۱۳۸۸/۱۲/۰۸

كمالان اسطوره يا كمالان سمبول ؟

به قلم: رازگو بلوچ

خوشبختانه از نام و نشان و كارنامه استاد كمالان فقيد بسيار گفته اند و نوشته اند. اين حقير نيز به نوبه خود دست كم در فضاي مجازي در اين باب اشاراتي داشته ام. اما در اين نوشته كوتاه قصد دارم به جاي پرداختن به خود استاد، به موشكافي نحوه نگرش ما ديگران نسبت به او بپردازم.

چند سال پيش بود كه دوست با ذوق و زحمت كش مان آقاي انور بيجار زهي كه ديگر بحمدالله عليرغم اين عصر سترون هنري تبديل به چهره اي مطرح شده است، همت گماشته و مستندي را در معرفي كمالان استاد شعر و موسيقي حماسي بلوچ به تصوير كشيد؛ مستندي كه درقالب لوح فشرده تكثير شده راه خود را به خانه هاي ما باز كرده و از كسي مي گفت كه در عصر گسست نسلها نيز بين خاطرات نوستالژيك پيران و آرمان جوانان بلوچ پيوند برقرار مي كرد.

بگذريم از اين بحث كه كارهاي اينچنيني مي بايست هم از لحاظ محتوايي با دقت نظر و تحقيق و حوصله بسيار به انجام برسند و هم نبايد كيفيت فني و هنري را كم اهميت انگاشت، اما صرف انگيزه بازشناسي چهره ها و مفاخر ادبي و هنري اين خطه ناشناخته از كشور امريست بسيار مقدس و قابل تقدير و بر ماست كه به اين جوان دست مريزاد بگوئيم.

اما نكته اي كه من در اين مطلب دنبال آنم نه به كميت و كيفيت اين فيلم مستند بلكه منحصرا به گفته ها و روايت هاي شخصيت هاي مورد مصاحبه در آن بر مي گردد. مضمون فيلم اينگونه است كه دختري جوان و علاقمند به فولكلور بلوچي از راهي دور به اين سرزمين آمده است كه از استاد كمالان هوت بيشتر بداند و حتي المقدور با او ملاقات كند.

حال اينكه فيلم تقريبا محدود شده است به تكرارچند پلاتوي مشابه در مدح استاد از زبان ملاقات شوندگاني كه به عنوان مطلعين ادبي و هنري محلي معرفي مي شوند شايد به ماهيت كار و يا بضاعت سازنده آن برگردد و اينجا قصد خورده گرفتن از آن نمي رود، اما آنچه كه نه از بعد هنري بلكه از لحاظ فلسفي و روانشناختي جاي تامل دارد اين نكته است كه تقريبا همه مصاحبه شوند گان مصرانه بر مضموني تاكيد مي كنند كه شكل اغراق آميز آن شايد چنين باشد: "كسي مثل او نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت و ديگران همه در مقابل او هيچند." به عبارتي هركدام از آنان سعي دارد نه فقط در مدح عظمت استاد گوي سبقت را از ديگران ربوده و به كمتر از عالي ترين صفات ممكن رضايت ندهد، بلكه حتي ديگران را نيز محو و يا بطور ضمني ناچيز جلوه دهد.

طرح موضوع فيلم صرفا مثالي بود از نوع نگاهي كه كم و بيش در جامعه حكفرماست. شايد در نگاه اول آنرا نكته اي مثبت و حاكي از اوج هنر دوستي و ارج نهادن به بزرگان صاحب ناممان تلقي نمائيم؛ اما كمي بيشتر كه بينديشيم معناي ديگري از آن متبادر مي شود و اين همان چيزي است كه مي تواند چون خوره اي به جان جامعه فرهنگي مان افتاده و آنرا از پويايي و باروري باز دارد: " ماه پرستي در قبال محو ستاره ها".

توجه داشته باشيم كه جايگاه جوامع را با برآيند افراد و قابلييت هاي مستمر و تثبيت شده آن مي سنجند و نه با تك ستاره ها و درخشش هاي آني شان. چه كسي وجود كوروش را دليل بر عدل گستري هخامنشيان مي داند و يا ظهور امير كبير را نشان عزم و مملكت داري در عصر قاجار؟ اسطوره ها نه ظهورشان دست كسي است و نه وجودشان لزوما نشانه اعتلاي يك جامعه است. پس افتخار اين نيست كه يك كمالان داشته باشيم از نوع اسطوره اي، بلكه ارزشمند تر آن است كه كمالان هاي بسياري داشته باشيم و ولو در درجاتي پائين تر، كه تا اسطوره ها خود درموعد مقرر از ميان شان سر برآورند.

بنابه تائيد خاص و عام شكي نيست كه استاد هم مرد حنجره طلايي معاصر بلوچ بوده است و هم گنجينه اشعار و ادب شفاهي شان و هم اين كه او با منش و كنش هاي دلپسندش به اوج قله معرفيت و افتخار رسيده است؛ اما شايسته است به اين حقيقت نيز واقف باشيم كه كمالان از ميان انبوه عاشقان شعر و ادب سر برآورده است، و نه چون تك درختي بلند در كويري لخت و عور.

اگر نبود عشق جدگال هاي شعر پيشه و اهل بزم و رباب، دشتياري عرصه ظهور و جولان ملا كمال نمي شد و از آنجا استاد كمالاني به دنيا معرفي نمي گشت. اگر نبود ملا ابابكر و مولوي روانبد و اسلافشان چون ملافاضل و ملاقاسم و ديگران، روح از كجا در كالبد موسيقي كمالان دميده مي شد؟ اگر نبود سرانگشت هنر ريز چنگ و سرود نوازان پير بلوچ رونق از كجا به بزم كمالان راه مي يافت؟ اگر نبود شور و شوق و ترغيب همگان، او در همان دوران ترديد و افسردگي هنري معروف چند ين ساله اش، در نيمه راه مي ماند و با مدفون شدن در خاطرات پيران، مجالي براي طلوع دوباره در اذهان نسل جوان نيز پيدا نمي كرد. و سر انجام اگر نبود زلال عشق تو و من به گذشته و فرهنگ و ادب و هنر پر غنايمان، كمالان چگونه در اين آشفته بازار به بمب خبري اينترنتي و رسانه اي تبديل مي شد؟

ما در همين حوالي زادگاه استاد، هنوز استاد دينارزهي را داريم كه علاوه بر موسيقي، دنيايي از فلسفه پشت چشمان كم رونق و بي ادعاي او هويداست، اگر چه در اين سياه بازار مدرك گرايي و دكتر محوري او را به پشت دكه هاي پان فروشي رانده ايم. ما هنوز استاد شعر و ادب، علي بخش دشتياري را داريم، اگر چه براي نوشتن جمله اي در باب "مير همل" كه باب طبع ذهن قبيله اي و توهم پرست مان نباشد، آنهم در جريده اي محدود و بي مخاطب، كفن پوشانه قيام مي كنيم و نداي "وا بلوچا و وا هوتا" سر مي دهيم و او را مستحق هر مجازاتي مي دانيم. ما انبوه دوستان گروه ادبي چابهار و كنارك را داريم كه با شغل هاي بي درآمد و وقت گيري چون تعمير تلوزيون، مخلصانه و بي ادعا كمر همت را براي پاسداشت ادب و هنر محلي مان بسته اند.

پس كمالان اسطوره نيست، بلكه واقعيتي است از يك جامعه، سمبولي است از تلاش تيره اي از بشر براي بودن و ماندن. ما كمالان هاي بسيار ديگري هم داريم، قدر زنده هايشان را هم بشناسيم.
رازگو بلوچ

۶ نظر:

ناشناس گفت...

رازگوى گرامى
ھر که ھستى و ھر کجا ھستى برايت بھترين آرزوھا را در ماندگار بودنت براى بى پروا سخن گفتن و دريدن پرده ھاى رازھاى ستمبار و ستمزايى و آنھم با چنين قلم و لحنى که شايسته رازگويى ات ميباشد دارم۰ ھر چه بيشتر از اين قلم و لحن آشنا ميخوانم حس بوى خوش آشنايى قوى تر و احساس نزديکى فکرى را بيشتر لمس ميکنم۰
پايدار و بر پيمان بمانى تا ملت و مردم بلوج بيشتر از ھستى ات بھره ور گردند۰ رحيم بلوچستانى

عمار حیدری گفت...

سلام.
من در مورد دامنه رسانک می خواستم با شما صحبت کنم . لطفا با من تماس بگیرید : 09138297706

dehvary گفت...

( نام ونشان )

دلـگؤش کـنـیت بیـل و یلان
ورنا و نؤک ورنا دلان

زوریت منی پَـنت و گـپان
چمّ شانک بـِدَیت کِرّ و گوَران

گُـوَستنت کـدیم وَهـد و زمان
زَحـم و کمان و اِسپَران

د یـما روانِـنت اے جِهان
لشکر کشی بوت هر گـُوَران

دُ گـنـیا را گِـپـتـنـت کاپـران
نا پـاک و حـوّکـین رَسـتران

زمّـین بگِــر تـا آ ز مان
مرّیخ و ماه و اِسـتـَران

بلـه تــؤ کـجا دیــما دَوان
پـؤنـگ و کـتوران پِشکِـران

یـا مَـہ حَـیال و گـِــّڈ گــان
گـَـردے کــدیمی دَپـتــران

یـا نِشتــگے لیـکـّـؤ جَـنان
گـیرے هـَما پنـچ و شـشان

یـا گـؤشَـگی چـِیر و نِهان
دائـــم کـَـنے آ ه و پَـگان

ادامه در : www.dehvary.blogfa.com
محمدامین دهواری نژاد

امان گفت...

سلام عزیز خوبی
یه ایمیل برام اومده عکس و مطلب داره از دادشاه.میخواستم برات میلش کنم که مشکل بود.یه راهی بگو تا برات بفرستمش. در ضمن در مورد اشعاری در مورد دادشاه ترجمه میخواست که من وبلاگتو بهش معرفی کردم.فعلا بای

امان گفت...

سلام عزیز
ضمن تبریک پیشاپیش سال نو و ارزوی بهروزی جواب ندادید میل مربوط به دادشاه رو دریافت کردید؟موفق باشی

فيض گفت...

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
سالی پر از موفقیت برای شما دوست عزیزم آرزو مندم .
همیشه و در همه مراحل زندگیتان موفق باشید .[گل][گل][گل]

غروب کاجو (هیت قصرقند)

غروب کاجو (هیت قصرقند)