریگزارحجاز پیشتر نرفته بود, با همه امپراطوری های دنیا رسم مکاتبه و دعوت و تبلیغ را در پیش گرفت. او اگر برای غصب امپراطوری آنان نقشه کشیده بود, قطعا درایت آنرا داشت که در زمانی مناسب تر و به شکلی منطقی تر و سیاستمدارانه تر به پیش رود.

او هرگز اسلام را هویت شرقی ها علیه غربی ها قرار نداده و هر چه داشت تحفه ای برای کل بشریت بود. او شایسته است یکبار دیگر مورد مطالعه مصلحان و آنانی که دغدغه اجتماع و توسعه و تغییر دارند قرار گرفته و دست متعصبین قدرت طلب و عقده گشا از توسل به نام این پیام آور رحمت و اصلاح گر بزرگ اجتماع بشری کوتاه گردد.
رازگو بلوچ – مرداد 1387

۱۳۸۷/۰۴/۳۱

نقدی بر نقد آقاي رخشاني: دهمرده رفت!

بقلم رازگو بلوچ
چندی پیش به مطلبی از آقای محمد تقی رخشانی برخوردم که به نقد دوران استانداری آقای دهمرده پرداخته بود. دورانی که به ناچار باید پذیرفت, نقطه اوج التهابات سیاسی, امنیتی, مذهبی و قومیتی در این استان دارای ساکنان بومی بلوچ، سيستاني و شهروندان ديگر بوده است.

از آقای رخشانی هم چیز هایی می دانم: روزنامه نگاری که در عین حفظ و تاکید بر هویت تشیع سیستانی خود, معتقد به همزیستی و رقابت مسالمت آمیز با بلوچ سنی است. او از عده بسیار انگشت شمار سیستانی های اصلاح گرا بوده که از عملکرد دسته فوق العاده متعصب و غیر دوراندیش سیستانی ها (که البته شامل همه آنان نمی باشد) رضایت نداشته و خواستار نوعی منش معقولانه و همه جانبه گرایانه در عملکرد آنانی است که بر مسند قدرت و تصمیم گیری های استانی و حتی مرکزی تکیه زده اند.

مانده بودم که به نقد آقای دهمرده بپردازم و یا به نقدی بر نقد آقای رخشانی بسنده کنم. دست کم به این دلیل که اولا اوضاع و احوال اصحاب قدرت بر همگان اظهر من الشمس است و نقد ما گزافه ای بیش نخواهد بود و دوما به دلیل آنکه انتقاد از اصحاب رسانه مرسوم تر است و شاید کم خطر تر, به دومی رضایت دادم.

بسیار علاقمند بودم که با چنین فرد معتدل و اهل اندیشه اجتماعی درجامعه سیستانی ها به بحث و همفکری می نشستم؛ اما جایگاه من با او بسیار متفاوت است. آقای رخشانی چیز های بسیاری دارد که من ندارم: او برای خود روزنامه ای دارد, دانشگاههای استانی با افتخار به او فرصت تدریس می دهند, پشتش به انبوهی از دوستان و آشنایانش گرم است که دست کم مسند قدرت و سمت های استانی بسیاری ار در اختیارداشته و هویت قومی و مذهبی اش به او امنیت خاصی بخشیده و دست کم در همان ابتدای امر به چوب بدبینی و سوء ذهنیت رانده نمی شود. دسترسی او به اطلاعات و تصمیمات مدیریتی و اجتماعی قابل قیاس با امثال من نیست. حتی مخالفانش نیز هر چه باشد آنقدر اشتراک منافع خرد و کلان با او دارند که اگر او را بکشند استخوانش را دور نمی اندازند.

اما در چنین شرایطی که هم اوضاع برای فرصت طلبی بر وفق مراد بوده وهم زمان بیش ازموقع برای انتقاد نامناسب, خیلی هنر می خواهد که کسی دور اندیشی پیشه ساخته وسخن از اعتدال و انصاف بگوید و در این بازار پر آشوب و وانفسا حال و روز اقلیت بلوچ را هم در نظر داشته باشد. اگر آنچه که شنیده ام درست باشد, رخشانی در این میان شایسته تقدیر است.

اما در ارتباط با نقد آقای دهمرده باید گفت رخشانی قدری جایگاه خود را از یک روزنامه نگار جامع نگر به سخنگوی سیستانی های مخالف استاندار و همفکرانش تنزل داده است. او در همان ابتدای مقاله لیستی از مدیرانی با سابقه در استان نام می برد که مورد بی مهری استاندار قرار گرفته اند.
او بی آنکه شاید خود بخواهد دست به یک افشاگری جالبی می زند: همه مدیران (در رده مدیر کل) نامبرده شده توسط ايشان سیستانی اند! گویا بلوچ آنقدر در این میان نادیده انگاشته شده و به حاشیه رانده شده است که حتی در صف مدیران مخالف استاندار هم مهره ای برای خود دست پا نکرده است! و از طرفی گویا بازار طرف مقابل آنقدر گرم است و خیالشان آنقدر راحت, که به جای نیاز به همدلی و ائتلاف, زمان را برای تسویه حساب و تفکیک جبهه های متنوع خود مناسب دیده اند.

شایسته بود آقای رخشانی به طرح این سوال نیز می پرداخت که چرا وضع مدیریتی استان بگونه ای است که بومی های بلوچستان در خود بلوچستان نیزاینگونه نادیده گرفته شده اند و چرا استاندارمجری "مدل استانداری بومی" برنامه ای در جهت تعدیل این وضعیت نداشته است.

"بومی" کلمه ای نامبارک است که اتفاقا همین دسته ابداع کرده که تا از یکطرف برای خود حقی ویژه در مقابل شهروندان شیعه مهاجر از دیگر نقاط کشور قائل شده و در عین حال با خلط مبحث و گمراهی ادبیات رسمی و عامه , این تنها دستاویز طبیعی بلوچ محروم و نیازمند توجه خاص مرکز را از ید وی خارج و در انحصار خود گیرند.
حال که آقای دهمرده بعنوان استاندار بومی مورد خطاب آقای رخشانی است, شایسته بود ایشان یا بعنوان یک ایرانی جامع نگر این واژه مورد سوء استفاده انحصار طلبان را تقبیح می کرد و یا در غیر این صورت می پرسید سهم بومیان بلوچ در این مدل بومی استانداری چه بوده است؟

البته بر ایشان گناهی نیست چرا که چه کسی گفته است وظیفه ایشان خبرگیری و انعکاس حقایق و وقایع این سو و آنسوی بلوچستان است؟ مگر یک آدمی تا چه حد می تواند از دور دستها نیز خبر داشته باشد و دغدغه دیگران را در ذهن؟ والا باید از جنبه های متناقض و تامل برانگیزی که نوع مدیریت بومی مذکور تجربه نمود پرده بر می داشت.

به ویژه آنجا که فی المثل در یکی از دورترین شهر های بلوچستان, نه یک بار و بلکه بکرات, هربار دهها نفر از كاركنان بومي همان شهر فلان ارگان و يا دانشگاه یکجا اخراج می شدند و بی آنکه بدانند چرا, خانواده هایشان از نان خوردن می افتادند تا که از هفتصد کیلومتر دور تر! همه اقوام و خویشان مدیران بومی! از آبدارچی و کارگر تا دیگر رده ها فاتحانه وارد شهرمذکور شده و در فضایی امن و خودمانی و خانوادگی! به تجربه مدل بومی مدیریت بپردازند.

یکی از محورهای پررنگ انتقادات آقای رخشانی, استفاده از مدیران کم توان و فاقد ظرفیت های لازم بوده است. ایشان به اجمال از انبوه پروژه های مطرحی می گوید که به همین دلیل راکد مانده و یا از دور خارج شده اند و از تبلیغات و ظاهر سازی های بی ثمری می گویند که ما همگان در طول این مدت در معرض بمباران آنها بوده ایم.

ایشان اما اي کاش قدري بیشتر ازباز گذاشتن میدان برای جولان آنانی می گفتند که چون نوجوانانی کم تجربه, احساساتی, آرمانگرا وبسیار مغرور به فرصتی که دست داده است, عنان از کف داده و با اعمال کوتاه بینانه و غیر مسئولانه خود به تحریک دیگرانی چون خود در طرف مقابل پرداخته و استانی را به سمت آشوب و عناد و رقابت هاي شرم آلود سوق دادند.

تاريخ بياد ندارد بلوچستان صحنه درگيري اقوام بلوچ و سيستاني باشد. آنها هردو وارث یک درد مشترک بوده اند. تيغ باد و آفتاب و خشكسالي بر گرده بلوچ و سيستاني يكسان نواخته است. ساحل نشينان این هامون بي وفا كه گاه تا سالها چون سراب محو و نازيبا مي شود درد فقر را خوب لمس کرده و خوي مهر و همدردي و قناعت را تا آن حد آموخته اند که از حال و روز بلوچ لب خشكيده و گرسنه دشتياري در سالهاي اوج خشكسالي خبر داشته باشند و حال که خود در موقعیتی بهترند نانی به سفره او هم بیندازند.

بلوچ و سيستاني با هم وصلت داشته اند، گاه به تدريج با هم در آميخته و خرده فرهنگ جديدي تشكيل داده كه خوبي هاي هر دو فرهنگ را دربر داشته است. تعدادي از اقوام سيستاني در عين حال كه به ريشه نژادي بلوچي خود افتخار مي كنند، سيستاني بود ن را جزئي از هويت خود مي دانند.

باید پرسید آیا مي شود پذيرفت درست در دوران آبادي و وفور نعمت وآنگاه که گستره دانش و دانشگاهها تا روستاها نیز کشیده شده است و تبلیغ انواع جلسات و سمینار ها و تحقیق ها گوش فلک را کر کرده است, اما بينش اين دو قوم بالعکس, به کمترین میزان خود نسبت به گذشته رسیده وتازه هوس دشمنی و رقابت بعضی ها گل کرده است؟خیررسانی این دانشگاهها و دانشگاهی ها و بویژه انبوه مدرک دارانی که هم اکنون صاحب منصبان عرصه های استانی می باشند پیشکش, کاش کسی به آنان بگوید لااقل به اندازه پدر بزرگ های بی سواد اما باتجربه و دور اندیش خود عاقل باشید و واقع گرا تا رشته عطوفتی را که پدرانتان بین ایندو قوم تنیده بودند نگسلید.
ما فرض را بر این گرفته ایم که آقای رخشانی انتظار داشته اند که دوران استانداري بومي به دوران "آشتي بومي" و جبران مافات و پاياني بر روند فرصت طلبي و تبعيض هاي مخرب باشد. طبعا اين موضوع بیش از هر چيز ديگر براي ايشان به عنوان يك روزنامه نگار و فعال اجتماعي (آقاي رخشاني) مهم تر است و يا بايد باشد.

اما سوال اينجاست كه آیا ايشان در اين خصوص از اوضاع رضايت داشته اند كه به جای محور قردادن آن, تقليل انتقادات خود درحد موضوع بي مهري استاندار با عده اي از مديران كل سيستاني را صلاح دیده، و یا اینکه اصولا فرض ما اشتباه و خیالی بیش نبوده است و ما در وسعت دید و همه جانبه گرایی ایشان قدری اغراق نموده و بی جهت به همذات پنداری مشغول بوده ایم. اما هر چه باشد تا باشد از این دست گفتمان ها, که اندک است و نایاب.
رازگو بلوچ – تير 1387

۱۳۸۷/۰۴/۱۴

چه تنهاست آنکه منصف باشد...

بقلم رازگو بلوچ

داشتن ایده های منصفانه در جوامع کمتر توسعه یافته کاریست مانند راه رفتن روی لبه تیغ آنهم بر فراز پرتگاهی عمیق. و ضع در بلوچستان (و نه صرفا میان بلوچها) از این نیز بدتر است.

اگر من بلندگوی صاحبان مناصب دولتی می شدم و به درشت نمایی و تمجید از کرده ها و لاپوشانی و توجیه ناکرده هایشان می پرداختم, پشتوانه ای قوی در همه جا می داشتم و چه بسا که رسانه هایی جدی تر و رساتر در اختیار داشتم.

اگر من شعار می دادم و چون سیاست بازان از افتخارات و مرزبندی های اغوا کننده می گفتم و روی احساسات غریزی قومی دست می گذاشتم, حرفهایم تا آن سوی مرزها می رفت و برای خود جایگاهی در میان اپوزسیون دست و پا می کردم.

اگر من با نعصبات کور مذهبی جلو می رفتم و سوار بر موج احساسات عقیدتی مردم می شدم, چه بسا صدها نفر همراه با من به جانفشانی نیز حاضر می شدند و هر آنچه را که می گفتم با گوش جان می شنیدند و تبلیغ می کردند.

اگر من حرف های قلنبه سلنبه دانشگاهی می زدم و از فلانیسم و فلانسفکی و سبک فلان و تفکر بهمان می گفتم, دست کم به این کنگره و آن سمینار دعوت می شدم و چه بسا روزی جایزه فلان بنیاد و فلان دانشگاه انتظارم را می کشید.

اما من هیچ نیافته ام, چون هیچ نخواسته ام. آمده ام که گریز کنم از همه آنچه که هوش و ذهن بسیاری را ربوده است. اگر این خود یک شعار نباشد, من رسیدن به حقیقت را و لو در خلوت و تنهایی خویش به همه دبدبه و کبکبه عالم ترجیح می دهم. هرچند اینکه الان خود را اینگونه تبلیغ می کنم, بر خلاف ادعایم است و یک گام برگشت به عقب.

شفاف بگویم, من تعصب قومی و مذهبی را آفتی برای نوع بشر می دانم و اتفاقا همه مشکلات بلوچ را در تعصبات دیگران به او و در عین حال تعصبات خود او با خویشتن خویش می دانم.

من بلوچ را فقط به چشم انسانهایی مظلوم می بینم که هم دیگرانی متعصب در طول تاریخ به او ستم روا داشته و هم خود او جانانه کمر به بدبختی خود بسته است.

من به قومیت بلوچ چندان کاری ندارم, تعصب مذهبش نیز اولویت من نیست, اما مظلومیت او قصه ای دیگر است و محرومیتش, که قابل چشم پوشی نیست. وضعیت بلوچ مایه شرمساری خود او, همسایگان و هموطنانش و همه اولاد آدم است.

به جای تعریف و شعار, من به آسیب شناسی معتقدم و درک وضع نابهنجار موجود و سرکشیدن داروی تلخ نقد به امید بهبودی مداوم. من نمی توانم از پای لنگ بلوچ در مسیر تمدن نگویم و فقط با توصیف شیران کوههایش و حماسه های جاودانش دل خوش دارم.

من به مسجد و عبادت ارادت دارم ولی نمی توانم کپر نشینان بی نان و قوت و فرزندان بی آینده شان ببینم و باز دغدغه اول و آخر خود ساخت مسجد بدانم.

من به سیاست و دولت و دیگران کاری ندارم, ولی انصاف نیست که تحصیلکرده محروم و بی بضاعت بلوچ دربدر در پی کار و لقمه ای نان, سرانجام مایوس و بی پناه به اعتیاد روی آورد, در حالیکه عزیز دردانه های مرفه بسیاری از دور ترین شهرها در زادگاه او مشغول بکار می شوند, آنهم در حالیکه به جای شکرو سپاس دائم از بخت بد خود و بودن در چنین مکان دورافتاده و غیر قابل تحملی نالیده و خود را طلبکار دیگران می دانند. حتی گاه زن هایشان را نیز همانجا مشغول بکار می کنند تا که افسردگی سراغشان نیاید!

من از قوم گرایی نمی گویم. من از آن فرهنگ ایرانی, اسلامی و انسانی می گویم که سفارش می کند نان سفره مان را هم برای همسایه ندار نصف کنیم.

دیگر ممالک دنیا به تنوع قومی و فرهنگی افتخار می کنند. جالب است بدانیم زبان اقلیت "ولز" ها که هیچ قرابتی با انگلیسی ندارد, در چند قدمی لندن با تلاش و سرمایه گذاری فراوان دولت و خود انگلیسی زبانها در حال نشر احیاء است تا از مرگ احتمالی یک تنوع زبانی جلوگیری شود.

چگونه است در شبکه استانی ما گویی که طاعون آمده و همه بلوچ ها مرده اند و دوربین شان هیچگاه موفق به کشف و ضبظ چهره آفتاب سوخته این سفید جامگان منقرض شده نمی گردد. در خیابانهای شهر, در استودیو ها, در نمایش ها, در خبر ها کمتر اثری از این گونه حیات باستانی به چشم نمی خورد.
معمولا سمبل شبکه های تلوزیونی آنتن است که بر بلند ترین نقطه نصب می شود. چگونه است که بلندای تفتان نادیده گرفته شده و آنتن شبکه تلوزیونی مان بر یا درون دریاچه ای فصلی نصب می شود؟ اینگونه تعصبات فنی! در نوع خود نوبر است.

اما مگر ما فقط از یک طرف تعصب دیده ایم؟ چند روز پیش در وبلاگ یکی از شخصیت های مذهبی خودمان که منشی منطقی در پیش گرفته است, فقط یک نصف جمله به تعارفاتم اضافه کرده و یاد آور شدم که خوب است علماء سنی هم بیش از پیش انتقاد پذیر و پذیرای افکار جوانان باشند. در کمال ناباوری آن نظر هرگز پخش نگردید! حالا اگر همان شبکه هامون دست چنین تفکری هم باشد چه چیز به نفع عدل و انصاف تغییر خواهد کرد؟

عزیزی در یکی ازلینک نظرات گفته بود " اما ای رازگو بدان که بلوچ غیر سنی بلوچ نیست". ایا این عین همان تفکری نیست که چوب آنرا خورده ایم؟ چه چیزی به نفع عدل و انصاف عوض خواهد شد اگر سنی متعصب جای شیعه متعصب را بگیرد؟

به من اعتراض شده که چرا به خوانین حمله برده ام. چرا تحصیلکردگان را مذمت نموده ام. چرا به دینداران! تاخته ام. چرا قوم بلوچ را تحقیر کرده ام. خانواده ام نگران است که نکند فردا مرا پای محاکمه دولتی یا شخصی بکشانند. حال من جز از کودک درون خود و دعوت همگان به صداقت و انصاف نگفته ام.

من می گویم اگر انصاف نباشد هرگونه تغییری فقط جای ظالم و مظلوم را عوض می کند. در آن صورت فقط عقده هاست که باهم خواهد جنگید و نباید به جنگی علیه نفس ظلم دل خوش کرد.

من در این مدت گاه نظرات سازنده دریافت کرده ام. گاه مورد لطف و تشویق بوده ام. گاه هجو شده ام. گاه مورد سوء برداشت بوده ام. تا حال که به اینجا رسیده ایم. باقی هم با خداست و با شما عزیزان که خواهید فرمود چگونه ادامه دهم. نظرات شما در هدایت ما به سمت صراط مستقیم بسیار موثر است.
رازگو بلوچ – تیر 1387

۱۳۸۷/۰۴/۱۱

سیستم "خود خنثی سازی" در فرهنگ بلوچ

بقلم رازگو بلوچ

قصه عجيبي است قصه بلوچستان. سرزمين تز و آنتي تزها. هر خواسته اي، در درون خود ضد خود را پرورانده است. از اين روست كه به سرزمين "هيچ ها" شبيه گشته است! مي دانم كه قبولش سخت است. مي دانم كه مقصر ما نبوده ايم و موضوع به صدها عامل ربط پيدا مي كند.

خبر ندارم يك چنين تئوري اي در جامعه شناسي به ثبت رسيده است يا خير، اما من معتقدم كه هر جامعه اي طي يك قانون نانوشته دروني، سطح رشد و خودشكوقايي فرد و در نتيجه خود آن جامعه را تعيين كرده است. درست مثل مدارس، كه سطح يكي ابتدايي است و ديگري راهنمايي و يا دبيرستان. بديهي است سالها ماندن، تلاش، تمرين، نوع آوري، تجربه و درس خواندن در يك دبيرستان، هرگز منجر به كسب عنوان دكترا نمي شود. حالا مي خواهد فرد خداي نبوغ باشد و افسانه تلاش و كوشش.

گلایه رهبران و مصلحان اجتماعی در این باب شنیدنی است, آنگاه که می خواهند سطح رشد جامعه را بالا ببرند. آنجا دیگر قضیه مثل ارتقاء یک مدرسه ابتدایی به راهنمایی نیست که با یک بخشنامه و چند کلاس و معلم قابل انجام باشد.

فی المثل ماموری جسور و آسمانی چون محمد ص چه سان ازجهل اعراب و تغییر ناپذیری سردمدارانشان گلایه می کند و موسای نبی نیز از نافرمانی و لجبازی بنی اسرائیل چه شکوه ها که ندارد. حتی قرنها بعد متفکری چون اقبال از شوره زار بودن خاک جامعه هندی می نالد و امیر کبیر و مصلحانی دیگرقربانی رکود و بی وفایی جامعه خود می گردند.

در بلوچستان اما اوضاع از این هم بدتر است. در سفره ای فکری و فرهنگی که بشر در بستره تاریخ و اجتماع گسترده است سهم بلوچ مستعد تقریبا صفر است. تولید فکر در این جامعه یک تابو است. بلوچ هنوز درگیر نیاز های اولیه خود و در حال چاره جویی مشکلاتی است که برای بشر قرنها پیش حل شده اند. بعضی از الگوهای فرهنگی بلوچ بدترین نوع الگوهاست.

بی تعارف باید گفت, بگذار دل بسیاری ریش شود و بسیاری دیگر توان هضم آن را نداشته باشند, به هرحال بلوچ از خشن ترین و نا مترقی ترین کشور خاورمیانه (و پنجمین کشور فقیر دنیا) یعنی افغانستان بیشترین اقتباس فرهنگی را نموده است:
مسائلی چون مرد سالاری ناجوانمردانه که بنام غیرت! تبلیغ می شود, عدم فبح قتل نفس, بگونه ای قاتلان و جنگ افروزان قبیله ای به جای مطرود شدن, تبدیل به رهبران و مراجع جامعه می گردند و دانشمند ترین انسانها از آنجا که خوی جنگندگی ندارند, منزوی و مطرود می مانند.
دلیل آن نیز واضح است. دارا بودن کارنامه قتل در این جامعه, نشانه ابهت و قدرت اجتماعی است و در نتیجه جایگاه فرد را تا سکانداری اجتماع پیش می برد. بگونه ای که ناظران خارجی و به ویژه دولت مرکزی و مقامات محلی نیز طرف حساب خود و نمایندگان موثر این جامعه را از این دسته انتخاب می کنند و نتیجتا جامعه, کشور و حتی جامعه جهانی از پتانسیل فکری پویا ترین ذهن های این جامعه بی بهره می ماند.

جزم اندیشی و حتی خشونت مذهبی و عدم تحمل هیچگونه رقیب فکری و ایدئولوژیک و تقبیح نوع آوری و "بدعت" دانستن تفکرات نو عاریت نامیمون دیگری است که ریشه دیگر فرهنگ های همسایه داشته و این این سرزمین را به یک شوره زار فکری تبدیل نموده است.

نظام قبیله ای و تحقیر تیره هایی توسط تیره های دیگر چیزی است که در دنیای پنج میلیارد و اندی امروز فقط در افغانستان یافت می شود و بلوچ با انتخاب و حفظ این بدترین نوع الگوی اجتماعی, خود را با بدبخت ترین کشورچهار قاره, هم سرنوشت کرده است.

شاید آنچه که بلوچ از آن مصون مانده بود, فرهنگ تظاهر و دغلبازی و عدم صداقت بود که آنرا نیز به تدریج ازفرهنگ مرکز نشینان و شهرهای بزرگ در حال اقتباس است.

صرف نظر از اقتباسات نامیمون فرهنگی, جامعه بلوچ مکانیزم "خود خنثی سازی" پیچیده ای درون خود طراحی نموده است که همانگونه که اشاره گردید, اجازه رشد و ارتقاء را از فرد گرفته و تلاش و استعداد های اورا عقیم و بی حاصل می سازد. در ذیل به بخش هایی از اصول و قواعد این سیستم نا میمون اشاره می کنیم:

1- اصل عدم اعتماد به نفس جمعی: طبق این اصل بلوچ نه خود و نه دور و بری های خود را شایسته بزرگی و ارتقاء می داند. از این روست که تقریبا مشاهده نشده است هیچ شخصیتی در زمان حیات خود توسط خود بلوچ ها به بزرگی رسیده باشد.

باید آقای مهاجرانی وزیر بیاید و از هنر دونلی زن بلوچ خوشش آمده و چند کلمه ای از او تعریف کند تا ناگهان چهره ای بنام "اسپندار" در کهنسالی مطرح گردد. باید اقای حسنی استاندار از "کمالان" تمجید کند تا توپخانه براه افتاده علیه او جامعه خودی اندکی متوقف گردد. باید خانم "کارینا جهانی" به زبان بلوچی و بزرگان او بهاء دهد تا آنها خود به این باور برسند!
با کمال احترامی که برای حسن نظر و تلاش این بانوی ندیده قائلم من بعنوان "راز" گو مجبورم قضیه از زوایای پنهان دیگری نیز ببینم. همینکه به خود می بالیم که فلان مستشرق و فلان محقق در مورد ما فلان گفته و فلان کرده است, شکلی از عدم اعتماد بنفس جمعی را نشان می دهد و باید هشیاربود و صرفا اینگونه اظهارات و فعالیت ها باید ارج نهاد و نه اینکه اعتماد بنفس و هویت خود را به تائید و یا عدم تائید دیگران گره زد.

2- اصل عدم پذیرش رشد همجواران: این موضوع هم همچون قبلی مختص بلوچ نبوده و برای نوع بشر بطور کل صادق است. اما با شدتی عجیب که در بلوچستان رایج است باید آنرا به شکل معضلی محلی و ویژه مد نظر قرار داد.

تحصیلکردگان بلوچ فی المثل, علیرغم داشتن اشتراک نظر و درد مشترک در قبال جامعه درمانده خود, به جای همگرایی و سینرژی, به رقابت پنهان و آشکار مشغول بوده و در خوش بینانه ترین حالت نیز همکاریهای متقابل شان در حد بده بستان ها و معاملات اجتماعی باقی مانده است.

با وجود مدارس دینی متعدد و فارغ التحصیلان چشمگیر حوزوی تقریبا هیچگاه شاهد برخاستن چهره هایی نو از نسل های جدیدشان نبوده ایم و همگی شان در سایه بزرگان معدود سنتی خود باقی مانده و به تکرار یکدیگر پرداخته اند.

کدخدا ها نیز بدیهی است که جای خود را به تازه نفس های خوش فکر تر نداده و ظهور چهره های دیگر را برای خود یک کابوس می پندارند.

3- اصل حسادت و تخریب شخصیتی: موضوع عدم پذیرش رشد همجواران شاید اندکی پذیرفتنی تر باشد, اما اوج فاجعه آنجا آشکار می شود که صحبت از رقابت ها و حسادت های کشنده و کور کننده مستعدان عرصه های مختلف جامعه بلوچ باشد.

در بلوچستان چهره ها ی موجود سیاسی, اجتماعی, فرهنگی و مذهبی به شدت مراقب همدیگرند و هر گونه حرکت یکدیگر را پایش و تحلیل می کنند. هرگونه احتمال رشد و ارتقاء جایگاه یکی بی اذن و موافقت دیگران, با موجی از حسادت و تخریب های مختلف همراه گشته که عرصه را بر او تنگ و حتی المقدور نتیجه تلاش هایش را عقیم می کند.

اگر چه آنچه گفته شد تلخ می نماید اما تحلیل و بررسی علل ریشه ای اینگونه رفتارهای اجتماعی غالبا گواه آن است که ویژگی های محیطی و عوامل بیرونی سهم بنیادی تری در شکل گیری شان داشته وشایسته است فرد فرد بلوچ و بویژه نسل جدید آن را باید تا حد زیادی از این اتهامات مبرا نمود.
آنچه مهم است, وقوف عموم از اینگونه عادات و باورهای مخرب فرهنگی و سعی در معالجه فردی و جمعی آنها است. تحولات جهانی نیز به این روند کمک و رفع آنها را تسریع خواهد نمود. اما بهر حال همه چیز فقط از خود ما است که آغاز می شود.
رازگو بلوچ – تیر 1387

۱۳۸۷/۰۴/۰۸

نسيم تحولات: من خوشبينم

بقلم رازگو بلوچ

خبر هاي خوشي دارم براي همه. ماچقدر نادانيم كه غرق در نعمت و به كفران آن مشغوليم. اگر توفاني نيامده است، باشد، نسيم تحول اما ديريست وزيدن گرفته است.
به دور و بر خود نگاه مي كنم. من جسور شده ام. من خواهانم. و ديگران اين را بد نمي دانند. و بد خواهان ناچارند كه برتابند. اي بي صبران! ما در مسير تحول نبوده ايم؟

سالها پيش وقتيكه مادرم شنيد دانشگاه قبول شده ام، برخود لرزيد و گفت دانشجوها را مي كشند، چون سياسي مي شوند! " سياسي"، "دانشجو"، هردو براي او كه وارث نسل "قجر هراسي" يا به تعبير من " قجروبيا" بود، بوي مرگ، ناسازگاري و طرد شدن را مي دادند. و امروز خبر از جشن باشكوه فارغ التحصيلي دهها دانشجوي بلوچ در زاهدان مي دهند.

آنروز ها مي گفتيم دانشجوي بلوچ بهتر است درسش را هم چراغ خاموش بخواند، امروزه نيم خيز شان را سوي فرصت هاست كه مي بينيم و مزه دهن بعضي شان هم كسب پله هاي اندكي بالاتر شده است.

روزگاري با نگراني مي گفتند موسيقي بلوچ يا لهو است و حرام شرعي است و يا برانگيزاننده جدايي خواهان است. نگران هاي ديروز، امروز خود در رديف اول جايگاهي مي نشينند كه جشنواره موسيقي بلوچ با شور و شوق در حال اجرا است.

زبان غليظ بلوچي ديروز نشان بي سوادي و يا جايگاه فرهنگي پائين بود، امروز من باسواد چون در بلوچي فصيح ناتوانم، مجبورم سربزير و گاه مطرود ديگران باشم.

ديروز مي گفتند به حكم فقيهان ديوبندي عكس ممنوع، فيلم ممنوع، تلوزيون ممنوع. امروزه بيشترين عكس و فيلم وتصاوير تلوزيوني از ما متعلق به همين قشر مانعان ديروز است.

يك روز كمالان اديب و خواننده فولكلوريك بلوچ را دربزرگترين اجتماع شهر خود (در مسجد جامع شهر) بي هيچ دليلي مي كوبيدند و هنرش را به فجيع ترين شكل هتك حرمت مي كردند، امروز براي پاسداشت هنرمندي او در تهران نخبگان كشور گرد هم مي آيند.

ديروز در خيابان ها كه مي رفتي جز چهره گردآلود و لباسهاي رنگ و رو رفته طبقات زحمت كش و بي ادعاي معيني، بانوان بلوچ را نمي توانستي ببيني، مگر در بيمارستان ها و ترمينال هاي مسافربري كه كه حكم شرايط اضطراري را داشتند.

امروز اگر موج مباركي كه برخاسته سرعت گيرد، بانوان جوانتر بلوچ راه خود را به سمت حضور در جامعه باز كرده و حتي آنگونه كه من پيش بيني مي كنم، پرچم دار و پيشتاز تحول خواهي و توسعه در بلوچستان خواهند شد. باد موافق اگر برقرار باشد كه خواهد بود، وضع تا بدانجا پيش خواهد رفت كه ما مردان دوچهره و منتفع از سنت، به آنان اقتدا خواهيم كرد و ابتكار عمل و راز برون رفت از بن بست موجود را از آنان خواهيم جست.

آنچه كه مرا اينچنين خوشبين نموده است، مشاهده حجم و شتاب تغييراتي است كه دربينش، طرز فكر، و حتي رفتارهاي عملي بانوان به شكلي درست اتفاق افتاده و بي هيچ ادعا و شور و شورشي، چهره حال و آينده جامعه را دگر گون نموده است.

شكاف بين دنياي سنتي (آن هم از نوع قبيله اي) با دنياي واقعي امروزين از ديد خانم هاي تحول خواه عميق تر، دردناك تر و غير قايل قبول تر از همتايان مرد آنان است. زيان و تنفر بيشتري كه آنان از شرايط سنتي موجود نسبت به مردان دارند به همراه حق طلبي، كنجكاوي و نوگرايي ذاتي خانم ها، انگيزه و انرژي بيشتري به آنان داده و عليرغم محدوديت هاي موجود، آنان گوي سبقت را در تحول خواهي از مردان خواهند ربود.

آنان نخست به بازخواني نقش سنتي خود پرداخته و در مواجه با دنياي موجود، گاه به تدريج و گاه بگونه اي ضربتي و انقلابي اقدام به شكستن عادات و باورهاي كليشه اي جامعه خواهند نمود. به تعبيري جالب تر، اتفاقي كه در عمل به سادگي و بي سرو صدا در حال افتادن است در ثئوري، بسيار دشوار، پرهزينه و زمان بردار به نظر مي رسيد.

ساده تر بگوئيم: روزگاري پيش صحبت سر منبرها اهميت كتك كاري و اظهار اقتدار مرد بود و نحوه كنترل همه جانبه زن، گلوهاي واعظين پاره مي شد كه چرا صداي پاي كفش خانم ها بلند است و چرا سايز پيراهن شان كوتاه و اينكه چگونه شيطنت هاي زن غير قابل تصور است و زيبايي چه آفت كشنده اي است براي حيثيت او!
هماناني كه خود در دل مي گفتند خدايا چرا به چهار محدودمان كردي و پنجمي و پنجاهمي را رخصت ندادي، بيشترين فرياد وا آسمانا سر مي دادند كه حيثيت انسان لكه دار شد چرا كه زني در راه رفتن از مرد خود جلو زده و يا اصلا با او به خيابان آمده است! اكنون اما بسياري از آنان به مجبورند كه به كدخدايي زنان راي دهند و با بعضي هايشان به جلسه و شور بنشينند و به اقتدارشان اقتدا كنند.

آري تغيير آمده است، گاه با رنج و خونابه خوردن و گاه هم بي مزد منت. و ما گرچه وارث رنجيم، ولي سرخوشيم به فرزنداني كه عنقزيب بر سر دردهايمان شاخه گلي نهاده و به تماشاي موزه مصيبت هايمان مي آيند.
آنها خبر از تبعيض و تفاوت طبقات اجتماعي نخواهند داشت، درك نخواهند كرد قتل هاي طايفه اي چه حال و روزي دارد. حس اقليت بودن را فقط در كتب و اينترنت خواهند جست. شلاق اعتقادات ديگران نخواهند خورد، اعتماد بنفس شان بالا و روحيتات شان سرشار از شوق و اميد خواهد بود. دختران مان پستو نشيني را نمي فهمند.
آنان مي خندند و ما از گور برايشان دست تكان مي دهيم و لبخند شوق نثار شان مي كنيم. و تاريخ اينگونه به همگي لبخند ميزند و صبح بخير مي گويد.
رازگو بلوچ – تير 1387

اما وای اگر ورق برگردد...

بقلم رازگو بلوچ

اشکال من این است که وقتی همه تنوری و چلو و پلو میل می کنند و میوه پوست می کنند و آجیل می شکنند و خلاصه غرق در لذت و ریخت و پاشند و گل می گویند و گل می گویند و گل می شوند, من به آن دقایق نیمه شب می اندیشم که همه سنگین و خسته و خواب آلود این گوشه و آن گوشه افتاده اند و خانه تلی از لجن شده باشد.

وقتی که همه سر مست از پیروزی و انتقامند من نگران به روزی می اندیشم که ورق برگشته است و نقش ها بدل شده است. من از همان ابتدا به وضوح می بینم که قاتل چگونه با وحشت خود را می کشد و ظالم چگونه درد آلود بر گرده خود شلاق می زند و متکبر چه سان به دریوزگی افتاده است.
از این روست که تا رد پایی از ظلم و یک بعدی نگریستن در رفتار خود احساس کنم, مضطرب می شوم. آیا این اضطراب یک بیماری است؟
اما وای اگر ورق برگردد - من که باز دوباره مضطرب شدم- شما بگوئید: چه ها خواهد شد؟
رازگو بلوچ – تیر 1387

۱۳۸۷/۰۴/۰۶

قورباغه ای همسایه

بقلم رازگو بلوچ

قبل از آنکه دست در جیب کنم برای کلید خانه, نگاهم به چشم های قورباغه ای گره خورد که پشت به درب ورودی با وقار و اطمینان در اندیشه ای دور غوطه ور بود. اندیشیدن که نه, شاید منتظر بود تا کسی سربرسد و در را باز کند و او هم راهی به بخانه پیدا کرده باشد. شاید هم منتظر بود که ورود مرا به خانه خوش آمد گوید.

کم مانده بود که رنگ خاکستری اش را با کف سیمانی جلوی خانه اشتباه گرفته و حالت سنتی چمباتمه ای اش را زیر گامهای لاابالی ام به درازکشی مدرن تبدیل کنم. لابد از نمونه های پت و پهن شده شان کف آسفالت و سیمانی دوروبر تان کم ندیده اید.

اما اینبار مکثی کردم؛ اگرچه گمانم چند متری آنطرفتر را نمی شد که ببیند, اما او بسیار جدی و بی اعتنا به افقی دور خیره مانده بود. و من به دوگلوله سیاه و برامده چشمهایش خیره ماندم و اندیشیدم تا شاید بفهمم او در جامعه بی ادعای همنوعانش چه می کند:

آیا او در جامعه خودش یک اقلیت است و روزنامه ای, وبلاگی, برای تخلیه روانی خود دارد تا شب را بی وسوسه به صبح برساند؟
مذهبش چیست و در مورد آفریننده اش چه فکر می کند؟ نکند آنقدر احمق باشد که هنوز فکر کند زمین را دیوها آسفالت کرده باشند و اصلا نداند در این دنیا غلطکی بوده است ؟ من که نمی توانم چنین طرز فکری را از او تحمل کنم. اگر اینطور می اندیشد باید خودش را چند باری از زیر غلطک گذراند.

آیا او نگران آرمان های دست نیافته ایست و می خواهد دنیا را و از جمله منزل مرا بخاطر آن به آتش بکشد؟ آیا او لذت را در حکمرانی و طرد دیگران می داند؟

نکند می خواهد بگوید که از دوردست آمده و پول سفر کم آورده و حالا... ؟ نکند طمعکاری است که به تبهکاری افتاده است؟ رمال و فالگیر نباشد و یا کلاهبرداری مدرن, خزیده در صنف بزرگان محترم؟

نکند او با گروه دیگری تسویه حساب تاریخی داشته و منتظر فرصتی برای ضربه زدن است؟ نکند او به عقده زخمی نو و یا کهنه کمر به انفجار خود و دور و برش بسته است؟ در اینصورت تکلیف منزل من چه می شود؟ کاش می شد فکر او را بخوانم, در این آشفته بازار می گویند دیگر به همسایه چهل ساله نیز اعتمادی نیست چه رسد به این غریبه بد شکل مشکوک!

راستی اگر او زبان او بجای درازی و چسبناکی, خاصیت بدرد بخورتری چون دادزدن می داشت, چه می گفت؟ کدام شعار ها را تبلیغ می کرد؟ کدام ایده را نقد می کرد؟ از کدام مدینه فاضله موعود می گفت؟ از کدام دستاورد خود دفاع می کرد؟

اصلا او چرا خیره شده است؟ چرا سرش را نمی اندازد پائین و اب و علفش, ببخشید پشه و مگسش را نمی خورد؟
خوب است, خوب است که تنهاست. چندتا که بشود عامل دردسرند. قور و قار مفت شان هم که مفت نمی ارزد.
خیالات من همچنان مفت می رفت و می آمد و قورباغه هنوز از فکر اولش سر بر نداشته بود.
رازگو بلوچ – تیر 1387

۱۳۸۷/۰۴/۰۳

سد راه تکامل: سنت یا "مقاومت در برابر تغییر"؟

بقلم رازگو بلوچ

باید انتخاب کرد؛ سنت یا تکامل را. انتخاب سختی است , نیست؟ از دست دادن حال برای آینده ای که با آن خو نگرفته ایم همچون از دست دادن پدری است مهربان و پروراندن بچه ای که سر راهی است. این است سنت از نگاه آنانی که دانسته یا ندانسته با تکامل میانه چندانی نشان نداشته و یا حتی بطور جدی سد راه آن هستند.

اما قبل از هر چیز باید پرسید منظور از سنت چیست و چه چیزی است که در اینجا و در مباحث مشابه مورد عتاب قرار گرفته و در نقطه مقابل تکامل قرار داده می شود؟ چه بسا عدم وضوح در مفاهیم و مصادیق مد نظر از این کلمات, باعث سوء برداشت و جبهه گیری های بی دلیل آنانی که شایسته اقناع ومتقاعد شدنند از یکطرف و سوء استفاده و خلط مبحث آنانی را که به دلیل موقعیت ذاتی شان مخالف و در تضاد با اینگونه مباحث روشنگرانه اند, سبب شده است.

در اینجا عمدا و ترجیحا از وازه تکامل به جای تجدد یا مدرنیته استفاده شده است, چرا که تجدد لزوما به معنای تکامل نمی باشد و تکامل ممکن است در راستای یک سنت موجود نیز باشد. مثلا صداقت یک بلوچ بدوی و سنتی با رفتار صادقانه یک اروپایی مدرن هردو ارزش تلقی می شوند در حالیکه رواج کذب و حیله و در یک کلام پیچیدگی های رفتاری بسیاری از ساکنان شهرهای بزرگ و مدرن جوامع متجدد, از تبعات منفی تجدد تلقی گشته و نباید در راستای تکامل تلقی گردد.

سنت چیست؟ افراد با دغدغه های مذهبی در پاسخ به این پرسش سیره و اسلوب زندگی بزرگان دینی را برمی شمرند؛ تا آنجا که حتی یکی از گسترده ترین جوامع مذهبی دنیا خود را " اهل سنت" نام گذاری کرده است. دیگران نیز سنت را معادل آداب و رسوم می پندارند.
اما آیا وقتیکه می گوئیم سنت در تقابل و در تصاد با تکامل است, منظورمان از سنت همان سنن مذهبی و فرهنگ و آداب و رسوم اجتماعی است؟ آیا می خواهیم بگوئیم که برای تکامل و نوسعه باید رخت سنت و فرهنگ از تن کنده و در دریای تازه ها غوطه ور شویم؟ آیا از ما بهتران توسعه یافته به رسومات خود پشت پا زده و رمز توسعه را در هر چه دور تر شدن از شکل و شمایل قبلی کهنه خود یافته اند؟

نیم نگاهی به اینگونه جوامع عکس این فرضیه را ثابت می کند. هنوز هم کدوهای هالوین در اکثر منازل اروپایی موذیانه به رهگذران لبخند می زند. هنوز هم بوقلمون های روز شکر گذاری در آمریکا نوش جان می شوند. هنوز هم ارگ کلیسا نواخته می شود و عاشق و معشوق ها سرانجام روزی برای رسمیت دادن به روابط خود پا بدانجا می گذارند. این افسانه ها و تخیلات باستانی آنگلوساکسون هاست که در قالب رمان و فیلم های سینمایی و کارتونی, بیشتر از هر موضوعی به خورد جهانیان داده می شود.

شرق آسیائی های غرق در اندیشه توسعه, بیشتر از خاورمیانه ای های سنتی, به تبلیغ و نشر انواع سنن و رسومات رنگارنگ خود همچون انواع رقص ها و غذاها و لباسها و جشن ها مشغولند. هند که سرزمین مذاهب و معابد جشن ها و در یک کلام مهد تنوع فرهنگی جهان است(مظاهر سنت), درعین حال بزرگترین دموکراسی دنیا, قافله سالار صنعت سینما و IT در یهناورترین قاره جهان است.

پس معلوم گردید که سنت به معنای آداب و رسوم, لزوما در تقابل با تکامل و یا همه اشکال تجدد نبوده و حتی گاه ایندو به یاری هم نیز آمده اند.

آنچه که به اشتباه به نام سنت در مقابل تکامل قرار داده می شود, در حقیقت امر پدیده " مقاومت در برابر تغییر" است که با نسبت هایی متفاوت در جوامع سنتی یافت می شود. این پدیده مهلک و برباد دهنده جوامع متاسفانه خود را در پشت سنت گرايي و علاقمندی به آداب و رسوم پنهان ساخته و به اشتباه با آن یکی فرض می شود.

مقاومت در برابر تغيير يعني اينكه فرد و به تبع آن جامعه، اساسا تغيير را چندش آور بداند، هر گونه انديشه و روش جديدي را به ديده مشكوك نگريسته و آنرا با عث و عذاب و دردسر بداند. در نتيجه هرگونه نوع آوري و يا حتي بازخواني مفاهيم علمي، فرهنگي و به ويژه عقيدتي بسيار مورد اكراه بوده و با عاملان آن به شدت برخورد مي شود.

اما چرا اينگونه است و ريشه چنين نگرشي از كجاست؟ پاسخ اين سوال شايد چندان خوشايند نباشد: افراد ضعيف و جوامع ضعيف كمترين ميل به تغيير را دارند چرا كه كمترين توان هضم تغييرات را دارند.

با مشاهده جوامع مختلف جهان مي توان به سادگي نتيجه گرفت كه هرچه جامعه اي داراي انعطاف فرهنگي بيشتر و كمترين ميزان مقاومت در برابر تغييرات نوين را داشته باشد، به همان نسبت در مسير توسعه و بالندگي خواهد بود.

خاورمیانه را در نظر بگیرید, از محافظه کارترین و انعطاف ناپذیر ترین مجموعه جوامع جهان امروز نیست؟ آیا به همان اندازه از تکامل و توسعه فاصله بدور نمانده است, در حالیکه دارای هم پیشینه فرهنگی گذشته و هم منابع غنی امروزی نیز هست؟

جالب اینکه در همین منطقه کشوری مانند افغانستان قرار دارد که دارای انعطاف ناپذیرترین ومقاوم ترین فرهنگ در برابر هرگونه تغییر بوده و به همان نسبت از توسعه و تکامل نیزدور مانده است, بگونه ای که پنجمین کشور فقیر دنیا محسوب شده و اوضاع وخیم اجتماعی, اقتصادی, فرهنگی و امنیتی اش در جهان متال زدنی است.

جالب تر آنجاست که باز در همان کشور خاورمیانه ای ایران, منطقه ای بنام بلوچستان قرار دارد که هر دو ویژگی نامطلوب مذکور را مشابه آنچه که در مورد افغانستان گفته شد بطور همزمان دارا می باشد. پس آیا نمی توان به رابطه مستقیم ایندو پدیده منفی اجتماعی پی برد؟

به هرحال باید پذیرفت که باید جرات تغییر و پذیرش افکار و روش های نو شرط آغازین توسعه و تکامل است و در عین حفظ سنت لزوما با آن در تضاد نمی باشد. راه درست آن است که باید سنت را بازشناسی نمود و گره های بازدارنده آنرا بجای تقدیس و تقدیر, تقبیح نموده و دور انداخت. و باید دانست همه آنچه که امروز بنام سنت در هاله ای از تقدس قرار دارد, روزگاری همچون یک پدیده مدرن, نخست مطرود و نامطلوب تلقی می شده است. پس هیچ یافته ای به صرف مدرن بودن نمی بایست مورد بی مهری قرار گیرد, چرا که ممکن است روزگارانی بعد همچون یک سنت حسنه مورد پرستش قرار گیرد.
رازگو بلوچ – اردیبهشت 1378

۱۳۸۷/۰۳/۲۷

بر ما چه رفته است (نگاهی ادیبانه به امنیت محلی)

بقلم رازگو بلوچ – خرداد 1387

ذهن من تناقضی بزرگ در خود دارد. من از خواسته ها, اغراض, امیال و مسائل پیچیده انسانها سردر نمی آورم. ذهن من گاه آنچه را که همگان بسادگی می فهمند و دغدغه اول خود می دانند درک نمی کند و با بی توجهی از کنارش می گذرد. گاه در می مانم از علت آنهمه جنب و جوش و هیاهو و درگیری و می پرسم در پاسخ به کدامین نیاز است که بشر اینگونه حاضر است تا حد قاتل همنوع خود شدن و کمر به تخریب و تحقیر همدیگربستن و مانع رشد یکدیگر شدن به پیش رود؟

گاهی اوقات متعجب می شوم که زندگی را که من اینگونه ساده می بینم, بسیاری در اوج پیچیدگی فرو برده و خود و جامعه را در منجلاب جهنمی آن گرفتار نموده اند. خطاب من به همگی است, که گاهی با ندانم کاری, گاه با زیاده خواهی و گاه هم با بی تفاوتی و یا رضایت ضمنی خود در نا امنی و متلاطم کردن جامعه دور وبر و یا اجتماع بزرگ بشری سهیم بوده ایم.
من از دور و بر خود می گویم با ذکر فلاشبکی از زندگی 20 سال گذشته خود و مقایسه آن ها با وضع محیطی فعلی, شما را به قضاوت دعوت می کنم. موارد مشروحه واقعی و مستند می باشند:

دیروز:

نیمه شبی تابستانی است؛ همه روستا جز صدای گاه گاه سگ ها در خواب و سکوت است. من خوابم شکسته است و ذوقم بیدار؛ از ابتدای شب به همراه موسیقی نشاط آوری در حال مطالعه بوده ام و حال شور سرودن و اندیشیدن است که بیگاه به سراغم آمده است. از اتاقم بیرون می زنم. رایحه مست کننده " شریش" ها مرا به سمت کوچه ها می کشاند. غرق در شادی و اندیشه از کوچه ها به جاده عبوری حول روستایم رسیده ام, با قلم و کاغذی در دست که تا زیر نور شیری چراغهای برق واگویه هایم را ثبت کنم.

شور و حال نوجوانی است و فکرهای دور و دراز, تخیل و امید های بسیار و اندیشیدن به آینده ای که بسیار خوش و زیبا می نماید. ساعت ها بدینگونه می گذرد, گاه تا سحرگاه. هنوزصدای پارس سگ ها می آید و رایحه شریش! و این عادت شبهای سالهای بسیاری بوده است.

امروز:

باز هم نیمه شبی تابستانی است و در همان حال و در همان مکانم که شرحش رفت. اما اینبار مهمانی ام که به ییلاق آمده است. گذر20 ساله دنیا رفیقی کوچک به نام "موبایل" همنشین من کرده است و همدمی چشم انتظار, که خانمم باشد. نه انگار که مهمان باشم و بی اختیار بسان قبل درب حیاط را پشت سر گذاشته و به همان جاده عبوری روستا می رسم, در حالیکه به برکت موبایل مشغول بازگویی خاطرات گذشته و سرخوشی فعلی با خانمم هستم.

چراغ موتوسیکلتی از دور و با شتاب به سمت روستا می آید. من به شادی و مکالمه شیرین خود مشغولم و چیزی را مزاحم خود نمی دانم. اما گویا دیگران با من هم عقیده نیستند. مکث موتور سواران و چرخش آنها به سمت من نشان از مزاحم بودن از دید آنان دارد.
حال کنار من رسده اند. بعادت شهر نشین های موبایل بدست برایشان سر و دستی تکان می دهم و هنوزغرق در صحبتم. تعجب و توقف آنها به ناچار مرا متوجه آنها می کند.
در حالیکه در حال بازگویی موبه موی جریان به خانمم هستم, موقتا از خدا حافظی کرده تا با رفیقان ناخوانده چاق سلامتی بکنم. اما نه! آنها برای چاق سلامتی نیامده اند. مرا می شناسند, اما رفتار مرا خیر.
می گویند نصفه شب اینجا چکار میکنی. فکر می کنم اینهم در راستای چاق سلامتی است با منی که همولایتی شانم و سالها ندیده ام شان. اما نخیر. اصرار دارند که ثابت کنم چرا اینجایم. بعد از من می خواهند که زودتر از اینجا بروم.
اندک لجبازی ذاتی من و عدم درک محیط باعث می شود که جدی شان نگیرم. می گویند الان است که فلان ارگان انتظامی بیاید و بگیرد ببردت. و با لحنی دلسوزانه می گویند که تا بفهمند که هستی و منظورت چیست دیر می شود. حرفهایشان را کم کم می فهمم. می گویند که آنها حق دارند فکر کنند من در حال سامان دادن کار خلافی هستم. خودشان هم معلوم نبود این نیمه شب با شتاب از کجا می آمده و چه در ذهن دارند و چرا مطمئن هستند که ممکن است اینجا اوضاع شلوغ شود.

برای محکم کاری و مجاب کردن من یکی شان می گوید فلانی شما آدمی "دشمن دار" دارید و صلاح نیست نیمه شبها بیرون بیائید. گرچه این اصطلاح برای من نمی کرد اما توصیه و بعبارت درست تر تهدید وی را ناخودآگاه قدری جدی گرفته و متعاقب شان به خانه برگشتم, در حالیکه بهت زده و ناشاد شرح ماوقع را به خانمم بازگو می کردم. یادم نمی آید که دیگر بوی شریش و عوعوی سگ ها را شنیده باشم. بر ما چه رفته است؟
رازگو بلوچ- خرداد 1387

شریش: نوعی درخت محلی با سایه ای خنک و شکوفه هایی که در شب بسیار معطرند.
دشمن دار: درگیر بودن در اختلافات قبیله ای و در معرض خطر تحت تعقیب مخالفین خود بودن

۱۳۸۷/۰۳/۲۶

من يك اقليتم!

واگويه هاي رازگو بلوچ

من يك اقليتم، اقليتي تمام عيار. در كشورم بخاطر نژاد، زبان و مذهب مادري، در شهرم بخاطر افكار و در جمع نزديكان بخاطر روحياتم؛ من در جمع اقليت ها هم اقليتم.

من اقليتم چون ديگران اينگونه راحت ترند. پدرم شايد نمي خواست كه اقليت باشد، تقصير نياكانم هم نبود. من نيز آنقدر ديوانه نبودم كه اينگونه شوم. اما طبيعت چنين مي خواست و قرعه به نام من افتاده بود.
حال محكومم كه به اقليت بودن خود افتخارکنم، به ديگراني چون خود عشق بورزم و تلاش كنم برای رهایی از فشار سنگين اكثريت هاي پنهان و آشكار.

منم دانه اي دور از رود كه در روياي جنگل شدن مدفونم، گرچه ريشه هاي الهامم، هنوز زمين را در خود نتنيده اند.

تاج سبزي يك روز بر فرق اقليت ها خواهد بود و همگي يك زمين را سجده خواهيم كرد. روزگاري تفاوت ها را سر دست خواهند برد. روزگاري همه چيز متفاوت خواهد بود.
رازگو بلوچ – خرداد 1387

۱۳۸۷/۰۳/۲۳

جنگ مذاهب: جنگ برای "خوبی" یا جنگ برای"خوبان"

بقلم رازگو بلوچ
خرداد 1387

سلام. امروز دوباره توانستم برگردم هر چند ادامه دادن نیز با تقدیر است و ما البته خوش بین.
آنچه که گویا چند روز پیش در زاهدان رخ داده است, یعنی جنگ مذهبی شیعه و سنی برای عقاید خود (که من به منظور دامن نزدن به این گونه مباحث مضر از یاد آوری جزئیات موضوع پرهیز می کنم) برای من تلخی ویژه ای داشت.
قطعا این موضوع باید برای همه تلخ باشد, برای پیروان عقاید متقابل, مسئولین حفظ امنیت و آرامش و نیز برای سایرینی که دغدغه صلح و کرامت همه انسانها را دارند. اما تلخی اش برای من از آنجا بیشتر بود که در همان ایام سرگرم مطالعه نظرات "هانتینگتون" و " برنارد لوئیس" از تئوری پردازان طراز اول محافظه کاران و شاید از تغذیه کنندگان فکری جرج بوش و گروه جنگ طلب او بودم و قصد داشتم به جای نوشته فعلی, مطلبی را در نقد پیش فرض نظرات آن ها یعنی "جنگ مذاهب" تهیه کنم.
حادثه ای که عرض شد متاسفانه در جهت اثبات پیش فرض نظرات آنان و خلع سلاح فکری صلح اندیشان و مذهب دوستان انسانگرا رخ داد و لذا بی اختیار واگویه ذیل بر قلمم جاری گشت تا درد دلی با دوستان داشته باشم و هشداری در حد خود تا بدانیم که چه می کنیم:


"اوضاع خوبی نمی بینم. اوضاع را برای هیچکس خوب نمی بینم اگر عناوین و مصادیق, چه ذهنی و چه واقعی جای مفاهیم و حقیقت را بگیرند. وای بر بشر که چشمش حقایق دور دست را نمی بیند و دنبال نشانه ها و رد پاها راه گم می کند.

و مذهب که آمده است رهگشا باشد, همه افتخارش آن است که از عالی ترین نیاز ها می گوید, از عدل, از صلح و از خدایی که عدل تمام است, عشق تمام و صلح بی پایان.

و ضمیر انسان که مشتاقانه در پی رفع نیاز و تشنه کامجویی است, مذهب را می پسندد؛ اما نه به نام و اعتبار این پیامبر و جاه و آوازه آن یکی دیگر, بلکه در پاسخ به دردی که خود دارد؛ درد رنجوری غریب که بی رمق در برهوت افتاده است. و مذهب آن رهگذر است که از دور می آید و از آبادی می گوید. بشر چاره ای جز اعتماد خواهد اشت؟ او تنها رهگذر بادیه است و می گوید مرهم صبر و امید آورده است برای تاول پاههایش و مشکی به دوش دارد پر از عدل گوارا. می گوید سایبان صلح خواهد گسترد و بر او عشق خواهد باراند و سوار بر بال ایمان او را به باغ و گلستان ها خواهد برد.

بشر تسلیم می شود, به هر چه مذهب می گوید گوش جان می سپارد. سالها و قرن ها می گذرد, هنوز مذهب با اوست. دنیا رنگ عوض می کند, بشر زمینی می شود, لذت و پول و صنعت فراگیر می شود, مذهب رنگ می بازد؛ اما هنوز دغدغه گریز ناپذیرش باقی مانده است.

عقل انسان حیران مانده است: این چه الفتی است و از کجا می آید. گفتند مخدر است, آری برای بسیاری هست, گفتند وهم و خرافات است, آری برای بسیاری هست. گفتند ابزار زور و سلطه است, آری برای بسیاری هست. گفتند فتنه است, آری برای بسیاری هست. با وجود همه اینها مذهب عشق تپنده انبوه آدمها مانده است.

پس نکته چیست؟ اگر مذهب چهار قصه خرافی بیش نیست, اگر خیمه گاه سیاسان است و حلقه زورمندان, اگر حاصل احساسات بی عقلان است پس چرا هنوز اینچنین در ذهن ها مانده است؟

نکته جای دیگری است. آنجا که اول گفتیم. عشق بشر به عدل تمام, به صلح پایدار و به چشم انداز بوستانی ابدی که فقط ایمانی بی قید و شرط می تواند در ذهن ها بسازد. ازین روست که مشاهده حتی خرافی ترین, فتنه انگیز ترین و سلطه آورترین اشکال مذاهب در جامعه و تاریخ نیز باعث روگردانی و تسویه حساب کلی بشر با این مفهوم نگشته است.

اما بشر آنگونه هم که می گویند دانا ترین موجودات نیست, و گاه خالق طبیعت را کاملا نا امید می کند. نا دیده گرفتن دنیای آن سوی چشم ها که بشر به اصطلاح "پوزیتیویست" مرتکب شده است, یکسوی این نادانی است. عدل همچون عشق است که زندگی بی آن کامل نیست. این دنیا نشد آن دنیا, اما نمی شود تصور کرد حلقه عدل کامل نگردد. چه عقل چه احساس, چه فلسفه چه تجربه, همه بر این اتفاق نظر دارند که این جهان ظرفیت اجرای عدالت را عملا ماهیتا درخود نمی بیند. چاره چیست جز وجود جهانی دیگر؟ اما وای اگر پوزیتیویست ها حرفشان راست باشد. وای اگر جهانی دیگر نباشد: چه کلاهها که بر مظلومان نرفته است, چه مفاهیمی زیبا که قصه و خیالی بیش نبوده اند. چه خوشا به حال آنکه درید و خورد و برد.

سوی دیگر نادانی این بشر در رفتار تناقض گونه اش با مذهب نهفته است. انبوهی از انسانها چون نمی توانند "مفاهیم خوبی" را در ذهن تجسم کنند "اسامی خوبان" را جایگزین آنان می کنند تا "خوبی ها" ملکه ذهن و سرچشمه اعمال شان گردند. رفته رفته بدلیل همان ضعف و نادانی ذاتی بشر که بدان اشارت رفت, "اسامی خوبان" آنقدر در ذهن گسترده و پرورانده می شود که "مفاهیم خوبی" نا خود آگاه به حاشیه رانده شده و محو می گردند. دیگر"اسامی خوبان" حاکمان پروار ذهن گشته و "مفاهیم خوبی" را رقیب حقیر و مزاحمان قلمروی خود می پندارند. "مفاهیم خوبی" پوک و تهی و از بارگاه ذهن رانده می شوند و آنچه می ماند یکسری اسامی و عناوین و ظواهر است که عقل و ایمان را در سیطره خود گرفته است.

از آن به بعد دیگر ایمانی وجود نداشته و تعصب جای آنرا می گیرد. عقل وجود نخواهد داشت چون مبناهای قضاوت عقلی به ظواهری چند تقلیل خواهند یافت و لذت حقیقت جویی به دغذغه توجیه ظواهر بدل خواهد شد. کسی دغدغه عدل نخواهد داشت. عشق آزاد اندیش قلب پر از تعصب را ترک خواهد کرد. صلح ضد ارزش گشته و همه در خیال پرورش بوستان ایمان شان, دنیای خود را جهنم و عقبای خود را! کسی نمی داند چه خواهند کرد.

اینگونه است که وقایع و حوادث جملگی به اثبات دروغ "هانتینگتون" پرداخته و عرصه شکوفایی انسانها در پرتو ایمان, به میدان جنگ بین مذاهب و نفرت پراکنی مسخ شدگان اسامی و عناوین و ظواهر بدل خواهد شد."


آهای مسیحیان مانده در رویای صلیبییت, نگران چه هستید؟ مسحیح منجی نمی خواهد. مگر نمی گوئید او خود به اختیار تن به چوبه دار سپرد تا جانش کفاره گناه بشر باشد؟ چگونه صلح را به خاطر دفاع از منادی صلح باید شکست؟
ای یهودیان همه حرف موسی نجات شما از ذلت بود و رهاندنتان از رنج, چگونه می خواهید رنج و ذلت را بنام موسی به دیگری تحمیل کنید؟
و ای مسلمان! محمد گرسنگی, استهزاء و رنج و اسارت را درشعب ابوطالب, سنگ خوردن و رانده شدن از طائف, کوفتگی هجرت و زخم احد را بر خود روا نداشت که تا بعدها به برکت نام و آوازه او قبائل عرب عباسی و اموی فرصت تحقیر و استضعاف ایرانی و سلطه بر فرنگی را یافته و عقده و نفرت را در دل های بسیاری بکارند.

محمد یک چیز می خواست: کرامت همه انسانها را. فقط همان محمد قابل احترام و اطاعت است نه محمدی که " محمدیه" یا همان وهابی ها برای توجیه انفجار عقده ها و جهالت خود تبلیغ می کنند.
و تو ای سنی, نام عمر از آن روز ارزشمند شد که علیرغم ابهت و هیبتش سر تسلیم و خضوع به آن ندای آرامبخش و انسان ساز سپرد که مردی یتیم و بی جاه و منزلت سر داده بود. پس این خضوع و حقیقت طلبی است که او را همچون محمد و اهل بیت و دیگر یارانش برای تو ارزشمند نموده است.
و تو ای شیعه خوب می دانی که علی و زهرا چون شاهزادگان نیستند که بزرگی و خوشنامی را از ژن دیگران به ارث برند و بلکه عشق شان به صلح و عدالت است که نامشان را جاودانه کرده است. پس به اصل صلح و عدالت اقتدا کن تا شیعه بمانی ور نه نام پرستی بیش نخواهی بود.

از همه چیز بزرگتر ذات انسان است و این هیاهو ها همه از بزرگی او است. " و نفخت فیه من روحی", آری انسان جوهره ای است از خدا و خدا یعنی مجموعه خوبی ها. پس در این بازار که جز خوبی سکه ای معتبر نیست, بیائیم مواظب سکه های جعلی عقده و ریا و تزویر باشیم تا که رونق این بازار همیشه برقرار بماند.
رازگوبلوچ - خرداد 1387

۱۳۸۷/۰۲/۳۰

تصوير ذهني نادرست، بلاي جان بلوچ ايراني- قسمت 1


بقلم رازگو بلوچ

حتما نظر سنجي ما ن در مورد تصوير ذهني بلوچستان را در ستون جانبي وبلاگ مان ديده ايد. در هر صورت يك بار ديگر آنرا با ذكر نتايج نهايي ذيلا منعكس مي كنيم:

با شنیدن نام بلوچستان, نخست کدام تصویر در ذهنتان مجسم می شود؟
سرزمین یک اقلیت قومی و مذهبی 12 (14%)
سرزمین استضعاف و محرومیت 16 (18%)
سرزمین انعطاف ناپذیری و خشونت 6 (7%)
سرزمین انسانهایی ساده, خونگرم و کم توقع 51 (60%)

مدت زمان نظر سنجي 45 روز بوده و حدود 2250 نفربازديد كننده در معرض آن بوده اند كه از اين ميان تعداد 85 نفر در آن شركت نموده اند. خوشبختانه نوسان نتايج در طول مدت اين نظر سنجي يكي دو درصد بيشتر نبوده كه نشان از پايايي بالاي آن مي باشد. بازديد كنندگان از چندين كشور مختلف بوده و ازمحتواي نظرات آنان و انعكاس مطالب وبلاگ در سايت هاي مختلف مي توان به تنوع سلايق آنان پي برد. اما تفسير اين نتايج چيست و چه نتيجه اي مي شود از آن گرفت؟

تبليغات بسياري شده است كه بلوچ ها ذاتا و بدليل اقليت قومي و مذهبي بودنشان، با حكومت هاي مركزي سر ناسازگاري داشته و دردسر سازند. گاها در خفا و علني مطرح مي شود كه اگر بلوچ ها را لحظه اي به حال خود بگذارند، فورا داعيه استقلال و ساز جدايي طلبي سر مي دهند.

نظر سنجي اخير نشان مي دهد كه نه فقط موضوع جدايي طلبي بلكه حتي صرف توجه به موضوع اقليت قومي و مذهبي بودن هم در ذهن بلوچ جايگاهي ندارد (فقط 14% اظهار داشته اند كه تصوير ذهني شان از بلوچستان، سرزمين يك اقليت قومي و مذهبي است كه قطعا بخشي از اين رقم مربوط به بازديد كنندگان غير بلوچ و نشاندهنده ديدگاه مورد علاقه آنان نيز مي باشد).

اين گونه تبليغات همچنين سعي در ترسيم و درشت نمايي چهره اي خشن و انعطاف ناپذير از بلوچ و بلوچستان و القاء آن در ذهن عموم بي اطلاع جامعه و به ويژه ساكنان دور دست ايران زمين دارند.
انتخاب گزينه مربوط به خشونت در نظر سنجي فوق توسط كمترين گروه نظر دهنده ( 7%)، نشان از غير واقعي بودن ادعاي بعضي ها مي باشد.

شكي نيست كه محروميت، فقر (فرهنگي و مادي)، كمبود اشتغال و زير ساخت هاي توسعه، سوء استفاده و فرصت طلبي افراد ذينفوذ و قدرتمند، طبيعتا منجر به تشديد خشونت مي شود؛ اما آنچه كه بايد زنگ خطر را در مورد آن به صدا در آورد، تبليغات هدفمند و جهت داري است كه داده هاي آماري مرتبط با خشونت را ناشي از ذات قومي و ايدئولوژيك اين مردم دانسته و آنرا بگونه اي عامدانه تفسير به راي مي نمايند.

بسياري از محدوديت ها ومحروميت هايي كه بلوچ متحمل آن است، چوبي است كه از اين تصوير هاي ذهني غلط خورده است. امرقضاوت براي مردم ومسئوليني كه از دور دست به اين قضايا مي نگرند بسيار دشوار و گاه تابع اينگونه تبليغات فرصت طلبانه و جهت دار است. حتي مخالفين سياسي حكومت مركزي نيز مي پذيرند كه بخش زيادي از آنچه كه بلوچ ها از آن مي نالند خواست و برنامه هاي دولتي نبوده و بلكه سوء استفاده ديگراني است كه مصالح خود را بر مصالح ملي ترجيح مي دهند.

اينكه بار ها مي گوئيم پربار نبودن فرهنگ مكتوب بلوچ (به ويژه به زبان فارسي) بسيار كار دست او داده است، در اينجا مشخص مي شود:
عليرغم نزديك شدن فاصله ها در عصر ارتباطات، عملا شناخت، قضاوت درست و درك حقيقت امري سخت و پيچيده تر شده است. عصر اطلاعات به همان اندازه كه آگاهي مي دهد، به همان اندازه شتاخت را دشوار مي كنند. روزانه هر آدمي با هجومي از ذهنيت ها و قضاوت ها مواجه است كه از طريق كتب و نشريات، اينترنت، فيلم ها و بويژه تلويريون به سمت ذهن او سرازيرند. اين " بسته هاي قضاوت آماده "، انديشيدن را براي او سخت و حقيقت يابي را به كلي مختل مي كنند. بعبارتي حقيقت آن چيزي خواهد بود كه بتواند از طريق رسانه هاي تكنولوژيكي ( متني، صوتي و نصويري) و يا "رسانه هاي انساني" ( بحث و جلسات و اظهار نظر هاي رسمي و غير رسمي)، ذهن ها را تسخير كند.

اين موضوع به ويژه آنگاه كه تصميمات ريز و درشت و سرنوشت ساز مملكتي گرفته مي شوند و يا افكار عمومي نياز به قضاوت پيدا مي كند، بسيار حائز اهميت مي گردد. بلوچ ها نه آن چنان كساني را در مركز دارند كه مسائل خود را "در گوشي" به مسئولان بگويند و ذهنيت آنان را به سمتي كه شايسته است تغيير دهند و نه شخصيت هاي ملي و كاريزماتيكي كه در عرصه هاي علمي، سياسي، اقتصادي، مذهبي، فرهنگي و اجتماعي دارند كه صدايشان شنيده شده و بر افكار عمومي كشور تاثير گذار باشد. (به جهت اجتناب از پيچيدگي بحث از ذكرعلل ايجاد اين وضعيت خود داري ميكنيم).

بن بست جغرافيايي و وضعيت اقليمي بلوچستان مانع از تردد كافي عموم هم ميهنان و نيز اقامت طولاني مدت مقامات و شخصيت هاي تاثير گذار در آن مي گردد. سنت مهمان نوازي بلوچ و تشريفات معمول دولتي و خصوصي، زندگي و شرايط واقعي جامعه بلوچ را دور از انظار نگاه داشته و ابعاد تلخ و گسترده اش را در لايه هاي زيرين آن پنهان نگاه مي دارد.

بنابر اين قضاوت عام و خاص در مورد بلوچ عمدتا در گروي ذهنيت هاي رسانه اي و محفلي باقي مانده و فقر فرهنگ مكتوب حتي كار را براي حقيقت جويان اهل فرهنگ و رسانه نيز سخت مي كند. (به نمونه هايي از كتب و فيلم هاي تهيه شده توسط اين قبيل بزرگواران كه عملا مورد اعتراض جامعه بلوچ بوده است قبلا اشاره كرده ايم).

بخشي از عوامل ايجاد تصوير ذهني نادرست، شايد سوء تفاهم ديگران و يا شايد هم سوء رفتار عده معدودي از بلوچ ها باشد، اما آن چه كه بسيار نگران كننده است، انگيزه و تلاش جدي فرصت طلباني است كه به اين تصوير ذهني دامن زده و در تقويت آن و لو به بهاء تخريب ارزشمند ترين علقه هاي ملي و انساني مي كوشند.

ترويج فرهنگ مكتوب، تاكيد بر پيگيري مطالبات بشيوه هاي مدني و انتقاد اصلاحگرانه از درون اين جامعه به منظور رفع موانع و اصطكاك هاي دروني آن و لو آنها كه به نام "سنت" در هاله اي از تقدس قرار گرفته اند، راه برون رفت از اين وضعيت را هموارتر خواهد ساخت.
تحليل دو گزينه ديگر را به فرصتي ديگر موكول كرده و منتظر نظرات شما خواهيم ماند.
رازگو بلوچ – ارديبهشت 1387

۱۳۸۷/۰۲/۲۸

پشت دلسوزان علمی و فرهنگی مان به که گرم باشد؟

طنز است, جدی نگیرید – بقلم رازگو بلوچ
امروز تا این لحظه که این مطلب را می نویسم, وبلاگم (با مطلب درسخواندگان و روشنفکران آینده بلوچ) بیش از 100 بازدید داشته است. خواسته ام را هم که قبلا گفته ام: بحث نظر دهی دو طرفه به منظور تولید فکر محلی! همین! اما دريغ از يك نظر! ( نظرات موجود قبل از اين آمار ارسال شده اند)

نمی دانم؛ اگر چیزی بگویم که واقعیت عینی است, به قبای بعضی ها برمی خورد که تحقیر و توهین به بلوچ است. اما به هر حال من اسمم "راز" گو است و باید رازگشایی کنم.

آخر چطور می شود بيش از صد نفر فرهیخته و اهل علم و دانش کامپیوتر و لابد مدعی سیاست مداری آن هم با چاشنی عرق قومی, بنشينند یک مقاله چالشی مرتبط با دغدغه های فردی و جمعی شان را بخوانند, اما خونسرد و منفعل, بی هیچ فکر و نظری از آن رد شوند؟
روشنفكري و يا دست كم عنوان درسخوانده دانشگاهي داشتن نتيجه اش نبايد اين باشد كه مدعيانش عادت كنند فقط روي مبل و همراه با ميل فرمودن موز حرف بزنند. در اين صورت بايد پاي آن (بزعم بعضي ها) قشري هاي جماعت تبليغ و ديوبند را بوسيد كه براي تبليغ و نشر افكار خود و جامه عمل پوشاندن به اهدافشان، همه عمر پاي در سنگلاخ ها و كوره دهات ها فرسوده اند و لنتظار مزد و منت از هيچ كس نداشته اند.

چرا خودمان را گول می زنیم و فرافکنی می کنیم که چون قجر نمی گذارد و پنجابی مانع است ما کتاب و روزنامه و فیلم و امثالهم نداریم؟ خود ما چه کرده ایم؟
گیریم که کسی کتابی را به منظور شرح درد مشترک نوشته باشد, آیا در شرایطی هستیم که او بتواند حداقل به امید سه هزار تیراژ, دست به انتشارش بزند؟

اگر هفته نامه ای تحلیلی از این دست امکان انتشار داشته باشد, آیا می توان به امید وصول مداوم 4 مقاله جاندار و فروش تیراژ چند هزار نسخه ای دست به ریسک انتشار آن زد؟

هنوز فیلم های بلوچی در حال ضرر دهی هستند. دوستی نویسنده می گفت که آنها چند سال پیش نشریه ای محلی را (در ایران) بصورت فتوکپی منتشر می کردند که اکثرا روی دستشان می ماند. می گفتیم مردم اگرنمی توانید به زبان بلوچی بخوانید لااقل بخریدش که به انتشارش کمک کرده باشید.

وقتی که هنوز نیم سطر نظر دهی بی هزینه اینترنتی برایمان سخت است, فکر می کنید بجز یک عاشق بی اعتنا به زندگی اش چون سید ظهور شاه هاشمی, چند کس دیگر می توانند به پشتوانه دیگران در این وادی گام برداشته و دوام پیدا کنند؟

از کلیه سایت های بلوچی می خواهم که این مطلب را منعکس نمایند تا بدينگونه شاید ذره ای در ایجاد یک موج فرهنگی و فکری سهیم شده باشیم.
رازگو بلوچ – اردیبهشت 1387

۱۳۸۷/۰۲/۲۶

روشنفکران و درسخواندگان نسل آینده بلوچ

بقلم رازگو بلوچ
در قسمت نخست این مقاله با عنوان "آیا جریان روشنفکری دینی بلوچ متولد شده است" مفهوم روشنفکری به اختصار مورد بررسی قرار گرفت. حال می پردازیم به پاسخ این سوال که وضعیت روشنفکری در جامعه بلوچ چگونه است و نسل آینده درسخوانده های آن به چه صورت عمل خواهند نمود.
گفتیم که مفهوم اساسی روشنفکری در حقیقت جویی نهفته است, اما بهر حال نمی توان انکار کرد که بستر ساز و پشتیبان این روحیه حقیقت جویی, تحصیلات و مطالعه و مکاشفه است. بعبارت دیگر اگر بخواهیم ساده به موضوع نگاه کنیم, رشد کمیتی و کیفیتی سطح تحصیلات جامعه رابطه تنگاتنگ ( اما نه مطلق) با رشد و نهادینه شدن جریان روشنفکری دارد.

اما وضعیت جامعه بلوچ در این عرصه چگونه است؟ در بحث های قبلی (گره کور تغییر و توسعه در جامعه بلوچ) گفتیم که به نظر می رسد سخت افزار ها و زیربناهای لازم در این خصوص در حد قابل اعتنایی فراهم شده است. هم اکنون دبیرستان های پسرانه و دخترانه حتی در بسیاری از روستاهای زیر پنج هزار نفر جمعیت نیز ایجاد شده و در روستاههای کوچکتر نیز عده قابل توجهی دارای لیسانس و فوق لیسانس می باشند.
جمعیت دانشجویی نیز رشد معتنابهی داشته و بعنوان مثال فقط در دانشگاه سیستان و بلوچستان تعداد هزار نفر دانشجوی بلوچ وجود دارد. در شهرهای کوچک استان نیز دانشگاه های آزاد و پیام نور تاسیس گردیده که علیرغم کیفیت پائین آموزشی, دست کم زن و مرد بلوچ را با حال و هوای آموزش عالی بیشتر آشنا می سازند.

وجود دست کم چهارصد نفر دانشجوی بلوچ ایرانی فقط در پونای هند حکایت از آن دارد که هم طبقه متوسط در جامعه بلوچ به یک رشد نسبی رسیده است و هم پولداران بی سواد نسل قدیم این طبقه نیز به اهمیت تحصیلات پی برده وحاضر به سرمایه گذاری برای نسل جدید شان در این خصوص می باشند. با این روند تحولات, پیش بینی می شود به جای حاج آقاهای دوکابین داری که تاکنون جز در امورات مذهبی ( مساجد, مدارس دینی, جماعات تبلیغ), چندان حاضر به اندیشیدن, همراهی, کمک و سرمایه گذاری درسایر حوزه های فرهنگی نمی باشند, نسل جدیدشان دغدغه هایی متفاوت و متناسب با تحولات جهانی خواهد داشت.

از اینرو همه چیز برای شکل گیری جریانات تحول خواهانه از منظر روشنفکری آماده بوده و می توان انتظار داشت علاوه بر نقد بیرونی و پیگیری مطالبات در سطوح ملی و تعامل مدنی جدی تر با دولت های مرکزی, موضوع نقد از درون و به چالش کشیدن سنت های بازدارنده نیز در دستور کار نسل جدید قرار خواهد گرفت.

تفاوت مهم و خوشحال کننده ای بین روشنفکری نسل آینده بلوچ با نسل های اولیه آن ( عمدتا قبل و اوایل انقلاب اسلامی ایران) وجود خواهد داشت: روشنفکران نسل اول بلوچ از دل درسخوانده هایی برآمدند که عمدتا متعلق به طوایف مدعی برتری و بعبارتی خوانین بودند. لذا آنان در مقابل مشکلات درونی ناشی از سیستم سنتی بلوچ بسیاربی اعتنا و محافظه کارانه برخورد نموده و طبعا بدلیل رانت اجتماعی و شآن و جایگاه ممتازی که نظام سنتی به آنان بخشیده بود وضع موجود را بهترین حالت برای خود می دیدند.
کمبود و نیاز آنها چیز دیگری بود: داشتن مجال اعمال سلطه و حاکمیت مطلق. با وجود آنکه سیستم سنتی بلوچ آنان را به چشم حاکمان خود می دید, اما وجود سلطه حاکمیت مرکزی عرصه جولان و حکمرانی آنان را محدود کرده بود. لذا ایده مخالفت با حکومت مرکزی, بعنوان بیت الغزل جریانات فکری مترقی آن زمان مطرح بود. بعبارتی در آن زمان تفکیک بین خواسته های درسخواندگان و سردمداران سنتی بدلیل خواستگاه مشترک اجتماعی شان بسیار مشکل می نماید.

به تدریج با ورود درسخوانده های بیشتری از طوایف و طبقات اجتماعی مختلف, شکاف بین خواسته ها و عقاید بین حاکمان سنتی و درسخواندگان دارای افکار جدید بیشتر قابل مشاهده بوده و قدرت گرفتن تحصیلکرده های مذهبی, پیچیدگی های بیشتری به ماجرا داده است.

اما آنچه را که کماکان باعث عقیم ماندن بستر روشنفکری بلوچ گردید می توان درمبحث خلاصه نمود:
شور و التهابات ناشی از انقلاب اسلامی و یارگیری جریانات فکری و سیاسی متعدد خارج از جامعه بلوچ, نگذاشت بستر مذکور بطور طبیعی رشد کرده و درموعد مناسب زایمان نماید. جریانات مختلف دوران انقلاب توانستند با تبلیغات بخشی از اندک درسخوانده های آرمانخواه بلوچ را با خود همراه نمایند. طرح شعارهای چپگرایانه و یا حاوی خودمختاری توسط این دسته با حساسیت های بسیار و عملکرد تند بعضی از انقلابیون در اوایل پیروزی مواجه گردیده و منجر به درگیری متقابل و سرانجام باعث حذف فیزیکی, آوارگی و گاها انفعال آنان گردید.

پیچید گی ماجرا وقتی بیشتر گردید که گویا بعضی از مذهبیون بلوچ نیز در سرکوب و راندن این قشر تحصیلکرده ( به دلیل آنچه که بعنوان گرایشات کمونیستی از آن تبلیغ می شد) با انقلابیون همراه شده و نتیجتا شکاف ایدئولوژیک موجود بین آنان خود را بسیار زود علنی نموده که کماکان نیز باعث عدم اعتماد و عدم پذیرش متقابل آنان گردیده است.

باقی مانده های این جریان هم اکنون به عنوان اپوزیسیون دولت مرکزی در حال فعالیت بوده که به نظر می رسد به دلیل دور بودن از منطقه و عدم دارا بودن درک درستی از شرایط, تحولات و واقعیات روز جامعه بلوچ اثر گذاری جدی بر آن دارا نمی باشند.

از آن زمان تاکنون ( در بیست و پنج سال اخیر) نسل روشنفکری قابل اعتنایی در بلوچستان شکل نگرفته است. صرف نظر از هرگونه دلیل باز دارنده منفی, دلیل بازدارنده مثبتی در اینخصوص وجود داشته که آن چیزی نیست جز فرصت های اشتغال و موقعیت های اداری, اجتماعی و اقتصادی که علیرغم محدودیت سقف و سطح رشد, توانست تحصیلکردگان مدارس متوسطه و دانشگاهها را در خود هضم و به محافظه کاری, همراهی با سیستم سنتی, رقابت و چالش های متقابل فیمابین وادارد.
موضوع فوق تفاوت دوم تحصیلکرده ها و روشنفکران آینده را با نسل فعلی مشخص می کند. موضوع اشتغال دیگر از شکل ساده قبلی خارج و به یک معضل تبدیل گشته است. بیست سال پیش دپیلمه ها قبل از فارغ التحصیل شدن نامزد استخدام در ارگانهای دولتی بودند و گاه بر سر جذب آنان رقابت ایجاد می شد. هم اکنون وضعیت بگونه ای دیگر است. گسیل فارغ التحصیلان بیکار مناطق دیگر به سمت بلوچستان در حالی صورت می گیرد که مدیران محلی بلوچ نبوده و تمایل دارند تا حد امکان از وابستگان و هم مسلکان بیکار خود در سیستم های دولتی تحت امر خود استفاده نمایند. در حالیکه برای بلوچ در خارج از مناطق خود یافتن فرصت اشتغال تقریبا غیر ممکن است. لذا نسل جدید مجبور است با مشکلاتی دست و پنجه نرم کند که دیگران تا این حد با آن مواجه نبوده اند. این موضوع اورا به فکر چاره خواهد انداخته و برای پیگیری مطالباتش جدی تر خواهد نمود.

نسل جدید تحصیلکردگان رادیکال نخواهند شد. این شاید بهترین خبری است که بتوان به همگان داد. آنها برای مطالبتشان به صورتی منطقی و کنشی تلاش خواهند نمود. و نه به صورتی منفعل, تکروانه و واکنشی. محرک آنها نه عقده ها, نه عقاید ایدئولوژیک, نه تبلیغات و شعار های جهت دار و نه ناسیونالیسم کور خواهد بود. آن ها کمتر از دیگران تاثیر پذیرفته و خود درد خود را باز شناسی نموده و برای رفع آن تلاش خواهند نمود. در نتیجه شیوه آنان برد و تداوم بیشتری خواهد داشت.

در قسمت بعدی (سوم) این مقوله به بحث در مورد روشنفکری مذهبی و شرایط موجود آن خواهیم پرداخت. ما را با نظراتتان در پختگی و جهت گیری درست این مقوله یاری فرمائید. رازگو بلوچ – اردیبهشت 1387

۱۳۸۷/۰۲/۲۳

بلوچ ونمایشگاه کتاب

بقلم رازگو بلوچ - اردیبهشت 1387
دیروز در نمایشگاه کتاب تهران بودم. فضایی بزرگ و متنوع که طبق روال همه ساله در مصلی برپا می شود. از شرکت کنندگان بخش خارجی که صرف نظر کنیم و بخشهای مستقل ناشران دانشگاهی, پزشکی, کودک و نوجوان و غیره را کنار بگذاریم, تنها در بخش ناشران عمومی آن سی و اندی راهرو وجود داشت و درهر راهرو دهها غرفه ناشرین بر پا بود که در محاصره انبوه علاقمندان محصولات فرهنگی قرار گرفته بودند.(گویا مجموعا حدود 1900 ناشر شرکت داشته اند).

ناگهان غرفه داری جوان با لباس بلوچی نظرم را جلب کرد. جوانی دیگرنیز با ریش های بلند در سمت دیگر غرفه مشغول پاسخگویی به مراجعین بود و و پیر مردی پشت سرشان در گوشه ای مشغول چک و بازرسی لیستهایش بود.

به تابلوی سبز غرفه که نگاه کردم, عنوان " فاروق اعظم" نظرم را جلب و حدسم را کامل کرد. از ناشران مذهبی بلوچ بودند. به بلوچی از پسر جوانتر پرسیدم از کجائید که گفت از زاهدان است. خواستم سر صحبت را باز کرده باشم و با نگاهی تعجب آلود از او پرسیدم که چطور با این عنوان غرفه که دارید توانسته اید مجوز بگیرید. جوان با لهجه شیرین و قاطع سرحدی که با لبخندی عمیق و فاتحانه نیز همراه شده بود نکرار می کرد: " اختیار داره بابا... ".
دوباره نگاهی به غرفه انداختم: جز تعداد معدودی از کتب متداول حوزه های مدارس مذهبی اهل سنت چیز چندانی در آن به چشم نمی خورد.

در حالی که داشتم از آن غرفه دور می شدم با خود اندیشیدم: راستی سهم من بلوچ, عقایدم, فرهنگم, گفته هایم, نخبه ها و اندیشمندانم از این بازار مکاره فرهنگی کجاست؟ چند جلد کتاب چه به زبان شیرین و ملی فارسی, چه به زبان جهانی انگلیسی و چه به زبان مادری مان بلوچی و چه حتی به زبانهای دیگر دنیا, در میان این هزاران عنوان کتب موجود وجود دارد که من بلوچ نوشته و منتشر کرده باشم؟ چند غرفه از صدها غرفه موجود متعلق به ناشران و سرمایه گذاران فرهنگی بلوچ است؟ و حتی بازدید کنندگان؛ درست است که یکی دو بار لباس سفید و براق بلوچی در آن هنگامه قیامت وار فرهنگی به چشمم خورد, اما این همه سهم من بود؟!

می دانم, می دانم که پشت بسیاری از فعالان این عرصه فرهنگی به حمایت های خاص مالی, سیاسی, اداری و دست کم روانی دیگران گرم است. اما آیا ما همه تلاش خود را کرده ایم و آیا از همه ظرفیت های فکری, مالی, حقوقی و عرفی خود بهره برده ایم؟

در برگشت سری به اینترنت و بلاگم زدم. در ستون نظرات, عزیزی تند و شلوغ شمشیر را از رو بسته و پته ام را ریخته بود روی آب که چرا از بلوچ ایراد می گیری و تو فلان هستی و فلان گفته ای! معلوم بود که نه از ظاهر حرفهایم چیزی فهمیده و نه از درد باطنم خبری داشته است.

مرا دردیست که گر گویم زبان سوزد وگرپنهان کنم مغز استخوان سوزد
چه باید کرد. شما بگوئید. رازگو بلوچ اردیبهشت 1387

۱۳۸۷/۰۲/۲۱

آیا روشنفکری دینی بلوچ متولد شده است؟

بقلم رازگو بلوچ
قصد نوشتن مطلبی با موضوع: " روشنفکری دینی, پارادوکس, ابزار و یا حقیقت؟" را بعنوان نوشته جدید وبلاگم مد نظر داشتم. اما این بار هم انبوه حرف های ناگفته مانده جامعه بلوچ در ذهنم مرور شده و دلم نیامد به بهانه گسترده تر کردن حوزه مخاطبین و موضوعاتم, نوشتن ازاو را به این زودی کنار بگذارم. این بود که عنوان مطلب را به آنچه که خواندید تغییر دادم.

قبل از هر چیز باید شفاف کنیم که روشنفکر کیست؟ با وجود آنکه در این باره شاید بیشتر از هر موضوعی فکر شده و مطلب نوشته شده است, اما هنوز ذهن عموم به مفهوم درستی در مورد این کلمه نرسیده است.
گروهی به سادگی تحصیلکردگان دانشگاهی را یکجا روشنفکرخوانده و خود را راحت می کنند. گروهی هم گاه با پوزخند و گاه با بدبینی کسانی را که حرف هایشان را کتابی, قلنبه سلنبه و بر خلاف معتقدات معمول خود می پندارند, با این عنوان را خطاب کرده و با نگاهی غیر مالوفانه و عاقل اندر سفیه به آنان می نگرند. حتی بسیاری از تحصیلکردگان وعلاقمندان به این جریان نیز این صفت را به کسانی نسبت می دهند که مطلب سیاسی, اجتماعی و فلسفی بسیاری خوانده و در گفته ها و نوشته هایش مدام از مارکس و هایدگر و نیچه و هانتینگتون, چامسکی و دیگران نقل قول می کنند.

خیر, روشنفکر هیچ کدام از اینها نیست, روشنفکر لزوما تحصیلکرده نیست هرچند تحصیلات را به خدمت می گیرد. روشنفکر لزوما سیاست مدار نیست و حتی ممکن است ورود عملی اش به سیاست ( و نه مباحث سیاسی) در نقطه مقابل و تضاد با این صفت باشد.

روشنفکر لزوما حتی به معنای اهل کتاب و مطالعه بودن نیز نیست و به نظر شخصی نگارنده که شاید قدری رادیکال هم به نظر برسد, ممکن است تحصیلات آکادمیک و مطالعه بسیار, برای روشنفکری اثر معکوس و تخدیری داشته و زایندگی, استقلال و تولید فکری را تحت الشعاع قرار دهد.

پس روشنفکر کیست؟ پاسخ بسیار ساده و قابل فهم است: هر کس که حقیقت گرا باشد. این اساس روشنفکری است. حقیقت گرا بودن یعنی اینکه او هیچ باور و مرامی را وحی منزل و درست مطلق نپنداشته و قابل نقد بداند. گام اول روشنفکری نقد عقاید و سننی است که فرد با آنها زاده شده و خو گرفته است. ساده تر بگوئیم: او در بند حقیقت است, نه در بند عقیده! و هر گاه که معلوم شود حقیقت بر خلاف عقیده اش است, او توان پاسخ به ندای حقیقت را داراست.

معمول است که به ناحق و از روی کج فهمی, و یا شاید برای تلخیص کلام, روشنفکری را در مقابل سنت قرار می دهند. حال آنکه لزوما اینگونه نیست؛ روشنفکر ممکن عاشق سنت باشد و دل در گروی آن داشته باشد. اما هرگاه که حقیقت چیز دیگری طلب کند, او تسلیم است و سنت شکن. بعبارتی او دنبال سنت است, اما به دنبال بهترین شکل سنت. و در این راه به هیچ کس چک سفید نداده است.
سوالی که از سالها پیش تاکنون نسل روشنفکری معاصر ایران و حتی جهان را درگیر خود ساخته است, این است که آیا می تواند شقه ای از این جریان بنام " روشنفکری دینی" وجود داشته باشد یا خیر؟

عملا افراد و جریانهایی در کشور های اسلامی و از جمله ایران با انگیزه ها و روشهای متعددی اقدام به نقد مفاهیم و سنن دینی رایج زمان خود نموده اند. در انتساب اینگونه اصلاح طلبان دینی به صفت مذکور اتفاق نظر چندانی وجود ندارد اما بعنوان مورد اجماع ترین افراد منتسب به جریان روشنفکری دینی ایران می توان از دکتر علی شریعتی و شاگردش یوسفی اشکوری, مهدی بازرگان, محسن کدیور و سر سلسله اخیر این جریان عبدالکریم سروش نام برد.

ویژگی روشنفکری دینی به چالش طلبیدن سنن و عقاید مذهبی ضمن حفظ اصول و کلیات آن است. این جریان به دنبال آن است که بدون نفی اصول و قواعد بنیادین مذهبی به مفاهیم ارزشمند جدیدی که بشر (عمدتا غیر مذهبی) یافته و مورد اجماع عقل سلیم می باشد, نیز برسد. این مفاهیم گاه با قرائت های رادیکال و قشری دین و گاه حتی با برداشت های مورد اجماع آن نیز ممکن است سازگاری کامل نداشته باشند.

عده ای از فلاسفه و روشنفکران جهان قاطعانه پاسخی منفی به پرسش فوق داده و چیزی به نام روشنفکری دینی را امری بی معنا و نامحتمل دانسته و به طعنه آنرا " مربع مدور" می خوانند. آنها قداست زدایی کامل از مفاهیم را شرط اول روشنفکری دانسته که این با روند روشنفکران دینی تطابق کامل ندارد. با این وجود, به ویژه با توجه به نظرات جدید دکتر سروش در مورد کلام پیامبر بودن آیات قرآن, دیگر نمی توان به سادگی گذشته در این خصوص صحبت کرد و حکم صادر نمود.

در اینجا باید متذکر شد که بسیاری از عالمان مذهبی بر اساس شرایط جدید زندگی بشر دست به تفسیر مجدد و بازخوانی مفاهیم دینی گام برداشته اند که دغدغه شان صرفا اثبات حقانیت و نمایش ظرفیت های موجود در مفاهیم مذهبی و نه قصد طرح پرسش بنیادین و کنکاش بی طرفانه و بدور از پیش فرض ها بوده است. بدیهی است که نمی توان چنین اقدامات و جریاناتی را در کنار روشنفکری به معنای عرفی و جهانی آن دانست.

حال به سوالی می رسیم که قرار است خود شما در باره آن اندیشیده و حتی المقدور نظرات تان را در مورد هر کدام از جزئیات آن بطور مکتوب منعکس نمائید:
روشنفکری دینی در جامعه بلوچ: آیا اصولا ایجاد شده است؟ آیا جایگاه محکمی در جامعه دارد؟ تا چه حد وجودش را به نفع جامعه می دانید؟ اگر ایجاد نشده و یا ضعیف است چرا؟ نقاط قوت و ضعف آن کدامند؟ چه مصادیق مشخصی از آن در ذهن دارید؟
منتظریم, رازگو بلوچ – اردیبهشت 1387

۱۳۸۷/۰۲/۱۹

درد مشترك، تنها عامل پيوند لرزان بلوچ ها

بقلم رازگو بلوچ
اين چيست كه عده اي را در دشت و كوهپايه هاي بلوچستان دور هم گرد آورده است، بگونه اي كه آنها جملگي خود را به يك نام مي خوانند، از اوضاع همديگر خبر مي گيرند و سعي دارند حتي المقدور با هم تصميم بگيرند، با هم مويه كنند و با هم شاد باشند و حتي از جنبه ظاهري نيز لباس متحدالشكل پوشيده و بر حفظ آن اصرار دارند؟ ريشه نژادي مشترك، زبان، جغرافيا، مذهب، پيشينه تاريخي و يا مرز هاي سياسي مشترك، كدام عامل است كه اين گروه را به هم پيوند داده است؟ پيوندي كه گاه مثبت و سازنده و حتي گاه مخرب و باعث سلب پويايي و انعطاف پذيري و تنوع فكري شان شده است.

اگر از بعض موارد تاريخي مشخص صرف نظر كنيم، لا اقل در نگاه اول به نظر نمي رسد كه سابقه تاريخي و سياسي مشترك قابل اعتنايي انگونه كه بايد و شايد در اين خطه موجود بوده باشد. بجز مواردي مانند شركت سپاه بلوچ در جنگ با توران به نفع حكومت مركزي ساساني به گفته فردوسي و يا فتح دهلي توسط عشاير بلوچ ( محتملا با پشتيباني شاه تهماسب صفوي) طبق آنچه كه در حماسه چاكر و گهرام آمده است، كمتر نشاني از تهاجم مشترك بلوچ ها به سرزمين هاي ديگر دست مي باشد.

البته موضوع مهاجرت دستجمعي آنان نيز مطرح مي باشد كه به معناي تسلط نرم و غير مدعيانه آنان است؛ مانند مهاجرت به زنگبار (تانزانيا)، عمان و غيره. از لحاظ استقلال خواهي نيز بجز اقدام يك تنه دوست محمد خان و سكوب نهايي آن توسط رضاخان پهلوي سابقه حركاتي جدي از اين دست چندان موجود نمي باشد.
در مجموع به نظر نمي رسد تاريخ سياسي مشترك بلوچ ها در دور هم گرد هم آوردن ساكنان اين خطه نقش اصلي و كليدي را بعهده داشته باشد.

اگر فرضيه اشتراك نژادي را ملاك عمل قرار دهيم نيز به نتيجه قابل انتظاري نمي رسيم. بلوچ ها در درون خود از متنوع ترين اقوام ايراني و شايد جهان باشند. عليرغم يكپارچگي ظاهري، بلوچ نه يك قوم واحد بلكه مجموعه اي از اقوام و نژاد هاي مختلف جهاني است كه در اين خطه دور هم گرد آمده و زبان، لباس و فرهنگي مشترك را پذيرا شده اند.
تفكيك خواستگاه نژادي بلوچها واقعا غير قابل باور است: طوايفي چون كرد و كردي در منطقه سرحد (خاش) همان كرد هاي كوچانده از كردستان به اين خطه اند كه ديگر خود را بلوچ مي خوانند. براهويي ها (ساكن زاهدان، بلوچستان پاكستان و افغانستان) كه معمولا جزء بلوچ ها قلمداد مي شوند، در واقع قومي جداگانه بوده و حتي زبان خاص خود را دارند. جدگال ها در جنوب مكران (دشتياري ) نيز وضعي شبيه براهويي ها را داشته و تيره اي از قوم سندي در پاكستان مي باشند و زبانشان نيز تقريبا با آنان يكي است.
طايفه هاي بسياري از بلوچ ها خود را خان مي نامند كه اصالتا افغاني بوده كه در زمان تسلط محمود افغان به ايران، بعنوان گماشتگان وي به بلوچستان مهاجرت كرده اند ( اصولا كلمه خان تكيه كلام رايج افغان ها مي باشد). تيره سياه بلوچ ها ريشه آفريقايي داشته و گروهي از كولي ها نيز همچون ديگر جاههاي دنيا در بلوچستان ساكن بوده كه كاملا به شكل بلوچ در امده اند. طوايفي چون شيخ زاده و حسيني و غيره خود را از سادات و يا دست كم از نژاد عرب مي دانند. با اندكي بررسي بيشتر مي شود ثابت كرد ريشه بسياري از طوايف فعلي بلوچ از قوم فارس و ديگر اقوام ايراني مي باشد.

از لحاظ زباني نيز اگرچه ثابت شده است بلوچي در كنار پشتو و فارسي بعنوان يكي از سه شاخه اصلي زبان هاي ايران قديم مي باشند ( ر. ك. به كتاب "انسان شناسي" نوشته كنراد فليپ كتاك عضو هيئت علمي دانشگاه ميشيگان)، اما تنوع و تفاوت در لهجه ها ي موجود هم از لحاظ كميتي (عده لهجه هاي قابل شناسايي) و هم از لحاظ كيفيتي ( ميزان تفاوت ها) بسيار چشمگير است، بگونه اي فهم متقابل گاه بسيار دشوار و يا غير ممكن مي گردد. تصور كنيد يك نفر سنگاني از خاش با يك نفر از گوادر پاكستان همديگر را ملاقات نمايند!

از لحاظ جغرافيايي نيز بلوچستان به قول معروف " هندوستان كوچك" است. ساحل گوادر و گواتر و بريس چابهار و جاسك را دارد، جلگه دشتياري و باهو را دارد، كوهپايه هاي بنت و بولان و فنوج و آهوران و لاشار و آشار را دارد، كشتزارها و باغات قصرقند و نيكشهر و سرباز و كهير را دارد، كوهستانهاي سرد سرحد (خاش و زاهدان) دارد وكناره هامون. خاران و خضدار و ديره بگتي و پنجگور دارد و دشتهاي و مند و تربت. همه اين نواحي اقليم و حال و هواي خاص خود را دارند. آدم هايي متفاوت با معيشت و خرده فرهنگ هاي متفاوت. زرد آلوي خاش و چيگوي گوادر را نمي شود به جاي يكديگركاشت.
به مذهب هم كه نگاه كنيم، باز هم قصه همين گونه است. بلوچ ذكري داشته است، كوجا داشته است، شيعه داشته است. او مريد غوث و قلندر هم بوده است، سني مكتب ديوبند و بريلوي و مودودي و سلفي هم پرورش داده است. نسل خنثي ( دو رگه مذهبي) هم داشته است، حتي كمونيست هم شده است.

پس چيست آن چه كه وراي همه اينها بلوچ را دور خود گرد آورده است؟ جواب سوالي چنين اساسي خوشبختانه چندان هم مشكل نيست و تحقيق و ترديد و ورق زدن كتب قطور و گشتن بين سطور نمي خواهد. " درد مشترك"، بله درد مشترك است كه بلوچ را بهم پيوند داده است. نه تاريخ، نه فرهنگ، نه مذهب، نه جغرافيا و نه حتي نژاد. هيچكدام به تنهايي اين چسبندگي گاه مفيد و گاه مخرب را ايجاد نكرده اند.

از حمله سهمگين اسكندر بگذريم، بر او كه همه دنيا را زير پا گذاشت، نمي توان خرده گرفت كه كه چرا بر بلوچ تاخته است. اما " قجر"، مگر داعيه سلطاني اين سرزمين را نداشت؟ چگونه دلش آمد به قتل عام بي دفاع ترين و بي حال و روز ترين هم وطنانش و ويراني بخشي از سرزمينش بپردازد؟ چه نام ننگيني آفريد شاه قاجاري در ذهن بلوچ بيچاره كه هنوز هم كابوس آنروز ها را مي بيند و هر غير بلوچي را كه نزد او مي آيد " قجر" مي خواند و ترس وحشت فوبيا گونه اي از او دارد. فوبيايي كه بايد روانشناسان اجتماعي روي آن سالها كار كنند تا زواياي مخربش آشكار گردد. بگذاريد آنرا " گجروبيا" بخوانيم.

سالهاي خشكسالي كه آمده است، دامن همه را يكجا گرفته است، چه خشكسالي ناشي از نباريدن و چه خشكسالي ناشي از بارش ملخ بر سبزه زار هاي محدودش و حتي خشكسالي ناشي از هجوم باج و خراج گيران شاهان مركز و تاراج لشكريان اقوام زور گوي همسايه و يا دوردست ها! در دمادم چنين مصيبت هايي هيچ كس از بلوچ ها در امان نبود؛ و اين گونه بود كه آنها با احساس دردي مشترك، به همديگر نزديك شدند.

حقارتي كه بر بلوچ روا داشته و عزت نفس اجتماعي او را پائين نگه داشته اند، بلايي بوده كه بر سر همه شان آمده و تفاوتي بين طوايف و اقشار متعدد آن روا نداشته اند. مركز نشيناني كه با ديدن او در لباس سنتي اش، او را با حقارت و تمسخر " افغاني" خطاب مي كنند، شيوخ خليج كه عليرغم دل خوشي بعضي ها به تشابه مذهبي، او را فقط شايسته رانندگي و درباني و پادويي خود دانسته اند. حتي در عمان كه او بعنوان اقليت عمده اي مطرح بوده و عملا عنان اكثر كارهاي تخصصي را نيز بعهده دارد، باز هم ناچار است كه عليرغم همه شايستگي هاي بالفعل، زير يوغ سنگين تعصب عربي مجال سر بر آوردن نداشته باشد.

اگر نيك بنگريم، پيوند مهم ديگري بين بلوچها نبوده است؛ هيچ كس چون او به دشمني با خود برنخواسته است. هر بار اگر طايفه اي از بلوچ ها به حكومت مركزي نزديك شده، خود تبديل به عامل سركوب آنها شده است. در مورد عملكرد طايفه اي خاص از سرحد و طوايفي از مكران كه داعيه سرداري داشته اند قبلا اشاره شده است.

هنوز كه هنوز است، بي اهميت ترين موضوعات مي توانند بهانه اي براي درگيري هاي خونين و طولاني مدت طايفه اي باشند. شايد بتوان گفت هر چند دقيقه يك نفر در بلوچستان فداي جنگ هاي طايفه اي شده است و مي شود. هنوز اقوام و طوايف مختلف به يكديگر زن نمي دهند (امري كه بجز در افغان ها نمونه ديگري در جهان از آن يافت نمي شود). صنعتگران، موسيقي دانان، فرهنگ سازان و حتي روستائيان مولد بلوچ توسط خود او تحقير مي شوند. زن بلوچ هنوز هم اسير فرهنگ جاهليت است. هنوز هم او اگر بخواهد فيلمي براي اشاعه فرهنگي خود بسازد، نقش زن او را بايد يك فارس، سندي و پنجابي و يا در خوشبينانه ترين حالت يك دو رگه پرورش يافته با فرهنگ غير بلوچي بازي كند. بد تر از آن چيزي است كه شايد در دنيا در نوع بي نظير بوده و براي اقوام و ملل ديگر غير قابل باور و تصورباشد: مردان مجبورند گريم شده و صدا نازك كنند تا نقش زن، اين نيمه ديگراجتماع را در فيلم هايشان راسا بعهده بگيرند!

مذهبي بلوچ (عمده شان ونه همه) با هم ايده خود از اقوام ديگر بيشتر احساس قرابت مي كند تا مثلا جوان روشنفكر بلوچي كه دغدغه اجتماعي ديگري غير از موضوعات مذهبي صرف دارد. گمان نمي كنم در ذهنشان دغدغه جهاد در افغانستان و چچن و غصه اهل سنت ايران و ديگر ممالك جهان بر موضوعات مشكلات اجتماعي بلوچستان مانند سواد، بهداشت، خشونت اجتماعي، عزت نفس اجتماعي، برابري حقوق اجتماعي و محو فساد و رقابت هاي ناسالم در واگذاري فرصت هاي شغلي، تحصيلي، سرمايه گذاري و غيره بيشتر بچربد.
از اين روست كه مي گوئيم جز درد مشترك، بلوچ وابستگي چنداني نسبت به هم احساس نكرده است. اينگونه وابستگي متاسفانه طبعا صورتي ايدئولوژيك به خود گرفته و نتيجتا چشم ها را از نگاه منقدانه به درون و مشاهده نقاط ضغف و عيوب خود بازداشته و در مقابل ديگران مان نيز تند و انعطاف ناپذير مي سازد.

كاش بدانجا مي رسيديم كه ديگر دردي در ذهنهايمان باقي نمانده بود و وابستگي هايمان از روي منطق و به شيوه اي طبيعي و برقرار مي شد، بعبارتي كاش روي داشته هاي خود گرد هم مي امديم و نه از روي كاستي هاي خود، كه تا در مواجعه با دنياي دور و بر، انعطاف پذير و مثبت نگر برخورد كرده و خوبي را از همه مي گرفتيم و بدي را از همه و حتي از خود نمي پذيرفتيم. اين نوشته نياز به نقد و بررسي ديگران دارد تا شكلي صحيح تر و پخته تر به خود بگيرد. منتظريم
رازگو بلوچ – ارديبهشت 1387










غروب کاجو (هیت قصرقند)

غروب کاجو (هیت قصرقند)