۱۳۸۹/۰۱/۲۷

انواع نوشتن در وب و حکایت ما

بقلم: رازگو بلوچ

انبوهی از نوشته ها و وبلاگها در فضای مجازی وجود دارد و همه روزه به عده آنها افزوده می شود. هر روز چند نفر تازه وارد میدان می شوند و چند نفر بار و بندیل وخود را جمع کرده و ترک کیبرد می کتنند. با نگاهی ساده می توان دست کم 4 ویژگی را در نوشته های فضای مجازی مشاهده کرد. حال اگر فرض کنیم هر نوشته ای فقط می تواند دارای یک ویژگی باشد و نه بیشتر، انواع نوشته های زیر را می توان متصور شد:

ویژگی تخصصی بودن: هدف فرد ترویج یک حرفه یا دانش است. خواننده برای یادگیری به آن مراجعه می کند و نویسنده برای کسب سابقه و اعتبار حرفه ای و تخصصی می نویسد و یا مطالب دیگران را جمع آوری می کند. تمایل به علنی کردن هویت حقیقی یا حقوقی نویسنده در این نوع نوشته ها بالاست.

ویژگی تفننی بودن: اینگونه مطالب برای دل نویسنده خلق یا کپی و ارسال می شوند. معمولا در آن آمار مراجعه کنندگان مهم، نظر دهی آنها خیلی مهمتر و تعداد پست های ارسالی هم تا حد زیادی مهم است. اما استمرار درنوشتن و رعایت فواصل زمانی مناسب اهمیتی ندارد.


ویژگی رسالت دار بودن: انگیزه های سیاسی، مذهبی، ملی و یا اخلاقی پشت آن است. تعداد پست های ارسالی درواحد زمان، آمار مراجعه کنندگان و نظر دهی آنها در اولویت اول قرار ندارد. هویت های حقوقی اکثرا علنی است و هویت های حقیقی بستگی به شرایط علنی یا غیر علنی می شوند.


ویژگی تبلیغی بودن: نکته مهم در اینگونه نوشته ها اولویت و اهمیت فوق العاده ایست که برای آمار مراجعه کنندگان وجود دارد. سایت های خبری و تبلیغاتی در این ویژگی مشترکند.

ویژگی خلاقه بودن: هدف از آن تولید است؛ تولید فکر و یا تولید احساس. مهمترین اولویت آن دست اول بودن (اورجینال بودن) مطلب است. اولویت دوم، میزان واکنش ها نسبت به آنهاست (تائید و تشویق، تصحیح، مخالفت، تاثیر پذیری پنهان)

البته درعالم واقعیت ترکیبی از ویژگیهای فوق و با شدت و ضعف متفاوت در یک نوشته دیده می شوند. حال فاجعه آن است که نویسنده مطلب خود رادارای یک مجموعه ویژگی مشخص بداند و توقعات خود از رهگذران کوچه های مجازی را بر آن مبنا تنظیم کند، اما مراجعه کنندگان دنیای وب جمع بندی دیگری از آن داشته باشند و رفتارهای خود را به شکلی متفاوت بروز دهند!

شما کدام ویژگی یا ویژگی ها را وجه غالب نوشته های خود می دانید؟ در مورد نوشته های ما چه قضاوتی دارید؟

رازگو بلوچ – 27 فروردین 1389

۱۳۸۹/۰۱/۲۳

جستجوی تاریخ بلوچ از لابلای تارهای تلفن


به قلم: رازگو بلوچ

همه کارمان متفاوت است و به قول فارس ها لری است: بحث کردن مان، تاریخ نوشتن مان، وبلاگ برتر انتخاب کردن مان (شوخی بود و اصلا یاد ماجرای جار و جنجا ل چند روز پیش مان در فضای مجازی نیفتید!) و حالا تحقیق کردن مان.

نه خیر! کی تا حالا توانسته به لر و بلوچ سبیل کلفت و چشم قرمز (برگردان اصطلاح بلوچی برای آدمهای جنگی و پر هیبت) نگاه چپ بیندازد که من دومیش باشم؟ توهین کجا بود بابا! فقط میخواهم به ماجراهای من و تلفن و تحقیقاتم! یک اشاره کوچلو بکنم تا معلوم شود تاریخ بلوچستان چطور تکه تکه است و توی سینه های این و آن نیم نفسی می کشد.

از پریروز(21/1/89) شروع می کنم که دوستی زنگ زد و گفت که فلانی مگر نمی خواستی توی تحقیقاتت از "پیری درویش" – از عشایر آهوران که طعم دوستی و دشمنی شیرانی ها را چشیده است- هم چیزی بنویسی، نوه اش را پیدا کرده ام که در فلان شرکت ساختمانی راننده است. گفتم کور از خدا چه می خواهد؟ معالجه توی بیمارستان تامین اجتماعی که بیمه یکجا پولش را می دهد.

زنگ زدم. صدای مرد 40- 45 ساله ای می آمد. گفت که بله از جریان پدر بزرگش اطلاع کافی دارد. ولی افسوس که الان خودش در مرخصی است و اتفاقا آمده همین آهوران. گفتیم به سلامت تا برگردی.

بعد از ظهر همان روز دوستی دیگر زنگ زد، توی یک کتاب مقاله ای از زند مقدم را پیدا کرده بود که احتمال می داد بدردم بخورد. دیدمش. فصلنامه ای تاریخی بود بیشتردرمورد اقوام ایرانی. اخیرا چاپ شده بود. مقاله نبود، مصاحبه ای بود که در آن دکتر زند مقدم به سوالاتی درمورد نحوه رفتنش به بلوچستان و چونی و چرایی روابط آن خطه با مرکز در طول تاریخ می گفت. جالب بود. اما چیزی که بیشتر به کارم می آمد دفاع دختر عیدو خان ریگی از کار پدرش در خنجر زدن به دوست محمد خان بود.

بعد از مدتها توقف، چند روزی بود که دوباره دست به قلم شده بودم و داشتم از ماجرای دستگیری علیخان توسط دولت را می نوشتم. از میان تحقیقات موجود، کتاب آقای شه بخش مفصلتر از دیگران به این موضوع اشاره کرده بود اما نه آنقدر که بتواند دستمایه یک کار دراماتیک باشد. با کمک اطلاعات جانبی دیگر سلسله حوادث را مرتب کرده و نوشتن را با چاشنی تخیل شروع کردم. اما چشمتان روز بد نبیند. کمبود اطلاعات و هزار و یک اما و اگر ، ذهن کمال گرا و وسواسیم را از کار انداخت. تا چند روزی کماکان متوقف مانده بودم.

پرسجو های زنده و یا تلفنی کمکی نکرد. سرچ در اینترنت که اصلا و ابدا! نمی توانستم جزئیات تاریخی را بیشتر از حد مشخصی نادیده گرفته و به تخیل تکیه کنم. به لیست تلفن دوستان اشنا یا نا آشنای دکتر و استاد واز این دست پناه آوردم. آقای شه بخش نویسنده کتاب اولین انتخابم بود. تلفن را بر نداشت. فکر کردم سر کلاسی جایی است که نمی تواند حرف بزند.

شماره تلفن آقای ودود سپاهی را بارها از دوستان گرفته بودم تا در باره کتابش "بلوچستان در عصر قاجاریه" نقد و نظری داشته باشم. اما هر بار منصرف می شدم و شماره هم در پس فرمت شدن های گاه بیگاه موبایل از دست می رفت. آقای طاهری یا بهتر است بگویم مجمع الطواهرین (برادران دکتر دانشمند طاهری به اتفاق ابوی یا همان شرکت علمی-دکتری طاهری ها که تفکیک اسم کوچکشان اصلا ضرورتی ندارد ) به ذهنم رسید. شماره تماسش را پیدا کرده و دست به کار شدم. اما بلافاصله یادم افتاد که ایشان در وبسایش نوشته که در پونای هند مشغول صفا سیتی است (از نوع علمی اش منظورم بود. فکر خراب دیگران که ربطی به ما ندارد!). عزیز دیگری به نام قیوم نعمتی داشتیم که اهل تاریخ نبود ولی تنه به تنه تاریخ میزد، همان جامعه شناسی خودمان. او هم که هند بود. بابا یکدفعه همه سراوانی ها را بردارید بیرید هند یک دکترا بهشان بدهید تا خیال همه راحت شود.

اصراری نیست اگرباورنکنید ولی در کمال تعجب همان لحظه دیدم یک پیامک از دیار باقی که نه، از آقای تمندرو آمده که به جای حروف نازنین و خوانی فارسی یا انگلیسی، پر از مربع است و البته بین آنها دو شماره تلفن خود نمایی می کند. میدانستم جریان چیست.آخر نحوه کلاس گذاشتن ما هم برای خودش شنیدنی است. ما که درویش صفتیم و زانتیا و پرادو به قیافه ریزه پیزه مان نمی آید می آئیم بجایش مثلا فارسی ساز توی گوش مان نصب نمی کنیم که یعنی انگلیسی مان نیتیو لایک است و اند کلاسیم.

زنگ زدم. گفت که شماره اقای ودود سپاهی و اقای ناصری نیا را فرستاده. یادم آمد که 2 ماه پیش از او چنین درخواستی کرده بودم.

خدا رسانده بود و بحث مان باز شد و گفتم میخواهم بدانم این سرهنگ حبیب الله ریگی که علیخان را دستگیر کرده آن موقع سمتش چه بوده که اقای تمندرو یک نفر ریگی اهل تاریخ را در بساط داشت و معرفی اش کرد: اقای نادر ریگی که گویا از لیسانس کشاورزی هوس فوق لیسانس تاریخ به سرش زده و رفته سراغ آن. گفتم اگر این آقای ریگی نخواهد برایم ته و توی جریان عیدوخان و حبیب الله خان را در بیاورد, دیگر چه کسی باید این کار را بکند؟ ریگی نیست که هست، اهل تاریخ نیست که هست. شماره اش را گرفتم. حالا سه شماره جدید دیگر دارم.

آقای نادر خان که احتمالا توی کوههای تفتان مشغول ردیابی آثار باستانی و تاریخی بود و موبایلش را خاموش کرده بود. اینجوری خیال همه راحت است. کاری که خودم هم کم نمی کنم. با آقای سپاهی تماس گرفتم. آدم گرمی بود. گویا بخاطر تماس از کلاس هم بیرون آمده بود. معرفی که کردم بگمانم ذهنیتی داشت و شاید هم می شناخت. اما ترجیح دادم کلاس و تدریسش به هم نخورد. پس از اینکه خیالم راحت شد که علاقمند وهمکارانه با موضوع برخورد می کند گفتم که در فرصتی بهتر ادامه می دهیم. حیف که ساعتی که قرار تماس مجددمان بود گرفتار شدم و یادم رفت. ولی حالا حالاها با او کار دارم.

با آقای استاد ناصری نیا تماس گرفتم. از او و کتابش "بلوچستان در گذز زمان" شنیده بودم. اتفاقا چند روز پیش گذرش به شبکه هر از گاهی جذاب هامون افتاده بود. در آنجا در مورد همین کتابش صحبت می کرد. کرمانی الاصل زاهدانی است. درست مثل اقای سپاهی علاقمند و همکارانه برخورد کرد. صحبت مان شاید یکساعتی بطول کشید. از خیلی چیزهای مرتبط گفتیم و قول همکاری های خوبی داد.

هفت سال خشکسالی مطلق و یکدفعه سیل و تگرگ! طبیعت بلوچستان همین است. و حال حکایت ما شده بود این تحقیق. تو نگو که همین بعد از ظهر همان دوست دیروزی زنگ زد که یک نفر از پیرمرد های آهوران را پیدا کرده که هم از تاریخ آهوران می داند و هم از جریان خوانینی که رفتند عراق و پول گرفتند تا برای بلوچ مبارزه کنند! بعد سر همین پولها دعوایشان شد و به حساب همدیگر رسیدند. گفتم مهمان دارم از بنت. باید خانه باشم.

بیچاره مهمانان من! شب مگر ارامشی داشتند از بس از تاریخ و جامعه شناسی و فلان خان و بهمان خان گفتم و همه اش ترغیب شان می کردم که راه بیفتند و برای من اطلاعات جمع آوری کنند! مثلا خانوادگی برای اوقات فراغت آمده بودند.

امروز را هم با تحقیق تلفنی گذراندم. شماره یکی از دوستان قدیمی شیرانی را پیدا کردم که اصالتا بنتی است. نشان نمی داد که علاقه ای به اطلاعات تاریخی داشته باشد. اما من قبلا به یک ویژگی عجیب وجالب این طبقه خوانین سابق عزیز پی برده بودم. حتی به یک بچه بی سواد و ظاهرا بی ادعایشان هم که برسی برای خودشان یک شاهنامه شخصی سروده و در ذهن دارند که فی البداهه تحویلت می دهند. حالا برای یک طرفه و اغراق آمیز بودنشان سخت نمی گیریم، اما انگیزه و پشتکارشان ستودنی است.

باری، از آقای شیرانی هم اطلاعات خوبی گرفته و قرار شد برای پاره ای نکات دقیق برود و بررسی هایی بکند و به ما کمک کند. با وجود میان سال بودن و شلوغی کاری که داشت انصافا همکاری در خور تحسینی داشت و خواهد داشت.

اخرین ولی اتفاقا ولی طولانی ترین تحقیق تلفنی ما با آقای احمد بلیده ای اصالتا از ساربوگ و ساکن چانف بود.و با مبارکی ها وصلت داشت. خیلی وقت پیش به من گفته بودند که چنین فردی وجود دارد که اطلاعات شفاهی تاریخی خوبی در ذهن دارد. حس کردم که می تواند در مورد جریان عیسی مبارکی اطلاعات خوبی به من بدهد.

یکی دو ساعت صحبت کردیم و چند صفحه ای پشت سر هم یادداشت برداشتم. توی کارش مسلط و اطلاعاتش بالا بود. نکته مهمی که دنبالش بودم این بود که چطور طایفه ای که افتخارش زهد و عرفان بود سر از قلعه خانی در آورد! آنهم در میان بلوچهای آهورانی که خشونت و یکدنگی و ستم ستیزی شان در مکران زمین لنگه ندارد و حاضر به بهاء دادن به کسی نیستند! دیگر اینکه علت اتحاد شان با لاشاری ها و عداوتشان با شیرانی ها چه بود. در نهایت اینکه جریان جنگهای عیسی خان با بلوچ های آهوران و شگیم از چه قرار بود. بهر حال اطلاعات بسیاری گرفتم هر چند که جناب احمد خان چون دیگر هم طبقه هایش کتمان نمی کرد که حاضر نیست علیه گذشته خود اطلاعات داده و طبعا همه چیز را از زاویه دید طایفه خود می بیند و گناهی بر آن متصور نیست.

ناهار مهمانانم به همین خاطر قدری دیر شده بود. خداحافظی من با آنها به جای تعارفات معمول تو بیا خانه من و من بیایم خانه تو، شده بود توصیف جریان ازدواج های دادشاه و از آنها خواستم که به محض رسیدن به بنت بروند و نحوه ازدواج او با هر کدام از سه زن هایش را دربیارند. قرار است دراماتیک بنویسیم دیگر. چقدر خان خان کردن و از برنو دادشاه نوشتن! ببینیم چه می شود. شما هم کمک کنید. ثواب دارد. در پایان امیدوارم مزاح های مان در این مطلب سبب رنجش عزیزی نشده باشند.

رازگو بلوچ – 23 /1/89

۱۳۸۹/۰۱/۲۰

درد بی رسانه ای برده طاقت ز جانم ...

بقلم: رازگو بلوچ
درد بی رسانه ای برده طاقت زجانم ار نه من     داشتم آرام تا پیغام رسانی داشتم

در دهاتمان ملایی داریم که عادت دارد با بلندگوی آخر هفته تسویه حساب جانانه ای بکند با هر کس و ناکسی که خرده حسابی داشته است؛ میخواهد سر چک و چانه زدن روی قیمت ماست با بقال محله باشد و یا تفسیر نا مقبول یک حدیث توسط ملایی دیگر در دهی دیگر آنهم یک هزاره پیش.

سردار قبیله مان هم که همیشه مجلسش براه است و در آن گوشها به دهان او دوخته و گفته هایش را در طبق زر می برند.

اوباشان محله هم با هر که بهم زده باشند خرج عقده گشایی چند عربده نیمه شب است و کوس رسوایی بدخواهان زدن.

میرزای مکتب نیز شاگردانی دارد که او را دانای کل عالم می دانند و عقده و عقیده هایش را یگانه حقیقت هستی.

مانده ام من با یک عالم حرف و خلوتی که گوش و چشم در آن کیمیاست. اقرار می کنم درد بی رسانه ای دردجانکاهی است. تو رسانه ام نمی شوی؟

رازگو بلوچ 20 فروردین 1389

۱۳۸۹/۰۱/۱۹

چرا دادشاه؟ کدام دادشاه؟

بقلم: رازگو بلوچ

ترجيح مي دهم كار نوشتن درافت (پيش نويس) مرحله ماقبل آخر رمان دادشاه را با كندي و تاخير انجام دهم بدين اميد كه شايد در اين فواصل با اطلاعات و يا نقطه نظرات جديد تري دست يابم. لذا كماكان از همه مطلعين و علاقمندان درخواست همكاري خود را اعلام مي كنم. اما در اين مرحله قصد دارم به چند سوال احتمالي ذهن شما پاسخ داده تا درك بهتري از خواسته هايم پيدا كرده باشيد:

1- چرا دادشاه؟

تعدادي از عزيزان معتقدند كه به اندازه كافي در مورد دادشاه مطلب نوشته شده است. شما چرا موضوعات ديگري را در اولويت قرار نداده ايد؟ جالب است كه من هم نخست همين نظر را داشتم. ولي به جز كتاب انصافا قابل توجه آقاي دكتر شه بخش (ماجراي دادشاه: پژ‍وهشي در تاريخ معاصر بلوچستان) هيچ كتاب و نوشته جامعي در اينخصوص وجود ندارد. اين واقعيت را به عنوان كسي مي گويم كه تقريبا همه فضاي اينترنت را جارو و كتابخانه ملي را زير و رو كرده و علاوه بر آن دهها كتاب و مقاله و بريده جرايد را مرور كرده و سركي نيز به نوشته هاي انگليسي و بلوچي در اينخصوص كشيده است. البته اقرار مي كنم كه عليرغم پرسجوهاي بسيار، هنوز از تحقيقات ميداني خود راضي نيستم.

3- كدام دادشاه؟

بسياري فكر مي كنند كه ثبت ماجراي دادشاه محكوم به يكي از دو شيوه زير است: يا دادشاه به يك قهرمان ملي شود و يا به يك شرور. حقيقت فراتر از اين دو حالت است. دادشاه فقط يك وي‍ژگي مسلم دارد و لاغير: او برايند بسيار جالبي از زمانه خويش است. به عبارتي او فقط باعث شد نمونه گيري خوبي از جامعه آن زمان انجام شده كه تا آزمايشگاهها قادر به تست مزاج اجتماعي اين ديار شوند.

البته شايد چندان مسلم نباشد ولي به نظر مي رسد به جز دوست محمد خان، دادشاه تنها شخصيت تاريخ معاصر بلوچ است كه آوازه اش تا حد قابل توجهي از مرزهاي محلي بلوچ فراتر رفته است. جالب تر اينكه از بيرون كه نگاه بكنيم، در ميان هزاران نام ريز و درشتي كه هر كدام از طوايف بلوچ بعنوان خوانين، سرداران، قهرمانان و حتي مبارزان خود برمي شمرند و معمولا با ذكر انبوهي از نام ها يكي پس از ديگري با چاشني اغراق آميز احوالاتشان باعث سرسام شنونده مفلوك مي شوند، هيچ كدام ذره اي آنطرف تر آن نمود و درخشش را نداشته كه يك بلوچ بي سروپاي فرودست فاقد وجه و مكنت و شهرت و جاه و مقام و تشكيلات و تبلغات كسب كرده است.

 
2- چرا در قالب رمان تاريخي؟

كاركرد و نقطه قوت يك كتاب تاريخي مستند بودن آن به اسناد و مراجع ديگر است. اما اين وي‍‍ژگي به نقطه ضعف او براي نشان دادن تصويري واضح و جامع از كليت يك ماجرا تبديل مي شود. ماجرايي كه تاريج نگار تحرير مي كند بريده بريده است، مانند نواري كه خش دارد مدام گير مي كند و چند تصوير جلو تر مي پرد. سرعت آن نيز تند و تصوير آن ناواضح است، چرا كه قدرت و اجازه پرداختن به جزئيات را ندارد. دغدغه او دنبال گيري سلسله حوادث و تحليل علل پنهان و آشكار آن نيست، بلكه صرفا به چيزي اكتفا مي كند كه برايش مستندات كافي در اختيار دارد.

اما هدف رمان نمايش ماجرا است، به شكلي كه يك تصوير جامع با جزئيات لازم و قابليت تحليل ابعاد ماجرا به خواننده ارائه شود. لذا آنجا كه به دليل فقدان مستندات و يا ابهام در آنها، ماجرا منقطع و يا حوادث فاقد جزئيات لازم براي به تصوير درآمدن هستند او با تكيه بر ساير واقعيات دست به خلق مي زند تا خواننده به درك و تجسم و نتيجتا لذتي عميق تر و فراموش نشدني تر نايل آيد.

تاريخ چون ساختماني است كه ممكن است قوي ترين فونداسيون و سقف و ديوارها را دارا اما فاقد نازك كاري و نما باشد. اين است كه رمان مي آيد و همان خانه را زيبا و قابل زيست مي كند، بي آنكه چندان از استحكام بناي ساختمان غافل باشد.

در نتيجه رمان مي تواند بردي وسيعتر به ماجرا داده و آنها در اذهان جمعي گسترده تر به ثبت برساند.


4- خط سير داستان چيست؟

داستان به ذكر ماجراي دادشاه محدود نمي شود. يك سلسله به حوادث بنت و نيكشهر از زمان حسين خان شيراني تا عليخان مي پردازد. سلسله ديگر اشاره اي به قيام هاي مشابه عشاير بلوچ عليه خوانين مي پردازد، مانند پيري درويش و اشرف . رشته ديگري از وقايع نقبي به گذشته مهيم لاشاري و عيسي مباركي مي زند و همچنين به سابقه مولفه هاي ديگر اجتماعي مانند پير و زيارت و شعر و موسيقي آن زمان نيز اشاره مي شود.

5- داستان مي خواهد چه نتيجه بگيرد؟

نتيجه داستان يك چيز است: "بن بست اجتماعي و محكوميت تاريخي". در رمان مي آيد كه چگونه كمال و پسرش دادشاه تلاش دارند كه خود را طبقه بلوچ كوهي به طبقه خرده مالك بكشانند كه حساسيت و تغيير ناپذيري جامعه بسته ان زمان در همان قدم و اول و در خانه كمال خود را نشان مي دهد ( ماجراي عبدالنبي و شكر) و با بيرحمي عليه آنان مي ايستد ( ماجراي عليخان).

بن بست ديگر در موج همديگر كشي خوانين شيراني در بنت ديده مي شود كه شبيه رقابت بيرحمانه انبوهي از ماهي ها براي طعمه اي خرد در حوصچه اي حقير است (قتل اسلام خان، برادرانش، پسرش ايوب خان و در نهايت عليخان). همه مي خواهند خان شوند، چون جامعه جز خان براي كسي ديگر حقي قائل نيست. بنت براي يك خان هم كوچك است. پس بايد برادر، دائي و پير دائي ها همديگر بكشند تا يكي شان خان بماند.)

بن بست مهم ديگر در تلاشهاي نافرجام و تلخ عشاير بلوچ ديده مي شود كه براي رهايي از نظام فوق العاده بيرحم خان و خانبازي با فجيع ترين شكل مجازات مي شوند.

بن بست سوم در رفتار دولت مشاهده مي شود. دولت مدرن آمده است تا بساط خان و خانبازي را به نفع حكومت مركزي جمع كند. اما در باتلاقي فرو مي رود كه تنها چاره آن تقويت و توسل جستن به همان خوانين است.

بن بست چهارم بين خوانين رقيب است كه مستاصل از حذف يكي توسط ديگري سرانجام زير چتر حكومت شاهي گرد مي ايند و بن بست هاي ديگر كه ذكرشان به درازا مي كشد.


6- حال  از مطلعين چه مي خواهم؟

فعلا و عجالتا براي تثبيت و تكميل يافته هايم در مراحل اوليه ماجرا به اطلاعات زير شديدا نيازمندم:

1- سه زن دادشاه: نام والدين شان، محل زندگي شان، ترتيب و زمان هر كدام از ازدواج ها و موارد مشابه

2- روايت هاي متفاوتي از نحوه بدنام كردن زن دادشاه خوانده و شنيده ام. روايت شما چيست؟

3- ماجراي مير حاجي سليماني و گراناز، ماجراي كامل حكومت بنت از اسلام خان تا عليخان

4- عيسي مباركي: سوابق از كودكي ، طغيان تا فرمانداري

5- مهيم لاشاري قبل از ماجراي دادشاه و نحوه كمك رساني به دادشاه

6- خداداد ريگي: هر اطلاعي كه داريد از ویژگیهای شخصیتی، سوابق کلی و درگیری هایش با دادشاه. 

با تشكر از همراهي و منتظر نظر مطلعان هستيم

راز گو بلوچ 16 فروردين 1389





۱۳۸۹/۰۱/۱۷

سفرنامه بنت- قسمت سوم


بقلم: رازگو بلوچ

...گفتیم که نرسیده به قلعه بنت باغ حاج شکری قرار داشت. زمین های وسیعی که هم اکنون متروکه مانده و جز دیواره گلی فرو ریخته، نخل هایی رهاشده و آثار کرت بندی زمین ها نشانی از باغ در آن نبود. البته اتاقکی در امتداد دیوار درست رو به قلعه به چشم می خورد که پنداشتم مربوطه نگهبانی قلعه بوده است ولی یکی از همراهان (آقای حق شناس) توضیح داد که مربوط به باغ است و زمان بازدید حاج شکری یک نفرآنجا نگهبانی می داده است. این نکته برایم از این حیث جالب بود که به نظر می آمدآن یک برجک دیده بانی علیه قلعه و نگهبانانش باشد. درست مانند دو جبهه مقابل یکدیگر: یکی ارباب زر دیگری ارباب زور!

به بالای قلعه رفتیم. بزرگتر از تصور اولیه من بود اما به قوره تخیل خود صد آفرین گفتم چرا که دریافتم موقعیت قلعه، منظره کلی شهر از بالا و بسیاری از جزئیات با آنچه که قبل از دیدن تجسم کرده ام مو نمی زند. یعنی حتی اگر قلعه را نمی دیدم می توانستم ماجراهای مربوط به آنرا در داستان بخوبی نقل و حتی بازسازی کنم.

محل بار عام (فضای باز و عمومی)، اتاق هشت تاک (هشت طاق) یا محل مهمانی های خصوصی، خوابگاه خان و در نهایت اتاق مخصوص او، همانجایی که لحظات عمرش ا در آن گذشت را دییدیم.

نحوه مرگ علیخان در پرده ای از ابهام قرار دارد. بسیاری به ویژه طرفداران طایفه دادشاه معتقدند به قتل علیخان توسط دادشاه، منجمله یکی از بنتی الاصل های عشایر( بلوچ) که مدتی پیش قبل از این سفر با او مصاحبه کرده بودم مدعی بود که خود دادشاه به او گفته است او با دستان خود علیخان را کشته است. حتی در باره نحوه ورود به قلعه هم چیزهایی می گفت. اما طوایف مرتبط با خان و یا مخالفین دادشاه نظریه کشته شدن خان توسط رعد و برق را ترویج می کنند. البته همراهان من طبق شنیده های رایج اصرار داشتند که محل اصابت رعدی که بقول آنها باعث مرگ خان شده را در آن اتاق به من نشان دهند. اما این موضوع را کمتر محقق و اهل قلمی پذیرفته است (بنده حداقل در نوشته های سه چهارنفر نویسنده برجسته و معتبر با این انکار و یا اظهار تردید مواجه شده ام.) اتفاقا اکثر آنها حتی در باره انگیزه نشر این احیانا شایعه هم اظهار نظر کرده و آنرا ناشی از میل خوانین برای حفظ تقدس و جایگاه ماورایی تبلیغ شده خود و طایفه شان دانسته که بر این اساس کشته شدن خان توسط یک بلوچ را امری مذموم، عقوبت آور و حتی ناممکن جلوه می دادند.

مقبره میر قنبر هم از بالای قلعه به من نشان داده شد که به علت دوری مشهود نبود.از قلعه پائین آمدیم. متاسفانه دیگر هوا کاملا تاریک شده بود و فرصت دیدن قلعه شیخان را دیگر از دست داده بودیم.

از نکات قابل توجه دیگر دربنت تقسیم بندی آن به محلاتی خاص است که هر کدام مختص یک اقامت طایفه است. اما مهمترین نکته هماهنگی، وصلت و عدم مرزبندی طبقات خان با طبقات دارای آب و زمین سابق است که متاسفانه هنوز هم در بخشهای زیادی از مکران بصورتی شدید و غلیظ وجود دارد و نشان از عقب ماندگی و در جا زدن در عصر و نظام قبیله ای و عدم توسعه یافتگی فرهنگی جامعه جنوب مکران است.

من انتظار داشتم در بنت هم با وضعیتی مانند فنوج مواجه شوم که طبق اطلاعات من ( اگر درست باشند) در آن شکاف، تضاد و حتی جبهه گیری علنی بین این دو طبقه به شکل غیر مشمئز کننده ای وجود دارد که در کمال تاسف این پدیده شوم را حتی به امورات زندگی مدرن و امروزی نیز تسری داده اند. خدا کند احساس و اطلاعات من که در سفر چند وقت پیش خود به فنوج بدست آورده بودم غلط باشد.

خوشبختانه در بنت از قدیم قدرت و نفوذ منحصر به خان نمی شده و وجود نوعی بدنه اجتماعی قوی و دارای هویت و نفوذ و استقلال باعث گردیده که نوعی تقسیم قدرت در آن شکل گیرد: خان اساسا دارای قدرت سیاسی نظامی بوده اما قدرت اقتصادی اجتماعی و فرهنگی بصورت موثر و مستقل از نظام خانی وجود داشته و تعیین کننده بوده است؛ امری که اگر در همه نقاط مکران تسری پیدا می کرد دارای جامعه ای پویاتر، توسعه یافته تر، انعطاف پذیرتر و هماهنگ تر می بودیم.

در پایان از همگان اعم از عزیزان همراه و میزبان تشکر می کنیم. این خدمتی است که جملگی نسبت به تاریخ و فرهنگ محلی خود روا داشته اند.
رازگو بلوچ – فروردین 1389
عکس دستجمعی زیر به ترتیب از چپ به راست آقایان: محمد حق شناس – مهندس ناصر رئیسی – برکت میرلاشاری- رضا کدخدا- اردشیرکدخدایی- محمد رحیم رخین- و دو نفر دیگر فرزندان آقای ساداتی (عکس در منزل ایشان)
عکسهای دیگر: دیواره و برجک نگهبان باغ حاج شکری، نمای جانبی قلعه بنت،  عکس دستجمعی نزدیک قلعه و باغ حاج شکری





۱۳۸۹/۰۱/۱۲

راز گو بلوچ و بلاگهای برتر بلوچ

بقلم: رازگو بلوچ

چندی پیش در خلال وبگردی در وبلاگهای بلوچی با نوشته ای برخوردم که در آن فرستنده مطلب به نام "نازگل بلوچی" مدعی شده که از میان بیش از صد وبلاگ لیست وبلاگهای برتر بلوچی را برگزیده است. نخست با این گمان که این عزیز صرفا یک لینکدانی شخصی تهیه کرده است به سادگی از آن گذشتم. دفعات بعدی نیز با همان مطلب مواجه شدم که در سایر وبلاگها منعکس شده بود و هر بار حتی با خوشحالی از اینکه کار ما را ساده کرده اند از آن طریق برای ورود به وبلاگها و سایت های لیست شده استفاده می کردم.

اما در این خلال رفته رفته متوجه شدم که گویا این لیست 20 تایی در فضای مجازی بیشتر از تصور من جدی گرفته شده است.در این لیست 20 تایی، اسم وبلاگ من به کنار، حتی اسم بلاگهایی سرشناس و پرمحتوا که از دید من می بایست در صدر چنین لیستی می بودند، حتی در ته لیست هم دیده نمی شدند.

اول با خود اندیشیدم که آیا این موضوع جزئی کم اهمیت تر از آن است که برای آن مطلبی بنویسم. اما اکنون که مشاهده کردم در یکی از وبلاگهای پر ترافیک همان لیست اینگونه تیتر شده است: "معرفی سایتهای مثبت بلوچها" ، احساس کردم که موضوع دیگر شخصی نیست و احساس نقد اجتماعی مرا وا داشت که مواردی را به عرض عزیزان برسانم:

1- دوست عزیزی که به داوری در مورد وبلاگها دست زده دست کم می بایست فرق بین وبلاگ و وبسایت را می دانست. چرا که وب سایت هم در لیست منتخب گنجانده شده است! اگر بگویند قصدشان هردوست که این دیگر عذر بدتر از گناهست، آنهمه وبسایت های حرفه ای بلوچ کجا و این لیست ... کجا؟!

2- برای درک نبوغ داوری این دوست عزیز کافیست با هم نگاهی به کارکرد عمر 4 ساله یکی از وبلاگهای لیست شده نظر بیفکنیم:

سال 2010 : 1 نوشته

سال 2009: 2 نوشته

سال 2008: 3 نوشته

سال 2007: 2 نوشته

بماند که همان مطالب نوشته شده اندک هم از تبریک همه ساله سال نو و شعر و گل و بلبل فراتر نمی روند!

3- نه اینکه فکر کنید اشکال فوق موردی بوده و از دستشان در رفته بلکه بقیه لیست نیز وضعی بهتری ندارد. یک نمونه دیگر وبلاگی است که از سال 1384 تاکنون (5 سال) فقط 5 تا مطلب (سالی یک مطلب!) دارد که هر مطلب نیز از سه چهار خط شعر مجلات زرد فراتر نمی رود. کل کارکرد یک وبلاگ دیگر نیز که در لیست آمده است از 5 -6 مطلب فراتر نمی رود.

4- به همین اشکالات ظاهری بسنده می کنیم و لازم نیست سراغ نقد محتوائی و بررسی کیفیت کار دوستان برویم چرا که موضوع ساده و کم اهمیت تر آز آن است که بخواهیم باعث رنجش و یا ضد انگیزش برای عزیزی شویم.

اما یک بار دیگر این دوست داور عزیز را مخاطب قرار داده و می گویم:

دوست عزیز! اینکه کسی به فکر بررسی عملکرد وبلاگ نویسان و یا مدیران سایت های بلوچ بیفتد، به آن فیدبک بدهد ،باعث شناسانده متقابل آنها شود و یا حتی بین شان مسابقه و رقابت برقرار کند، امری بسیار مطلوب، شیرین و تاثیر گذار است که جای خالی آن به شدت احساس می شود و ما هم همینجا به نوبه خود همه را دعوت به هم اندیشی و اتخاذ روشی مطلوب در اینخصوص دعوت می کنیم. اما این موضوع بسیار ظریف و حساس چیزی نیست که هر کسی خود را بدون کسب حداقل صلاحیت ها در مقام داوری و تشخیص آن ببیند.

آیا شما معیار هایی برای این گزینش تدوین کرده اید؟ چه معیارهایی؟ برای این معیارها چه شاخص های قابل اندازه گیری تعیین کرده اید؟ چگونه سنجش کرده و نمرات را تفسیر کرده و به این لیست رسیده اید؟

کیفیت کار عزیزان دیگر را زیر سوال نمی برم چرا که وبلاگها و سایت های ارزشمندی در این لیست وجود دارد اما چند نکته را در مورد وبلاگ خودم"رازگو بلوچ" به جنابعالی یادآوری می نمایم و گمان نمی کنم با یاد آوری آنها قصد تبلیغ شخصی داشته باشم چرا که اگر این چنین بود لا اقل نام و نشان خود را در وبلاگ علنی می کردم تا از به به و چه چه دوستان بی نصیب نمی ماندم:



1-"رازگو بلوچ" از نادر وبلاگ های بلوچ و به احتمال قریب به یقین تنها وبلاگ بلوچ است که همه مطالب آن (تاکنون بیش از 50 مطلب) بطور تمام و کمال دست نوشته خود نویسنده وبلاگ است . یعنی هیچ کدام از مطلب آن چه کلی و جزئی از جایی کپی و یا حتی برداشت نشده اند.

2- تقریبا همه نوشته ها بصورت مقاله (با رعایت حداقل طول مطلب و پیکر بندی لازم) و نه صرفا نوشته های کوتاه روزانه می باشند

3- بجز سال 2009 که وبلاگ دچار اشکال فنی شده و کد های HTML آن بهم ریخت و متوقف ماند ، عملکرد یکساله وبلاگ در سال 2008 به میزان 45 مقاله در سال آمار بسیار راضی کننده ایست.

4- شاید کارکرد حدود 90 % وبلاگ های بلوچی نقل قول موضوعات سیاسی، مذهبی، تاریخی، ادبی و هنری را تشکیل می دهد که البته این شاید به اقتضای یک ضرورت باشد و نقدی بر آن نیست اما تائید می فرمائید که این امر باعث تحت الشعاع قرار گرفتن موضوع تنوع و منحصر به فرد بودن نوشته های وبلاگهای مختلف گشته و نتیجتا باعث می شود عده بسیاری از آنها عملا فقط همدیگر را تکرار کنند.

قبول بفرمائید اینترنت و کتابخانه ها پر هستند از مطالبی چون خاستگاه اولیه بلوچ ها، طوایف بلوچی، سرگذشت فلان خان و بهمان خان، جغرافیای بلوچستان و حکایت ها و حماسه های بلوچ. اینها خوب و لازمند. اصلا شروع کار باید با آنها باشد. اما نه اینکه فقط به تکرار آن بسنده کرده و وجدانمان را راضی کنیم که که کاری برای بلوچ انجام داده ایم.

افتخار رازگو بلوچ این است که علیرغم توجه نسبی به همین موضوعات، خود را در بند آنها اسیر نکرده و زاویه نگاهش را معطوف به موضوعاتی می کند که کمتر از آنها گفته شده و در باره شان نوشته می شود. به عبارتی معتقد است اگر موضوع جدید نباشد لا اقل نگاه باید جدید باشد. در غیر اینصورت نوشتن را و گفتن را نشاید.

از اینروست که رازگو نقد اجتماعی می نویسد. به جرئت می توانم بگویم که تاکنون حتی یک کتاب چاپی ندیده ام که به نقد و تحلیل اجتماعی جامعه بلوچ پرداخته باشد. شاید تعمدی در میان بوده باشد. انبوهی از کتاب های تاریخ و جغرافیا و هنر و فولکلور بلوچ را می شود همه جا یافت، اینترنت مملو شده است از شعارهای تند و تیز سیاسی و مذهبی، اما دریغ از یک تحلیل و نقد جامعه شناسانه! چرا جرئت نمی کنیم خودمان را همانگونه که هستیم به همدیگر بشناسانیم تا بفهمیم گره کار گجاست؟ ساده ترین کار نوشتن شعار های سیاسی و مذهبی است، و یا اغراق در پرداختن به فلان اسطوره و غرق گشتن در ساختن فلان افسانه. هر چند گاه شاید هر کدام از اینها اولی ترین نیاز باشند. اما وای بر جامعه ای که در دراز مدت نیز فقط و فقط بر مبنای آنها بخواهد جای خود را در جهان تعیین کند.

به من حق بدهید که نوشته تیتری که "وبلاگهای مثبت!!! بلوچی" را معرفی می کند را اینگونه تفسیر کنم که لابد نوشته های رازگو مثبت نیست و احتمالا منفی است! این موضوع اگر چه در نگاه اول نامطلوب می نماید. اما در در یک نگاه عمیق تر کاملا باعث دلگرمی و تشویق من شده است. چرا که فهمیده ام مطلوب دنیای شعار زدگان نیستم.
رازگو بلوچ 12 فروردین 89

۱۳۸۹/۰۱/۰۹

قسمت دوم سفر نامه بنت (سرآغاز قصه دادشاه)

بقلم: رازگو بلوچ

وارد بنت شده بودیم. شهر بزگتر از تصور اولیه من بود و در همان نگاه اول به نظر می آمد که به سرعت در حال پوست انداختن است. همه جا انبوه سنگ و سیمان و آهن بود که بالا می رفت. این ساخت سازهای گسترده را اگر نخواهیم به معنای پولدار شدن دستجمعی مردم تلقی کنیم، شاید بتوان آنرا مرتبط با عزم جمعی شان برای پیشی گرفتن از فنوج و لاشار برای شهرستان شدن دانست. شاید هم در حقیقت حاکی از قصد مردم برای پیوستن هرچه سریعتر به قافله تجدد و تمدنی باشد که در دوران خان و خان بازی از آنان دریغ شده بود: بعدها یکی از عزیزان بنتی با اشاره به کوه سیپرک می گفت که قدیم ها از طرف دولت برای حفاری و معدن کاوی آن آمده بوده اند که خان وقت شدیدا ممانعت کرده و گفته بود که این کوه نقش سمبولیک دارد و باید دست نخورده باقی بماند. آن عزیز به طعنه می گفت که خان نگران آن بوده که مردم دارای شغل و کاسبی پر رونق تری شده و نقش او و املاکش کمرنگ شود.

خانه میزبان خیلی دور نبود. آقای رضا کدخدا جوانی خونگرم و مهماننواز به استقبالمان آمد و به زودی سر و کله عزیزان دیگری چون برکت میر لاشاری، محمد حق شناس و اردشیر کدخدا پیدا شد. آنها نخست فکر می کردند که موضوع دادشاه فقط به سفید کوه منحصر می شود و لذا برای رفتن به آنجا آماده شده بودند و می گفتند که "وشدل" جنگجوی پیر دوران دادشاه منتظر است که به دیدنش برویم. اما دیدن ماشین ما باعث نگرانی شان شده بود. سفید کوه عرصه مجال 206 سوسول و مامانی نبود. میگفتند حتی پراید هم برای مسیر سنگلاخی آنجا مناسب تر است. تازه فهمیدم که چرا این ماشین با آنهمه حسن وکمال که ایده آل تهرانی هاست، چندان مهرش به دل بلوچهای عاشق تویوتا دوکابین و زانتیا نمی نشیند. بهر حال قدری طول کشید که قانعشان کنم که کار من فعلا همین بنت راه می افتد و در حقیقت کلی کار است که اتفاقا باید همین جا انجام شود.

وقتیکه که از جزئیات تحقیقاتم گفته و کلی کتاب و نوشته و کاغذ را رو کردم موضوع برایشان جالب تر شده بود. اولین تحقیق من مربوط به یکی از شخصیت های رمان دادشاه بنام "حاج شکری" کدخدای بنت در آن زمان بود. با شنیدن این نام موجی از لبخند جمع میزبانان را فرا گرفت. تو نگو که ایشان پدر بزرگ اردشیر بود و دیگرانی از جمع نیز هم طایفه وی بودند. خدا را شکر کردم که بیگدار به آب نزده و جمع بندی اولیه خود را از این شخصیت به آنان نگفته بودم. آخر طبق اطلاعات اولیه من این فرد در جبهه علیخان و در نقطه مقابل دادشاه قرار می گرفت. اما بعد ها فهمیدم که قضیه جور دیگریست.

آقای حق شناس که علاقه مندی خاصی به این اینگونه تحقیقات در مشهود بود عکسی از علیخان به من داد که می گفت در واپسین روزهای گریز از بنت از روی قاب عکس خانه اش گرفته شده است. این تنها عکسی بود که قبلا به آن بر نخورده بودم و گمانم تاکنون جایی منتشر نشده است.

قرار شد جواب سوالاتم را طی مصاحبه با دو نفر از ریش سفیدان و مطلعین سرشناس بنت دریافت کنم و آن دو نفر کسی نبودند جز جناب سید کرم ساداتی و آقای عبدالرحمن کدخدا که این دومی فرزند همان حاج شکری داستان ماست.

برسم ریش سفیدی صلاح دیدم که ما خودمان به دیدن آنان برویم. اینگونه بود که بعد از ناهار منزل اقای رضا کدخدا را ترک کرده و نخست به منزل سید کرم ساداتی که نزدیک تر بود برویم. پیر مردی بود قد بلند و پر انرژی که گویی می شد در چهره اش تاریخ معاصر بنت را خواند. بسیار جذاب بود و در مزاح و سخن وری صاحب سبک. لهجه خاص بنتی از زبان او حلاوتی مضاعف پیدا کرده بود. وقایع تاریخی را مثل داستانی فکاهی و ادبی بیان می کرد؛ اما در عین حال آنقدر بعد تاریخی و واقعی بودن قضایا را لحاظ می کرد که فی المثل نام خبر چین یکی از ماجرا های دادشاه را سانسور کرده و حتی با اصرار و اطمینان بخشی جمع حاضر نشد آنرا فاش کند! گویی که یک پرونده قضایی تازه در جریان رسیدگی است!

بعد از آن راهی خانه آقای عبدالرحمن کدخدا شدیم، فرزند حاج شکری داستانمان. جوانتر از آقای ساداتی به نظر می رسید اما اطلاعات او بسار وسیعتر از بنت و خانواده اش بود. از هر جای ماجرای دادشاه و حکایات خوانین قدیم که صحبت به میان می آمد او اطلاعات موثق و کاملی داشت و وقتیکه حرف می زد انگار که از روی یک کتاب می خواند. بعدا توضیح داد که اطلاعات عمده کتاب " حکومت محلی بنت" را او در اختیار نویسنده اش اقای محمد برقعی گذاشته است و با تواضع ادامه داد که اگر مورد پرسش واقع نمی شد انگیزه ای برای جمع آوری و تکمیل این اطلاعات پیدا نمی کرد. بی اختیار این نکته در ذهنم نقش بست که چرا خود بلوچها کمتر اهل قلمی داشته اند که دست کم اطلاعات تاریخی اجتماعی و فرهنگی دور بر خود را به رشته تحریر درآورند.

به غروب نزدیک شده بودیم که برای دیدن قلعه بنت (قلعه ای که آخرین خانش علیخان قصه ماست) راه افتادیم. اتفاقا درست روبروی قلعه باغ حاج شکری قرار داشته است که در ادامه این مقوله اگر فرصت شد با نگاهی جامعه شناسانه از این باب بیشتر خواهیم گفت.

ادامه دارد.
رازگو بلوچ 9/1/89

۱۳۸۹/۰۱/۰۸

سفر نامه بنت (نقطه آغاز قصه دادشاه) -1

بقلم: رازگو بلوچ




برنامه ریزی کرده بودم که تعطیلات آخر سال 88 را بجای تفریح و گذشت و گذار برای ادامه تحقیقات ماجرای دادشاه کنار بگذارم. چند روزی را در کتابخانه ملی ایران با کند و کاوی بی وقفه در مورد موضوعات بلوچ، تاریخ بلوچستان و دادشاه سپری کرده و متعاقبا برای تحقیقات میدانی عازم نقطه طلایی داستان دادشاه، شهر بنت شدم.

سرفصل و نقطه آغازین ماجرای دادشاه طبق ترتیب زمانی و مکانی مورد نظر اینجانب نه سفید کوه و نه فنوج و لاشار و چانف و هیچان، بلکه شهر واقعا استثنایی بنت است و از اینرو بود که با وجود آشنایی نسبی با جغرافیا و تاریخ منطقه و سابقه مسافرت قبلی به بسیاری از مناطق فوق، با خود شرط کرده بودم که اولا بدون دیدن بنت و حس حال و هوایش هرگز برای پیش نویس مرحله دوم دست به قلم نبرده و دوم اینکه اگر قرار به سفری از این دست باشد باید از بنت آغاز شود.

نفسهای سال 88 به شماره افتاده بود که تعطیلی دو سه روز آخر باعث ایست قلبی ناگهانی اش گشته و قدری زودتر خلق الله را از قید کار روزمره رهانید. فرصت را غنیمت شمرده و بی محابا پا روی پدال گاز فشرده و راهی شدم. در اطراق شبانه در مسیر بود که دوستی از قصد من آگاه شده و نه فقط دست همراهی داد بلکه به یمن عصر تکنولوژی دوستانش در بنت را نیز خبر دار و هماهنگ نمود. فردای آنروز جمع سه نفره ای که بنت ندیده شان فقط من باشم عازم آن دیار بودیم.

نیکشهر یا همان "گه" نه فقط پایتخت و دروازه گذر به مقصد بلکه خود بخشی از تاریخ و جولانگاه قصه مان مان بود که اینبار از آن گذشتیم که تا در فرصتی کاملتر این جولانگاه اول قصه مان یعنی پایگاه سلطه جویی حسین خان شیرانی و عرصه رقابت و حتی کشت و کشتار میر لاشاری ها و شیرانی ها را از نزدیک ببینیم.

روی تابلوی گمانم خاکستری کوچکی در خروجی نیکشهر نام بنت و فنوج کنار هم نوشته شده بود. چه وهم انگیز بود برای من. تابلو هم می دانست که من چه در سر دارم. گویی آن را فقط برای من ساخته بودند که تا راهنمایم باشند، اگر روزی برای گشودن راز مشترک آندوشهر یعنی ماجرای دادشاه راهی شده باشم.

راه بسیار پر فراز و نشیبی بود. گویا اداره راه قسم بلوچی خورده بود که آنجا پل نسازد تا ماشین های تنبل اندک تکانی به خود دهند و قدری بالا و پائین بپرند. شانس با ما یار بود که ابرهای بهاری قدری زود تر سیل وسیلاب خود را راه انداخته و راه خود را گرفته و رفته بودند و فقط نشانشان در بستر پهناور و نفسگیر رود ملوران باقی مانده بود. بر عکس دوران کودکی پرخاطره مان، این اولین بار بود که بیچاره ماشین سوسولی این دوره و زمانه مان آنهمه لجن و قلوه سنگ به خورد گلگیر های ناز و نازکش می رفت.

بخشی از مسیر یاد آور دشتیاری بود با آن خاک سفید جلگه ای و انبوه کهور های سایه گسترش، اما دیری نگذشت که کوههای قهوه ای و پر رگه آن دیار سر برآورده و بی اختیار یاد جنگ و گریزهای قشون و دادشاه و چریک های علیخان را در ذهنم زنده نمئدند. دیگر من رانندگی نمی کردم، مورخی بودم که پشت رول ماشین زمان کوه به کوه و سنگر به سنگرقهرمانان قصه را همراهی می کرده و از ماجراهایشان می پرسیدم. حتم دارم از همان حوالی بوده است که لشکر حسین خان به سمت بنت آرایش به خود می گیرد و یا دادشاه قصد حسین آباد می کند.

سرانجام دشتی وسیع ما را در خود گرفته و در بلواری عریض و نوساخته فرو بلعیده می شویم. در همان آغاز حشمت و عظمت "سیپرگ" از سمت چپ ما را به ترمز و تعظیم فرا می خواند. شهر بنت پدیدار شده است اما هنوز چشم از صخره غول پیکر سپیرک بر نمی دارم. از این کوه که حقیقتا لوگوی چشم نواز بنت است بسیار شنیده بودم اما اعتراف می کنم که هرگز چنین تصوری از آن نداشته ام.

فورا چون مستندسازی منتظر شکار لحظه ها دست به کار می شوم. حسن داشتن موبایل با دوربین 5 مگا پیکسل در چنین لحظاتی آشکار می شود. سیپرک را نه فقط در ذهن که در حافظه موبایل جاودانه می کنم.


ادامه دارد.






رازگو بلوچ 8/1/89

۱۳۸۸/۱۲/۰۸

كمالان اسطوره يا كمالان سمبول ؟

به قلم: رازگو بلوچ

خوشبختانه از نام و نشان و كارنامه استاد كمالان فقيد بسيار گفته اند و نوشته اند. اين حقير نيز به نوبه خود دست كم در فضاي مجازي در اين باب اشاراتي داشته ام. اما در اين نوشته كوتاه قصد دارم به جاي پرداختن به خود استاد، به موشكافي نحوه نگرش ما ديگران نسبت به او بپردازم.

چند سال پيش بود كه دوست با ذوق و زحمت كش مان آقاي انور بيجار زهي كه ديگر بحمدالله عليرغم اين عصر سترون هنري تبديل به چهره اي مطرح شده است، همت گماشته و مستندي را در معرفي كمالان استاد شعر و موسيقي حماسي بلوچ به تصوير كشيد؛ مستندي كه درقالب لوح فشرده تكثير شده راه خود را به خانه هاي ما باز كرده و از كسي مي گفت كه در عصر گسست نسلها نيز بين خاطرات نوستالژيك پيران و آرمان جوانان بلوچ پيوند برقرار مي كرد.

بگذريم از اين بحث كه كارهاي اينچنيني مي بايست هم از لحاظ محتوايي با دقت نظر و تحقيق و حوصله بسيار به انجام برسند و هم نبايد كيفيت فني و هنري را كم اهميت انگاشت، اما صرف انگيزه بازشناسي چهره ها و مفاخر ادبي و هنري اين خطه ناشناخته از كشور امريست بسيار مقدس و قابل تقدير و بر ماست كه به اين جوان دست مريزاد بگوئيم.

اما نكته اي كه من در اين مطلب دنبال آنم نه به كميت و كيفيت اين فيلم مستند بلكه منحصرا به گفته ها و روايت هاي شخصيت هاي مورد مصاحبه در آن بر مي گردد. مضمون فيلم اينگونه است كه دختري جوان و علاقمند به فولكلور بلوچي از راهي دور به اين سرزمين آمده است كه از استاد كمالان هوت بيشتر بداند و حتي المقدور با او ملاقات كند.

حال اينكه فيلم تقريبا محدود شده است به تكرارچند پلاتوي مشابه در مدح استاد از زبان ملاقات شوندگاني كه به عنوان مطلعين ادبي و هنري محلي معرفي مي شوند شايد به ماهيت كار و يا بضاعت سازنده آن برگردد و اينجا قصد خورده گرفتن از آن نمي رود، اما آنچه كه نه از بعد هنري بلكه از لحاظ فلسفي و روانشناختي جاي تامل دارد اين نكته است كه تقريبا همه مصاحبه شوند گان مصرانه بر مضموني تاكيد مي كنند كه شكل اغراق آميز آن شايد چنين باشد: "كسي مثل او نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت و ديگران همه در مقابل او هيچند." به عبارتي هركدام از آنان سعي دارد نه فقط در مدح عظمت استاد گوي سبقت را از ديگران ربوده و به كمتر از عالي ترين صفات ممكن رضايت ندهد، بلكه حتي ديگران را نيز محو و يا بطور ضمني ناچيز جلوه دهد.

طرح موضوع فيلم صرفا مثالي بود از نوع نگاهي كه كم و بيش در جامعه حكفرماست. شايد در نگاه اول آنرا نكته اي مثبت و حاكي از اوج هنر دوستي و ارج نهادن به بزرگان صاحب ناممان تلقي نمائيم؛ اما كمي بيشتر كه بينديشيم معناي ديگري از آن متبادر مي شود و اين همان چيزي است كه مي تواند چون خوره اي به جان جامعه فرهنگي مان افتاده و آنرا از پويايي و باروري باز دارد: " ماه پرستي در قبال محو ستاره ها".

توجه داشته باشيم كه جايگاه جوامع را با برآيند افراد و قابلييت هاي مستمر و تثبيت شده آن مي سنجند و نه با تك ستاره ها و درخشش هاي آني شان. چه كسي وجود كوروش را دليل بر عدل گستري هخامنشيان مي داند و يا ظهور امير كبير را نشان عزم و مملكت داري در عصر قاجار؟ اسطوره ها نه ظهورشان دست كسي است و نه وجودشان لزوما نشانه اعتلاي يك جامعه است. پس افتخار اين نيست كه يك كمالان داشته باشيم از نوع اسطوره اي، بلكه ارزشمند تر آن است كه كمالان هاي بسياري داشته باشيم و ولو در درجاتي پائين تر، كه تا اسطوره ها خود درموعد مقرر از ميان شان سر برآورند.

بنابه تائيد خاص و عام شكي نيست كه استاد هم مرد حنجره طلايي معاصر بلوچ بوده است و هم گنجينه اشعار و ادب شفاهي شان و هم اين كه او با منش و كنش هاي دلپسندش به اوج قله معرفيت و افتخار رسيده است؛ اما شايسته است به اين حقيقت نيز واقف باشيم كه كمالان از ميان انبوه عاشقان شعر و ادب سر برآورده است، و نه چون تك درختي بلند در كويري لخت و عور.

اگر نبود عشق جدگال هاي شعر پيشه و اهل بزم و رباب، دشتياري عرصه ظهور و جولان ملا كمال نمي شد و از آنجا استاد كمالاني به دنيا معرفي نمي گشت. اگر نبود ملا ابابكر و مولوي روانبد و اسلافشان چون ملافاضل و ملاقاسم و ديگران، روح از كجا در كالبد موسيقي كمالان دميده مي شد؟ اگر نبود سرانگشت هنر ريز چنگ و سرود نوازان پير بلوچ رونق از كجا به بزم كمالان راه مي يافت؟ اگر نبود شور و شوق و ترغيب همگان، او در همان دوران ترديد و افسردگي هنري معروف چند ين ساله اش، در نيمه راه مي ماند و با مدفون شدن در خاطرات پيران، مجالي براي طلوع دوباره در اذهان نسل جوان نيز پيدا نمي كرد. و سر انجام اگر نبود زلال عشق تو و من به گذشته و فرهنگ و ادب و هنر پر غنايمان، كمالان چگونه در اين آشفته بازار به بمب خبري اينترنتي و رسانه اي تبديل مي شد؟

ما در همين حوالي زادگاه استاد، هنوز استاد دينارزهي را داريم كه علاوه بر موسيقي، دنيايي از فلسفه پشت چشمان كم رونق و بي ادعاي او هويداست، اگر چه در اين سياه بازار مدرك گرايي و دكتر محوري او را به پشت دكه هاي پان فروشي رانده ايم. ما هنوز استاد شعر و ادب، علي بخش دشتياري را داريم، اگر چه براي نوشتن جمله اي در باب "مير همل" كه باب طبع ذهن قبيله اي و توهم پرست مان نباشد، آنهم در جريده اي محدود و بي مخاطب، كفن پوشانه قيام مي كنيم و نداي "وا بلوچا و وا هوتا" سر مي دهيم و او را مستحق هر مجازاتي مي دانيم. ما انبوه دوستان گروه ادبي چابهار و كنارك را داريم كه با شغل هاي بي درآمد و وقت گيري چون تعمير تلوزيون، مخلصانه و بي ادعا كمر همت را براي پاسداشت ادب و هنر محلي مان بسته اند.

پس كمالان اسطوره نيست، بلكه واقعيتي است از يك جامعه، سمبولي است از تلاش تيره اي از بشر براي بودن و ماندن. ما كمالان هاي بسيار ديگري هم داريم، قدر زنده هايشان را هم بشناسيم.
رازگو بلوچ

۱۳۸۸/۱۲/۰۳

کمالان، گنجینه شعر و موسیقی بلوچ جاودانه شد

رازگو بلوچ
استاد کمالان درگذشت. این جمله کوتاه مضمون ظاهری چند پیام کوتاه بود که امروز روی صفحه نمایش موبایلم نقش بست. می دانم که خیلی ها چه بسا زودتر این پیام را دریافت کرده اند. لابد بسیاری هم چه از روی تاثر عاطفی، چه از سر عادت و تکرار و چه از سر سیاسی کاری بلافاصله تالم شدید خود را اظهار داشته اند.

 
معمولا عادت کرده ایم که پس از مرگ آدمهای بزرگ تازه یادمان بیفتد که چه گنجینه ای در اختیار داشته و بدون گرفتن بهره کافی او را از دست داده ایم. فقط آنگاه است که بساط تالم و تاثر داغ می شود و هر کداممان در ذکر فضائل و حالات و روحیات و ثمرات او گوی سبقت را از دیگران می ربائیم.

 
خوشحالم که بگویم اینبار چندان اینگونه نیست. حقیقت این است که بخت با استاد بسیار یار بود و او توانست دو مرحله مجزا از زندگی اش را دست کم در بعد هنر با موفقیت و حشمت پشت سر بگذارد. این در زمانی بود که جامعه هنری بلوچ به هیچ وجه شرایط مساعدی را پیش رو نداشت.

 
بیائید او را "کمالان بلوچ" بنامیم و نه به قول اشتباه بعضی ها "کمال خان هوت"؛ چرا که او فقط یک بلوچ بود و با تمام وجود و تا آخر بلوچ ماند. المنت لله که او نه از نژاد خان بود که به تفاخرات پوچ قرون وسطایی دلخوش شده و راکد بماند و نه از جنس هر طایفه خاص دیگری که بخواهد اعتبار خود را از توهمات مذموم قبیله ای بگیرد.


 
او نمونه ای عالی از یک بلوچ سنت شکن و سنت ساز بود. او توانست به بهترین شکل سنت غلط کراهت و مذمت موسیقی را که بسیاری از نجبای خودخوانده نشخوار می کردند شکسته و هویت بلوچی را به نوبه خود با آن گره بزند.

او به زیبایی وبا مهارت توانست توهم غلطی را که چون خوره به جان موسیقی این جامعه رشد نیافته افتاده بود و پرداختن به آنرا فقط شایسته افراد لوده و پائین دست می دانست محو کرده و شان و منزلت آنرا نزد همه طبقات اجتماعی به جایگاه واقعی خود نزدیک تر کرده و سپس با تکیه بر چنین ابزاری یک تنه برای احیاء حماسه و فولکلور بلوچ اهتمام ورزد.

 
ازدهها سال پیش آنگاه که جدگال ها ی بسیار مشتاق، چاشنی جشن و عروسیهایشان را مجلس شعر و موسیقی کمالان می کردند تا او زیر نور چراغ های توری و فانوس به هنرنمایی پرداخته و آواز چنگ و سرودش را از گستره دشتیاری تا دل کوههای آهوران و ساحل گوادر پرواز دهد، شاید کمتر کسی به ذهنش خطور می کرد که روزگارانی بعد آن شعر ها و تصنیف ها، هویت و فرهنگ و ادب بلوچ را اینگونه وامدار خود خواهند کرد.

 
در میانه راه زندگی هنری خود، کمالان نیز چون دیگر هنرمندان و اهل ذوق و فکر در این جامعه بسته و قبیله ای دچار فشار سنگین ان دسته از هجمه های بیرونی شد که بر آن بودند به هر قیمت ممکن او را به ترک می و معشوق وا دارند. موج سهمگین قشری گری، هجوم رسانه های مدرن، تغییر ذائقه متفذین و صاحبان قدرت اجتماعی و سردر گمی عوام همه و همه دست به دست هم دادند که تا استاد در نیمه راه از میدان به در رفته و گوشه عزلت نشینی و حتی به قولی توبه از گذشته!!! را اختیار کند. سالهای ناگواری که شاید حال و روز او برای هیچ کدام ما آنگونه که باید قابل درک نباشد.


خوشبختانه بخت با او یار بود که رفته رفته موج هویت خواهی اجتماعی با موج هر چند کم رمق هنرمداری با هم امتزاج یافته و یاد استاد را بار دیگر در ذهن ها زنده کرده و سرانجام در رخدادی میمون باز هم پیرانه عشق جوانی را به سر او انداختند. اینگونه بود که او باز هم ماند و خواند و جاودانه شد.

 
شاید لازم نباشد در اینجا از هنر و تبحرش او، از کارنامه و رنجنامه هایش سخنی گفته شود، چرا که سریست بر همگان معلوم و بازگفتنش جز اطناب سخن نباشد. او زنده است چون ذوق و هنر زنده است. چون بشر زنده است.


رازگو بلوچ – یکشنیه دوم اسفند 1388

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

بلوچ و حوزه های هنر و اندیشه های جدید

بقلم رازگو بلوچ
کاش بلوچ نبودم تا نوشتنم از دغدغه ها و شرح احوالات او صرفا ناشی از تمایل غریزی و قربت فیزیکی و روانی قلمداد نمی شد و دغدغه و نگاهم در حوزه بشری در پرتوی تند این محدود نگری و محدود نگاری های قومیتی در معرض مجال بیشتری برای بروز می یافت.
جامعه بلوچ براستی که می باید کعبه آمال محققان و هنرمندانی باشد که برای کشف سوژه های ناب حاضرند قاره ها را زیر پا گذاشته و به شکار ایده های بکر در این وادی بپردازند. حوزه های علوم اجتماعی همچون زبان شناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی و بویژه ادب و هنر ناکرده های بسیاری برای انجام در این سرزمین دارند که گاه در اینجا و آنجا از این مهم سخن رانده می شود؛ اما آنچه که کمتر مورد توجه محققان صاحب نام و نشان قرار می گیرد سیر تحولات و افت و خیز های بسیار اخیر این جامعه است که در حوزه های فرهنگی و اجتماعی کم و بیش رخ می دهد.
هرگاه از حماسه می گوئیم، دادشاه و نام آوران ماقبل آن چون همل و کمبر در ذهن ها متبادر می شوند، از ادب بگوئیم ملا فاضل و ملا بوهیر و ملا ابابکر و سید هاشمی و مولوی روانبد در یادها نقش می بندند، در عرصه موسیقی این فیض محمد قصرقندی و ملا کمالان و نورل و عزیز بلوچ و دیگرانند به سمبل افتخار تبدیل شده اند. بلوچ ها در عرصه دانش علاقمندند که به پزشکانی چون دکتر رحمانی و دکتر اریش فخر کنند اشرف سربازی را گوینده مورد علاقه خود می دانند. ملی گرایان در بلوچستان پاکستان و مذهبیون در بلوچستان ایران نیز به عنوان فراگیر ترین حوزه ها چهره های شاخص مربوط به خود را در جامعه معرفی کرده اند.
اما همه این دست چهره های ذکر شده و ذکر نشده در حوزه های مختلف، چه انان که خود در قید حیاتند و چه آنان که فقط نام ونشانشان باقی است همه در یک نکته اشتراک دارند و آن این است که همگی یا مستقیما به نسل گذشته و شرایط آن تعلق دارند و اینکه متاثر و برخاسته از آنند.
آنها زحمت خود را کشیده اند و کم یا زیاد، نقش خود را ایفا کرده اند. اما جوامع با آنکه از سمبل ها و آثار گذشته شان انرژی و اعتماد بنفس و می گیرند اما در مواجه با فرصت ها و چالش های جدید نیازمند چهره های جوان و نوپایند که در شرایط حال را به خوبی درک کرده و در مقابل خطر فسیل شدن ذهنی مصونیت بیشتری دارند.
جوامع شرقی بطور اعم و جوامع سنتی و قبیله ای بطور اخص به شدت در معرض کهنسال پرستی قرار دارند بدین معنا که ارزش یک هنر و ایده و قابلیت را تابعب از سن و جا افتادگی و تجربه صاحب آن می دانند. صرف نظر از جنبه های بسیار مثبت و و گاه حیاتی این طرز نگاه، نباید جنبه های بازدارنده و منفی آن را از نظر دور داشت، امر ی که به نظر می رسد در جامعه قبیله ای و نیمه قبیله ای بلوچ بسیار مشهود است.
با نگاهی ساده به شرایط فعلی جامعه بلوچ ( تکیه اینجانب به دلیل اطلاعات شخصی ام بیشتر معطوف به جامعه ایرانی بلوچ است هر چند مفاهیم و مضامین مورد اشاره تا حد زیادی برای کلیت این قوم نیز صادق است) می توان دریافت که این جامعه در حوزه های اجتماعی متعددی فرصت ارائه چهره های شاخص را نیافته است. اکثرا اینگونه حوزه های یا اساسا نوظهور بوده و یا دست کم برای جامعه بلوچ جدید می باشند.
در این جا به هیج وجه قصد پرداختن به ذکر موانع و عوامل بازدارنده را نداشته و صرفا صرفا به بازتاب بخشی از وضعیت موجود بسنده می شود:

حوزه روشنفکری دینی:
تقریبا همه جریانات مذهبی در بلوچستان نمایندگی رسمی و کپی برداری عینی از یکی از جریانات فرامنطقه ای است. عمده حوزه ها در چارچوب مکتب "دیوبند" هند تاسیس شده و مقید به تفکر و تعلیم بر اساس رهنمود آن جریان بوده و عده ای معدود تری نیز نمایندگی مکتب "بریلوی" هند را عهده دار می باشند. جریانی نیمه رسمی نیز خود را پیرو مکتب اخوان المسلمین و آنهم نه از طریق ارتباط با مرکز آن در مصر و اردن بلکه به واسطه شاخه کردستان ایران می دانند. "جماعت تبلیغی" نیز که میل به معنویت گرایی و خود سازی و دعوت دیگران به خوبی را در چارچوب خاص و بسیار محدودی تحت تعالیم " مولانا الیاس" رهبر مکتب "رایوند" کانالیزه کرده و علاقه ای به واقعیات عینی جامعه ندارند. دیگرانی نیز ممکن است متاثر از گرایش سلفی های عربستان سعودی باشند.
وجه مشترک همه این ها در یک چیز می باشد که خوشبختانه همگی خود به آن اذعان اشته و حتی آنرا با افتخار به عنوان یک رکن کلیدی مکتب خود پذیرفته اند: تقلیدی و وارداتی بودن و عدم استقلال در شیوه اندیشیدن و عدم برخاستن از نیاز و اندیشه محلی. علاوه بر این، تضاد هایی که آنها بطور ذاتی با همدیگر پیدا می کنند باعث می شود که استعداد فکری جامعه به جای زایش و پویش و تمرکز و اندیشیدن به شرایط واقعی و نیاز محلی خود، صرف درگیری کاذب برای رد دیگری و اثبات دیگران گردد.
در نتیجه این امر است که بر خلاف عمده جوامع اسلامی، چیزی به نام "روشنفکری دینی" در بلوچستان پا نگرفته است، این در حالی است که قریب به صد سال از تاسیس مکاتب و حوزه های مذهبی در این محل می گذرد. اجازه بدهید از بحث دائمی  تناقض یا عدم تناقض در مفهوم و عنوان روشنفکری دینی  صرف نظر کرده و  بطور ساده سعی می کنیم معنا و تفاوت آنرا با غیر روشنفکر و نیز روشنفکر غیر دینی بیان کنیم:



ممکن است فرد اندیشمندی برایش سوال پیش بیاید و سپس او به سوال خود اعتنا کند. حال اگر سوال یکی از ارکان بنیادین اعتقادی اش را نشانه رفته باشد فرق بین یک روشنفکر و غیر آن روشن می شود. روشنفکر اصالت را به سوال می دهد و نه به چارچوب فکری و اعتقاد فعلی اش. اما غیر روشنفکر از زیر سوال رفتن عقیده موجود خود (هر که چه باشد) به شدت به وحشت افتاده و توان هضم تناقض در آن را نخواهد نداشت و لذا برای تحکیم اعتقاد خود از سوال فرار خواهد کرد. توجه نمائید که به هیج وجه سطح دانش و رتبه علمی مبین و تفکیک کننده این دو عنوان نیست، بلکه این نوع نگرش است که در هر دو متفاوت است.

 تا اینجا فرقی بین دو روشنفکر دینی و غیر دینی نیست. هر دو توان به چالش کشیدن عقاید و ذهنیت های قبلی خود را در خود می بینند. هر دو به طور جدی اولویت را به سوال می دهند. اما فرق شان آننجا آشکار می شود که روشنفکر دینی خود را مقید می کند که نگذارد آخرین لایه های اعتقادی او ( و نه هر عقیده ای) زیر سوال بروند اما روشنفکر به معنای مطلق کلمه مرزی برای خود قایل نیست.
لذا می توان روشنفکر بود، اما به دین کاملا وفا دار بود. شایسته است طالبان جوان دینی به محو شدن زیر سایه  رویه های موجود و اسلاف خود اکتفاء  نکرده و ضمن اعتقاد به چارچوب های بنیادین اعتقادی شان، مفاهیم جدید و شرایط پیرامونی خود را در اندیشه های خود وارد نمایند.
حوزه سینما:

خاطره شیرین و اثر گذاری شد آن لحظه که در خانه یکی از اقوام و دوستان میزبانم فیلم بلوچی گذاشتند و با آب و تاب برای من از داستان جذاب آن می گفتند. همین فیلم های غیر هنری، غیر تکنیکی و بدون پشتوانه مالی بلوچی که در شهر نسبتا کوچک گوادر تهیه می شود توانسته اند در کمال بی ادعایی راه خود را به سمت خانه های مردم باز کرده و بخشی از زندگی و تفریحات آنان را تشکیل دهند.

 این نشان می دهد که بلوچ خلاء تصویری موجود در جامعه خود را به خوبی احساس کرده و از بی مایه ترین محصولاتی نیز که او را به تصویر بکشد استقبال می کند. شایسته است که هنرمندان و اهل فکر از این شیوه استقبال کرده و ضمن شکستن بایکوت تصویری جامعه خود راه خود را به سمت اذهان عوام باز کنند.

همچنین بطور پراکنده از گرایش جوانان اهل هنر به حوزه فیلم کوتاه نیزخبر های خوبی شنیده می شود که تا حد قابل توجهی به سمت فراگیر شدن نیز به پیش می رود. شبکه استانی هامون نیز هر از گاهی ناپرهیزی کرده و صحنه خود را با لباس سفید و جذاب بلوچی مزین می کند. هرچند اما هنوز بر این باور است که کاربرد این لباس محدود به برای برنامه های مستند و فولکوریک بوده و حضور مدیران، کارشناسان، مجریان، صاحب نظران و نخبگان دارای این جامه سفید را چندان زیبنده خود نمی داند.
حوزه نویسندگی:
بلوچ ها معمولا یا نمی نویسند، یا برای خود می نویسند، یا از خود می نویسند و یا با
زبان خود می نویسند. می گوئید پس دیگر باید چه کار بکنند؟ می گویم اگر همه ملل و اقوام همین شیوه را در اختیار می گرفتند آیا شما چیزی برای خواندن داشتید؟
مثلا اگر همه کردها و ترک و لرها و فارس ها و انگلیسی ها و یهودی ها فقط به زبان خود و فقط در مورد خود و فقط برای خود می نوشتند آیا چند نفر از شما حوصله می کرد مثلا برود سراغ متنی به زبان عبری در مورد تاریخ تاریخ قوم یهود که آن هم فقط در کتابخانه های تل آویو نگهداری می شود؟

ملل و اقوام هم از خود نوشته اند برای دیگران و هم از دیگران نوشته اند برای خود و هم از چیز هایی نوشته اند که برای همه است. اما بیشتر آنها را به خاطر نوشته هایی که یا برای همگان است و یا در مورد خود ماست می شنتسیم و تقدیر می کنیم و شاید از نوشته هایی که برای خود و در مورد خود نوشته اند چندان خبری نگرفته باشیم.
دغدغه بلوچ برای احیاء زبان خود به وضوح قابل درک است و تلاشش بسیار قابل تقدیر. اما محصور کردن خود در آن و بها ندادن به تلاشی که غیر آن باشد مانند نوشتن به زبان های فارسی و اردو و انگلیسی و یا پرداختن به موضوعتی که لزوما جنبه قومیتی ندارد خود ظلمی است مضاعف و خطایی است آشکار.

یادمان باشد اکثر اندیشمندان موضوعات کلی بشری یهودی بودند و نه قوم پرستان فعلی صهیونیت، و اکثر محققان زبان های بزرگ و کوچک دنیا نیز اروپایی ها بودند. واگر آنها به جای پرداختن به فیزیک و شیمی و جامعه شناسی و روانشناسی و مدیریت، صرفا به ذکر تاریخ و افتخارات و مناقب بزرگان خود می پرداختند، من و شما از سوی دنیا برای تحصیل یافته هایشان به سمت آنها نمی شتافتیم.
  اینگونه بود که آنها آگاهانه یا بی اختیار عرصه را در دست گرفتند. معطوف کردن خود به صرف خود، یعنی عقیم کردن خود برای زائیدن چهره های جهانی، هر چند که شاید اکنون رویایی بیش نباشد.
ویرایش و ادامه مطلب در فرصتی مناسب تر انجام خواهد شد.
رازگو بلوچ
15بهمن 1388

۱۳۸۸/۰۷/۳۰

مقدمه رمان تاریخی دادشاه

بدینوسیله توانستیم بر اساس تحقیق و مطالعات مرحله اول، حدود 130 صفحه از پیش نویش ماجراهای رمان تاریخی دادشاه را به نگارش درآورده و به تلاش مان برای کسب جزئیات بیشتری از این مقطع از تاریخ محلی مان ادامه دهیم.
از آنجا که قرار است پس از چند مرحله ویرایش و پالایش در نهایت این نوشته را به زیور طبع اراسته و به پیشگاه شما عزیزان عرضه کنیم، از نشر اینترنتی کامل آن معذور بوده اما سعی خواهیم کرد در این فاصله به منظور دریافت نقد و نظر و اطلاعات هر چه بیشتر از شما آگاهان بخشهایی را به صورت پراکنده و منقطع در این وبلاگ منعکس نمائیم.
درمراحل بعدی کار ممکن است جزئیات داستان، ترتیب حوادث، اسامی و حتی فرم و لحن بیان نیز دچار تغییرات شوند. حال این شما و این هم بخشی از نوشته مذکور:

"
مقدمه
گر می شد که چون یک باز پنجه بر پهنه آسمان هشتکوه- از بشاگرد تا سرحه- پرواز کنی، قله سرکش این داستان، سفید کوه را زیر پای خود خواهی دید که چون دایه ای آرام و مهربان " فنوج " را در بر گرفته است. آرامش و انزوایی است آن جا اکنون، که گمان نمی کنی روزگاری نه چندان دور در این بیشه ازبلوچشتان پلنگی خفته را بیدار کرده باشند که غرشش رعشه بر جان حتی فرنگیان آن سوی آبها انداخته باشد.

روزگاری در این کوه و دره ها خبرها بوده ست؛ خبرهایی که با درشت ترین حروف سربی بر تارک صفحات مطبوعات خودنمایی می کرده است. خبرهایی پر التهاب که تشکیلات دستگاه پهلوی را به چالش طلبیده و هزاران تن از سربازان و سرداران حکومتی اش را در میان "داز" و "سول" و "کول میر" های مکران سرگردان نموده است. روزگاری اینجا غوغا بوده است و در میان این غوغا نامی بوده است که از غبار تاریخ معاصر گذشته و جلای جاودانگی پیدا کرده است؛ "دادشاه!". دادشاه میداندار جنگی است که بلوچ علیه جور زمانه راه انداخت؛ چه با شاه و متحدان بیگانه اش، و چه با جابران و گماشتگان محلی اش.

شاید برگزیدن نقطه ای از تاریخ معاصر برای آغاز این قصه راحت نباشد. می توان قصه را از سال 1307 آغاز کرد، آنگاه که سرتیپ جهانبانی به دستور رضاخان بساط حکومت محلی دوست محمد خان را که در بلوچستان بر پا داشته بود برچیده و امنیه های مهار گسیخته را تبدیل به حکام بلامنازع آن نمود؛ می توان از سال 1297 که قهرمان قصه دادشاه در قریه کوچک "دن بید" پای "نیلگ" یا همان سفید کوه به دنیا آمد، پی سلسله حوادث را گرفت، همچنین می توان اندکی به عقب رفته و قصه را از عصر " هزاران خان" آغاز کرد که طی آن در هر قریه ای با پنج بن نخل خرما و چهار کپرنشین مفلوک در دل دشتی خشک، هزار نفر مدعی خان و خانبازی پیدا می شد و علاوه بر ملخ و وبا و قحطی های هفت ساله و جور قجر، بلیه دیگری بر جان آزرده بلوچ می افزود.
"
فعلا ب همین بخش از مقدمه رمان بسنده کرده و منتظر نظرات شما می مانیم.

۱۳۸۸/۰۷/۲۵

پایان صد صفحه اول پیش نویس رمان دادشاه

بامسرت تمام به اطلاع می رساند که پس از یک ماه کار فشرده مطالعه، تحقیق و نوشتن
صد صفحه اول پیش نویس رمان تاریخی دادشاه به نگارش در آمده است. در حال حاضر خط سیر ماجراهای مربوط به مقاطع زمانی مختلف بطور همزمان در حال نگارش بوده و مبنای کار نیز زمان ها، مکان ها و شخصیت های مستند تاریخی می باشند.
صد البته در مواردی که فقر اطلاعات و مستندات باعث شکاف در سلسله حوادث گشته، یا پرورش شخصیت ها نیاز به اطلاعات و حوادث جانبی داشته و یا خلق شخصیت ها برای جامعیت و ظرافت ادبی رمان ضروری به نظر می رسد به مدد قوه تخیل کار را به پیش خواهیم برد.

قرار شد به منظور پختگی و قابلیت استناد هر چه بیشتر کار همگی شما به نوعی در آن مشارکت داشته باشید. ارسال نظرات و اطلاعات گرانقدر شما در خصوص موارد ذیل باعث افزایش صحت و دقت اطلاعات ما خواهد بود:

1- قتل خانوادگی اسلام خان: چگونه، توسط چه کسی و با چه انگیزه ای انجام گرفت؟

2- مشابه سوال یک در مورد ایوب خان

3- شخصیت پردازی و مقایسه ظاهری، و رفتاری اسلام خان، ایوب خان و علی خان

4- هر کدام از رویارویی های تفنگچیان علیخان با دادشاه

5- هر کدام از رویارویی های ژاندار مری با دادشاه – قبل از جریان اصل 4

6- محاصره سفید کوه و چگونگی گریختن گروه دادشاه به کوه هبودان

7- سال فوت کمال 1326 است. آیا هنگام گریختن به هبودان او هم زنده بود؟

8- عبدالنبی چگونه فوت کرد؟

9- سرنوشت چراغ خان رئیس تفنگچیان علیخان چه شد؟

10- حاج شکری و پهلوان، علت اختلافشان با دادشاه، هر گونه اطلاعات دیگر

11- خواهر اسلام خان النگوهای خود را به دادشاه داد تا علیخان را بکشد. نظرشما چیست؟ اطلاعات بیشتری دارید؟

ارسال هر گونه اطلاعات خارج ار موارد فوق نیز موجب امتنان خواهد بود. فعلا خدا نگهدار.
رازگو بلوچ 25 مهر 1388

۱۳۸۸/۰۷/۱۸

قصه دادشاه و یک استدعا


همانگونه که می دانید حکایت دادشاه به جزئی لاینفک از فرهنگ، اسطوره ها، ضرب المثل ها، اشعار و بطور کلی ادبیات شفاهی بلوج تبدیل شده است. در عین حال با توجه به مبارزات او با رژیم پهلوی و خوانین محلی، این موضوع ابعاد سیاسی گسترده ای نیز به خود گرفته است.

جنگ و گریز ها و مقاومت 14 ساله حیرت آورش در آن شرایط سخت و علیرغم عزم حکام محلی، حکومت مرکزی و دولت آمریکا و شکست ناپذیری اش مگر با خدعه و ترفندی غیر اخلاقی، از او یک اسطوره ساخته است؛ بطوریکه حتی با وجود پذیرش خطاهای بسیاری که به او منسوب می کنند باز هم ویژگی های اسطوره ای ماجرا غیرقابل انکار می نماید.

اینجانب به نوبه خود هربار که قصد پی بردن به راز این اسطوره را داشته ام، عمدتا با انبوهی از نوشته ها و گفته های متناقض و ناقص برخورد کرده ام؛ متناقض از آن جهت که هرکسی بسته به علایق و سلایقش از اومی گوید و می نویسد و ناقض از جهت که هیچ نوشته و گفته ای نتوانست تصویر کاملی –آن گونه که می خواستم- از ماجرا بدست داده تا بتوان ابعاد و لایه های پنهانی آن را موشکافی نمود.

نخست با خود پنداشتم که شاید بن بست بودن جغرافیایی بلوچستان و بخصوص مناطق مرتبط با ماجرا، نبود فرهنگ مکتوب در میان بلوچ ها، و منع و خود داری احتمالی حکومتی های آن زمان از ثبت و نشر وقایع باعث وجود چنین وضعی شده باشد. اما وقتی که دیدم درست 6 سال پس از پایان ماجرا حتی استاندار وقت نیز دست به قلم برده و به دفعات به شرح وقایع پرداخته است، فهمیدم که نکته جای دیگری است و آن برمی گردد به طبیعت اسطوره ها! و اینکه من به غلط انتظار داشته ام در مورد این واقعه نیز چون ماجراهای اسطوره ای اطلاعات ریز و جامعی موجود باشد.

اسطوره ها نه بازگو کننده وقایع و تاریخ بلکه بازتاب اذهان و امیال نوع بشرند که سعی دارند جامه ای واقعی و تاریخی بخود بپوشانند. اگر رستمی هست و کوروشی و اسکندری، کم و بیش به این دلیل است که ما می خواسته ایم آنها باشند. از این رو ممکن است در مورد دقیقه به دقیقه عمر آنها اطلاعات و سلسله حوادثی ثبت و ضبط و یا خلق و ضبط شده باشد!

آدمی همیشه دنبال ابر مرد است و اگر نمی یابد – که کمتر می یابد- آنرا می سازد؛ نزدیک ترین کس را به آن پیدا کرده و بقیه کار را ذهن اوست که به عهده می گیرد. فهمیدم که اشتباه کرده ام از اینکه متوقع بوده ام به اندازه رستم در مورد دادشاه هم اطلاعات داشته باشم. چرا که برای دادشاه هنوز اسطوره نامه ای ننوشته اند.

وقتیکه فی المثل ترجمه رمان تاریخی "خواجه تاجدار" نوشته "ژان گوره فرانسوی" را ورق می زدم شکم به یقین تبدیل شد که تا ذهن خلاق نویسنده نباشد تاریخ خوانی مثل فیل شناسی در شب خواهد بود و یا چون دیدن روی خود با آئینه ای شکسته و خرد شده.

این بود که عزم کردم در مورد این ماجرای تاریخی و بین المللی بلوچ "رمانی تاریخی" بنویسم، اما صد البته نه به قصد اسطوره سازی بلکه به قصد پیوند زدن خرده آئینه های حوادث پراکنده ماجرایی به نام "دادشاه" و خلق تصویری گویا و کامل و لو غیر دقیق از آن، بگونه ای که برای نوجوانی شیرازی و آذربایجانی نیز واضح و جذاب باشد. حال از شما چه می خواهم؟

همانگونه که عرض شد قصد اسطوره سازی در کار نیست بلکه می خواهم تا حد ممکن به تاریخ وفادار مانده و ثبت وقایع مسلم (و نه تبلیغات جهت دار) را در اولویت کار قرار دهم اما در عین حال با لحن و نگاهی ادبی و پس زمینه ای روانشناختی به موضوع بپردازم تا جامعیت، نکته پردازی و خیال انگیز بودنش، آنرا از یک تحقیق خشک تاریخی به یک نوشته جذاب ادبی سوق دهد.

حال دو نکته در این میانه حائز اهمیت می شود یکی توانایی فردی اینجانب که صد البته در مورد آن جای سوال است و ادعایی در اینخصوص ندارم و دیگری ظرفیت خود موضوع ، از این حیث که آیا حجم و تنوع ماجراهای آن کشش و جاذبه لازم را برای تبدیل شدن به یک رمان تاریخی را دارد یا خیر.

به گمانم اگر برای رفع مورد اول نشود کاری کرد، قطعا برای دومین مورد راه چاره موجود است و آنهم چیزی نیست جز همت مشترک و همراهی همه شما دوست داران تاریخ و فرهنگ مان که تا به اتفاق هم نقاب از عروس تاریخ بیفکنیم و به زیور تخیل آراسته اش سازیم.

لذا همه شما را دعوت می کنم که در صورت داشتن هر گونه نقطه نظر، اطلاعات کلی و جزئی از شخصیتها، ماجراها، زمان ها، مکان ها، ویژگیهای تاریخی و جغرافیایی و به ویژه اقلیمی محل، سریعا به مدد اینجانب شتافته و در تقویت جنبه تاریخی و واقعی بودن وقایع سهیم باشید.

همچنین آن دسته از دوستان که می خواهند با قوه تخیل خود به یاری مان بیایند، می توانند ایده های خود در مورد شخصیت پرداری، خلق شخصیت و وقایع اصلی و فرعی را در اختیار مان قرار داده تا در صورت همخوانی داشتن با خط سیر حوادثی که ما دنبال کرده ایم از آنها بهره گیری شود.

علاوه بر این اگر اطلاعات یا ایده خاصی در ذهن ندارید می توانید از اهمیت این کار و انتظاراتی که از آن دارید بگوئید.

کار مدت کوتاهی است که آغاز شده و طرح و پیرنگ مربوط خود را دارا است؛ اما علت درخواست همراهی شما به دلیل حقی است که در این خصوص دارید؛ چرا که موضوع این رمان نه یک طرح داستانی شخصی بلکه ملک معنوی همه شما و بخشی از فرهنگ و تاریخ محلی تان بوده و اظهار نظر در نحوه پرداختن به آن حق شماست.
رازگو بلوچ - 14 مهر1388 - Socialwriter@gmail.com

۱۳۸۷/۰۶/۰۸

انواع تحصیلکرده ازلحاظ فکری

بقلم رازگو بلوچ
هیچ کس کامل نیست. هیچ قالبی را هم نمی توان برای آدمی یافت. آدمها ترکیبی هسنتد از ویژگیهای قالبی شناخته شده ما. " تحصیلکرده" نیز قالبی است که ما برای معرفی دسته ای از انسانها بکار می بریم, هرچند حتی ممکن است تعریف مشخصی از آن نداشته باشیم. برای همین است که هربار انتظارات مورد نظر را از این دسته نا مشخص برآورده شده نبینیم, به مذمت کلی این عنوان و قالب می پردازیم. این نوشته به اختصار و اجمال و بصورت انتزاعی به دسته بندی تیپ های شخصیتی تحصیلکردگان از لحاظ فکری می پردازد. بدیهی است شخصیت هر فرد می تواند ترکیبی از ویژگی های ذیل را با درصد های متفاوت در بر داشته باشد. در این نوشته عجالتا تحصیلکرده را به معنای " هر کس که مهارت مطالعه نوشتجات عمومی را داشته باشد" تعریف نموده و از قید رتبه تحصیلات می گذریم:
1- تحصیلکرده کاسب: به تخصصش چسبیده است و نان آنرا میخورد. دنبال رفاه و کسب در آمد است بی آنکه ادعایی درحوزه فکری و اجتماعی داشته باشد. حتی چندان به مقام و موقعیت های شغلی واداری نیز علاقمند نیست مگر آنکه ضامن افزایش رفاه و درآمد هر چه بیشترباشد. علاقه ای به بحث و مجادله فکری ندارد.سیاست را یک قمار کثیف و بی حاصل دانسته و علاقمندان به مباحث روشنفکری را تا سرحد احمق بودن می نگرد.

2- تحصیلکرده قلابی: نه استعداد وعلاقه ای به محتوای مباحث درسی داشته و نه حتی قبول دارد که دیگران با موفقیت تحصیلی خود شاهکار کرده اند. او در عمق وجودش متعجب است و با این سوال روبروست که چرا از بر کردن یک مشت نوشته مبهم و بدرد نخور کتابها امروزه اینقدر مهم شده و شرط ترقی جایگاه آدم هاست. با این وجود نمیخواهد از قافله عقب بیفتد.

او خود را آدم توانمندی می داند که ممکن است بی جهت بخاطر نداشتن کاغذ پاره ای بی اهمیت از انظار پنهان مانده و فرصت ابراز توانمندی پیدا نکند. لذا برای بدست آوردن مدرک تحصیلی از هیچ کوششی و لو توسل به راههای ناصواب فرو گذار نمیکند.در کمال تعجب شاید بتوان بیشترین میزان تبلیغ و تظاهر به دانایی رادر میان این گروه پیدا کرد.
3- تحصیلکرده جاهل: هرجور که به حکم شرایط شکل گرفته است باقی خواهد ماند. نه تحصیل می تواند روحیات او را تغییر دهد و نه محیط های جدید. مرغ در ذهن او همیشه یک پا داشته است. او تا ابد یا کافر و دهری باقی خواهد ماند و یا مذهبی خشکه مقدس. فرقی نمی کند, او در هر دو حالت فکر می کند در زندگی فقط یک طرزفکر درست می تواند وجود داشته باشد و آن بدون شک همانی است که او یافته است.

باروت ذهنش با جرقه های فکری مشتعل نمی شود و کمتر برایش طرح سوال خواهد شد. تعلق او به گروههای ایدئولوژیک, قومی و یا مذهبی فاجعه ای است برای گفتمان و منطق و توسعه.

4- تحصیلکرده خنثی: می تواند درسخوانده متوسط, ضعیف و حتی گاه قوی باشد. اما او نه چندان ازچیزی تعجب می کند و نه خیلی کنجکاویش برانگیخته می شود. او از عجیب ترین تضاد ها به سادگی می گذرد. می تواند همزمان هم از اعتقاد به تناسخ بگوید هم به اثبات فرضیه تکامل داروین بنشیند, و در عین حال حکایت آدم ابوالبشر را با آب و تاب تعریف کند.هم از آنهم بی آنکه ذره ای احساس تضاد ذهنش را مشغول کند. هم زمین را روی شاخ گاو می پندارد و هم از اورانوس و نپتون و پلوتون می گوید!

او افکار و آرمانهای دیگران را نمی فهمد ولی با آنها مشکلی نیز نخواهد داشت. شنونده خوبی است ولی همداستان کردن او با خود هیچ توفیری نمیکند؛ به ویژه وقتی که در اقلیت هستید. وضع موجود برای او بهترین گزینه است.
اگر نگوئیم عمده تحصیلکردگان جزء این دسته هستند, دست کم می شود گفت عمده آنها درصد بالایی از این ویژگی را دارا هستند.

5- تخصیلکرده طوطی وار: درسهایش را خوب می خواند ونمره بیارحرفه ای است. اتفاقا هر چه را که به ذهن می سپارد به نوعی معتقد نیز می شود. هر حرف علمی که می زند به یک فرمول, تئوری, کتاب و یا بویژه به نام یک اندیشمند معروف توسل می جوید. کار به بحث و سخنرانی و نوشتن نیز بکشد, او نمی گوید که از دیگران چیزی کم دارد. حتی ممکن است پر مدعا تر نیز باشد.

اما مشکل اینجاست که ذهنش یک پله نیز از آنچه که بخود تزریق کرده است فراتر نمی رود. او بی شباهت با تحصیلکرده جاهل نیست, از آن حیث که میانه ای با سوال کردن و کنجکاوی و شک علمی ندارد.
6- تحصیل کرده فهیم: این همان چیزی است که ذهن عامه از تحصیلکردگان می شناسد و انتظار دارد. او در کنار تخصصش مطالعات جانبی نیز دارد, از مسائل دور و بر تحلیل مناسبی داشته و دیدگاهی توسعه طلب و اصلاح گرا نسبت به جامعه و جهان دارد.
با این حال, او به هنجار های فکری جامعه واقف بوده و مخالفت اساسی با آن ها ندارد. او ممکن است حتی کتاب و مقاله بنویسد. سخنران و تحلیل گر هم بشود, اما گفته هایش را باید مدیون کتابها و یافته های دیگران دانست. او مولد فکر و اندیشه جدید نبوده اما از توان درک بالایی برخوردار است.
7- تحصیلکرده اهل اندیشه: او یک کاوشگر است و ماجراجوی فکری. به افق های نو می نگرد. دائم با سوال های" چرا اینگونه است" و " چه باید کرد؟" روبروست. ممکن است شدیدا اهل مطالعه باشد, اما کمتر بین تخصص تحصیلی او و مطالعات و اندیشه هایش رابطه ای برقرار است. حتی ممکن به "دانش" اهمیت چندانی ندهد, او نسبت به "نگرش" های مختلف کنجکاو است.

او معمولا قدرت شهود و الهام بالایی داشته و با حداقل اطلاعات بیشترین و جامع ترین تحلیل ها را ارائه می دهد. او معمولا توسط اطرافیانش درک نشده و یا حتی ممکن است به ضعف های بسیاری متهم شود. او یک تحول گراست و معمولا به نقش خود در تاریخ بیشتر علاقمند است تا به موقعیت و موفقیتش در اجتماع. طبعا تولید اندیشه مدیون این دسته است.
رازگو بلوچ – مرداد 1387

غروب کاجو (هیت قصرقند)

غروب کاجو (هیت قصرقند)