۱۳۸۸/۱۲/۰۸

كمالان اسطوره يا كمالان سمبول ؟

به قلم: رازگو بلوچ

خوشبختانه از نام و نشان و كارنامه استاد كمالان فقيد بسيار گفته اند و نوشته اند. اين حقير نيز به نوبه خود دست كم در فضاي مجازي در اين باب اشاراتي داشته ام. اما در اين نوشته كوتاه قصد دارم به جاي پرداختن به خود استاد، به موشكافي نحوه نگرش ما ديگران نسبت به او بپردازم.

چند سال پيش بود كه دوست با ذوق و زحمت كش مان آقاي انور بيجار زهي كه ديگر بحمدالله عليرغم اين عصر سترون هنري تبديل به چهره اي مطرح شده است، همت گماشته و مستندي را در معرفي كمالان استاد شعر و موسيقي حماسي بلوچ به تصوير كشيد؛ مستندي كه درقالب لوح فشرده تكثير شده راه خود را به خانه هاي ما باز كرده و از كسي مي گفت كه در عصر گسست نسلها نيز بين خاطرات نوستالژيك پيران و آرمان جوانان بلوچ پيوند برقرار مي كرد.

بگذريم از اين بحث كه كارهاي اينچنيني مي بايست هم از لحاظ محتوايي با دقت نظر و تحقيق و حوصله بسيار به انجام برسند و هم نبايد كيفيت فني و هنري را كم اهميت انگاشت، اما صرف انگيزه بازشناسي چهره ها و مفاخر ادبي و هنري اين خطه ناشناخته از كشور امريست بسيار مقدس و قابل تقدير و بر ماست كه به اين جوان دست مريزاد بگوئيم.

اما نكته اي كه من در اين مطلب دنبال آنم نه به كميت و كيفيت اين فيلم مستند بلكه منحصرا به گفته ها و روايت هاي شخصيت هاي مورد مصاحبه در آن بر مي گردد. مضمون فيلم اينگونه است كه دختري جوان و علاقمند به فولكلور بلوچي از راهي دور به اين سرزمين آمده است كه از استاد كمالان هوت بيشتر بداند و حتي المقدور با او ملاقات كند.

حال اينكه فيلم تقريبا محدود شده است به تكرارچند پلاتوي مشابه در مدح استاد از زبان ملاقات شوندگاني كه به عنوان مطلعين ادبي و هنري محلي معرفي مي شوند شايد به ماهيت كار و يا بضاعت سازنده آن برگردد و اينجا قصد خورده گرفتن از آن نمي رود، اما آنچه كه نه از بعد هنري بلكه از لحاظ فلسفي و روانشناختي جاي تامل دارد اين نكته است كه تقريبا همه مصاحبه شوند گان مصرانه بر مضموني تاكيد مي كنند كه شكل اغراق آميز آن شايد چنين باشد: "كسي مثل او نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت و ديگران همه در مقابل او هيچند." به عبارتي هركدام از آنان سعي دارد نه فقط در مدح عظمت استاد گوي سبقت را از ديگران ربوده و به كمتر از عالي ترين صفات ممكن رضايت ندهد، بلكه حتي ديگران را نيز محو و يا بطور ضمني ناچيز جلوه دهد.

طرح موضوع فيلم صرفا مثالي بود از نوع نگاهي كه كم و بيش در جامعه حكفرماست. شايد در نگاه اول آنرا نكته اي مثبت و حاكي از اوج هنر دوستي و ارج نهادن به بزرگان صاحب ناممان تلقي نمائيم؛ اما كمي بيشتر كه بينديشيم معناي ديگري از آن متبادر مي شود و اين همان چيزي است كه مي تواند چون خوره اي به جان جامعه فرهنگي مان افتاده و آنرا از پويايي و باروري باز دارد: " ماه پرستي در قبال محو ستاره ها".

توجه داشته باشيم كه جايگاه جوامع را با برآيند افراد و قابلييت هاي مستمر و تثبيت شده آن مي سنجند و نه با تك ستاره ها و درخشش هاي آني شان. چه كسي وجود كوروش را دليل بر عدل گستري هخامنشيان مي داند و يا ظهور امير كبير را نشان عزم و مملكت داري در عصر قاجار؟ اسطوره ها نه ظهورشان دست كسي است و نه وجودشان لزوما نشانه اعتلاي يك جامعه است. پس افتخار اين نيست كه يك كمالان داشته باشيم از نوع اسطوره اي، بلكه ارزشمند تر آن است كه كمالان هاي بسياري داشته باشيم و ولو در درجاتي پائين تر، كه تا اسطوره ها خود درموعد مقرر از ميان شان سر برآورند.

بنابه تائيد خاص و عام شكي نيست كه استاد هم مرد حنجره طلايي معاصر بلوچ بوده است و هم گنجينه اشعار و ادب شفاهي شان و هم اين كه او با منش و كنش هاي دلپسندش به اوج قله معرفيت و افتخار رسيده است؛ اما شايسته است به اين حقيقت نيز واقف باشيم كه كمالان از ميان انبوه عاشقان شعر و ادب سر برآورده است، و نه چون تك درختي بلند در كويري لخت و عور.

اگر نبود عشق جدگال هاي شعر پيشه و اهل بزم و رباب، دشتياري عرصه ظهور و جولان ملا كمال نمي شد و از آنجا استاد كمالاني به دنيا معرفي نمي گشت. اگر نبود ملا ابابكر و مولوي روانبد و اسلافشان چون ملافاضل و ملاقاسم و ديگران، روح از كجا در كالبد موسيقي كمالان دميده مي شد؟ اگر نبود سرانگشت هنر ريز چنگ و سرود نوازان پير بلوچ رونق از كجا به بزم كمالان راه مي يافت؟ اگر نبود شور و شوق و ترغيب همگان، او در همان دوران ترديد و افسردگي هنري معروف چند ين ساله اش، در نيمه راه مي ماند و با مدفون شدن در خاطرات پيران، مجالي براي طلوع دوباره در اذهان نسل جوان نيز پيدا نمي كرد. و سر انجام اگر نبود زلال عشق تو و من به گذشته و فرهنگ و ادب و هنر پر غنايمان، كمالان چگونه در اين آشفته بازار به بمب خبري اينترنتي و رسانه اي تبديل مي شد؟

ما در همين حوالي زادگاه استاد، هنوز استاد دينارزهي را داريم كه علاوه بر موسيقي، دنيايي از فلسفه پشت چشمان كم رونق و بي ادعاي او هويداست، اگر چه در اين سياه بازار مدرك گرايي و دكتر محوري او را به پشت دكه هاي پان فروشي رانده ايم. ما هنوز استاد شعر و ادب، علي بخش دشتياري را داريم، اگر چه براي نوشتن جمله اي در باب "مير همل" كه باب طبع ذهن قبيله اي و توهم پرست مان نباشد، آنهم در جريده اي محدود و بي مخاطب، كفن پوشانه قيام مي كنيم و نداي "وا بلوچا و وا هوتا" سر مي دهيم و او را مستحق هر مجازاتي مي دانيم. ما انبوه دوستان گروه ادبي چابهار و كنارك را داريم كه با شغل هاي بي درآمد و وقت گيري چون تعمير تلوزيون، مخلصانه و بي ادعا كمر همت را براي پاسداشت ادب و هنر محلي مان بسته اند.

پس كمالان اسطوره نيست، بلكه واقعيتي است از يك جامعه، سمبولي است از تلاش تيره اي از بشر براي بودن و ماندن. ما كمالان هاي بسيار ديگري هم داريم، قدر زنده هايشان را هم بشناسيم.
رازگو بلوچ

۱۳۸۸/۱۲/۰۳

کمالان، گنجینه شعر و موسیقی بلوچ جاودانه شد

رازگو بلوچ
استاد کمالان درگذشت. این جمله کوتاه مضمون ظاهری چند پیام کوتاه بود که امروز روی صفحه نمایش موبایلم نقش بست. می دانم که خیلی ها چه بسا زودتر این پیام را دریافت کرده اند. لابد بسیاری هم چه از روی تاثر عاطفی، چه از سر عادت و تکرار و چه از سر سیاسی کاری بلافاصله تالم شدید خود را اظهار داشته اند.

 
معمولا عادت کرده ایم که پس از مرگ آدمهای بزرگ تازه یادمان بیفتد که چه گنجینه ای در اختیار داشته و بدون گرفتن بهره کافی او را از دست داده ایم. فقط آنگاه است که بساط تالم و تاثر داغ می شود و هر کداممان در ذکر فضائل و حالات و روحیات و ثمرات او گوی سبقت را از دیگران می ربائیم.

 
خوشحالم که بگویم اینبار چندان اینگونه نیست. حقیقت این است که بخت با استاد بسیار یار بود و او توانست دو مرحله مجزا از زندگی اش را دست کم در بعد هنر با موفقیت و حشمت پشت سر بگذارد. این در زمانی بود که جامعه هنری بلوچ به هیچ وجه شرایط مساعدی را پیش رو نداشت.

 
بیائید او را "کمالان بلوچ" بنامیم و نه به قول اشتباه بعضی ها "کمال خان هوت"؛ چرا که او فقط یک بلوچ بود و با تمام وجود و تا آخر بلوچ ماند. المنت لله که او نه از نژاد خان بود که به تفاخرات پوچ قرون وسطایی دلخوش شده و راکد بماند و نه از جنس هر طایفه خاص دیگری که بخواهد اعتبار خود را از توهمات مذموم قبیله ای بگیرد.


 
او نمونه ای عالی از یک بلوچ سنت شکن و سنت ساز بود. او توانست به بهترین شکل سنت غلط کراهت و مذمت موسیقی را که بسیاری از نجبای خودخوانده نشخوار می کردند شکسته و هویت بلوچی را به نوبه خود با آن گره بزند.

او به زیبایی وبا مهارت توانست توهم غلطی را که چون خوره به جان موسیقی این جامعه رشد نیافته افتاده بود و پرداختن به آنرا فقط شایسته افراد لوده و پائین دست می دانست محو کرده و شان و منزلت آنرا نزد همه طبقات اجتماعی به جایگاه واقعی خود نزدیک تر کرده و سپس با تکیه بر چنین ابزاری یک تنه برای احیاء حماسه و فولکلور بلوچ اهتمام ورزد.

 
ازدهها سال پیش آنگاه که جدگال ها ی بسیار مشتاق، چاشنی جشن و عروسیهایشان را مجلس شعر و موسیقی کمالان می کردند تا او زیر نور چراغ های توری و فانوس به هنرنمایی پرداخته و آواز چنگ و سرودش را از گستره دشتیاری تا دل کوههای آهوران و ساحل گوادر پرواز دهد، شاید کمتر کسی به ذهنش خطور می کرد که روزگارانی بعد آن شعر ها و تصنیف ها، هویت و فرهنگ و ادب بلوچ را اینگونه وامدار خود خواهند کرد.

 
در میانه راه زندگی هنری خود، کمالان نیز چون دیگر هنرمندان و اهل ذوق و فکر در این جامعه بسته و قبیله ای دچار فشار سنگین ان دسته از هجمه های بیرونی شد که بر آن بودند به هر قیمت ممکن او را به ترک می و معشوق وا دارند. موج سهمگین قشری گری، هجوم رسانه های مدرن، تغییر ذائقه متفذین و صاحبان قدرت اجتماعی و سردر گمی عوام همه و همه دست به دست هم دادند که تا استاد در نیمه راه از میدان به در رفته و گوشه عزلت نشینی و حتی به قولی توبه از گذشته!!! را اختیار کند. سالهای ناگواری که شاید حال و روز او برای هیچ کدام ما آنگونه که باید قابل درک نباشد.


خوشبختانه بخت با او یار بود که رفته رفته موج هویت خواهی اجتماعی با موج هر چند کم رمق هنرمداری با هم امتزاج یافته و یاد استاد را بار دیگر در ذهن ها زنده کرده و سرانجام در رخدادی میمون باز هم پیرانه عشق جوانی را به سر او انداختند. اینگونه بود که او باز هم ماند و خواند و جاودانه شد.

 
شاید لازم نباشد در اینجا از هنر و تبحرش او، از کارنامه و رنجنامه هایش سخنی گفته شود، چرا که سریست بر همگان معلوم و بازگفتنش جز اطناب سخن نباشد. او زنده است چون ذوق و هنر زنده است. چون بشر زنده است.


رازگو بلوچ – یکشنیه دوم اسفند 1388

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

بلوچ و حوزه های هنر و اندیشه های جدید

بقلم رازگو بلوچ
کاش بلوچ نبودم تا نوشتنم از دغدغه ها و شرح احوالات او صرفا ناشی از تمایل غریزی و قربت فیزیکی و روانی قلمداد نمی شد و دغدغه و نگاهم در حوزه بشری در پرتوی تند این محدود نگری و محدود نگاری های قومیتی در معرض مجال بیشتری برای بروز می یافت.
جامعه بلوچ براستی که می باید کعبه آمال محققان و هنرمندانی باشد که برای کشف سوژه های ناب حاضرند قاره ها را زیر پا گذاشته و به شکار ایده های بکر در این وادی بپردازند. حوزه های علوم اجتماعی همچون زبان شناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی و بویژه ادب و هنر ناکرده های بسیاری برای انجام در این سرزمین دارند که گاه در اینجا و آنجا از این مهم سخن رانده می شود؛ اما آنچه که کمتر مورد توجه محققان صاحب نام و نشان قرار می گیرد سیر تحولات و افت و خیز های بسیار اخیر این جامعه است که در حوزه های فرهنگی و اجتماعی کم و بیش رخ می دهد.
هرگاه از حماسه می گوئیم، دادشاه و نام آوران ماقبل آن چون همل و کمبر در ذهن ها متبادر می شوند، از ادب بگوئیم ملا فاضل و ملا بوهیر و ملا ابابکر و سید هاشمی و مولوی روانبد در یادها نقش می بندند، در عرصه موسیقی این فیض محمد قصرقندی و ملا کمالان و نورل و عزیز بلوچ و دیگرانند به سمبل افتخار تبدیل شده اند. بلوچ ها در عرصه دانش علاقمندند که به پزشکانی چون دکتر رحمانی و دکتر اریش فخر کنند اشرف سربازی را گوینده مورد علاقه خود می دانند. ملی گرایان در بلوچستان پاکستان و مذهبیون در بلوچستان ایران نیز به عنوان فراگیر ترین حوزه ها چهره های شاخص مربوط به خود را در جامعه معرفی کرده اند.
اما همه این دست چهره های ذکر شده و ذکر نشده در حوزه های مختلف، چه انان که خود در قید حیاتند و چه آنان که فقط نام ونشانشان باقی است همه در یک نکته اشتراک دارند و آن این است که همگی یا مستقیما به نسل گذشته و شرایط آن تعلق دارند و اینکه متاثر و برخاسته از آنند.
آنها زحمت خود را کشیده اند و کم یا زیاد، نقش خود را ایفا کرده اند. اما جوامع با آنکه از سمبل ها و آثار گذشته شان انرژی و اعتماد بنفس و می گیرند اما در مواجه با فرصت ها و چالش های جدید نیازمند چهره های جوان و نوپایند که در شرایط حال را به خوبی درک کرده و در مقابل خطر فسیل شدن ذهنی مصونیت بیشتری دارند.
جوامع شرقی بطور اعم و جوامع سنتی و قبیله ای بطور اخص به شدت در معرض کهنسال پرستی قرار دارند بدین معنا که ارزش یک هنر و ایده و قابلیت را تابعب از سن و جا افتادگی و تجربه صاحب آن می دانند. صرف نظر از جنبه های بسیار مثبت و و گاه حیاتی این طرز نگاه، نباید جنبه های بازدارنده و منفی آن را از نظر دور داشت، امر ی که به نظر می رسد در جامعه قبیله ای و نیمه قبیله ای بلوچ بسیار مشهود است.
با نگاهی ساده به شرایط فعلی جامعه بلوچ ( تکیه اینجانب به دلیل اطلاعات شخصی ام بیشتر معطوف به جامعه ایرانی بلوچ است هر چند مفاهیم و مضامین مورد اشاره تا حد زیادی برای کلیت این قوم نیز صادق است) می توان دریافت که این جامعه در حوزه های اجتماعی متعددی فرصت ارائه چهره های شاخص را نیافته است. اکثرا اینگونه حوزه های یا اساسا نوظهور بوده و یا دست کم برای جامعه بلوچ جدید می باشند.
در این جا به هیج وجه قصد پرداختن به ذکر موانع و عوامل بازدارنده را نداشته و صرفا صرفا به بازتاب بخشی از وضعیت موجود بسنده می شود:

حوزه روشنفکری دینی:
تقریبا همه جریانات مذهبی در بلوچستان نمایندگی رسمی و کپی برداری عینی از یکی از جریانات فرامنطقه ای است. عمده حوزه ها در چارچوب مکتب "دیوبند" هند تاسیس شده و مقید به تفکر و تعلیم بر اساس رهنمود آن جریان بوده و عده ای معدود تری نیز نمایندگی مکتب "بریلوی" هند را عهده دار می باشند. جریانی نیمه رسمی نیز خود را پیرو مکتب اخوان المسلمین و آنهم نه از طریق ارتباط با مرکز آن در مصر و اردن بلکه به واسطه شاخه کردستان ایران می دانند. "جماعت تبلیغی" نیز که میل به معنویت گرایی و خود سازی و دعوت دیگران به خوبی را در چارچوب خاص و بسیار محدودی تحت تعالیم " مولانا الیاس" رهبر مکتب "رایوند" کانالیزه کرده و علاقه ای به واقعیات عینی جامعه ندارند. دیگرانی نیز ممکن است متاثر از گرایش سلفی های عربستان سعودی باشند.
وجه مشترک همه این ها در یک چیز می باشد که خوشبختانه همگی خود به آن اذعان اشته و حتی آنرا با افتخار به عنوان یک رکن کلیدی مکتب خود پذیرفته اند: تقلیدی و وارداتی بودن و عدم استقلال در شیوه اندیشیدن و عدم برخاستن از نیاز و اندیشه محلی. علاوه بر این، تضاد هایی که آنها بطور ذاتی با همدیگر پیدا می کنند باعث می شود که استعداد فکری جامعه به جای زایش و پویش و تمرکز و اندیشیدن به شرایط واقعی و نیاز محلی خود، صرف درگیری کاذب برای رد دیگری و اثبات دیگران گردد.
در نتیجه این امر است که بر خلاف عمده جوامع اسلامی، چیزی به نام "روشنفکری دینی" در بلوچستان پا نگرفته است، این در حالی است که قریب به صد سال از تاسیس مکاتب و حوزه های مذهبی در این محل می گذرد. اجازه بدهید از بحث دائمی  تناقض یا عدم تناقض در مفهوم و عنوان روشنفکری دینی  صرف نظر کرده و  بطور ساده سعی می کنیم معنا و تفاوت آنرا با غیر روشنفکر و نیز روشنفکر غیر دینی بیان کنیم:



ممکن است فرد اندیشمندی برایش سوال پیش بیاید و سپس او به سوال خود اعتنا کند. حال اگر سوال یکی از ارکان بنیادین اعتقادی اش را نشانه رفته باشد فرق بین یک روشنفکر و غیر آن روشن می شود. روشنفکر اصالت را به سوال می دهد و نه به چارچوب فکری و اعتقاد فعلی اش. اما غیر روشنفکر از زیر سوال رفتن عقیده موجود خود (هر که چه باشد) به شدت به وحشت افتاده و توان هضم تناقض در آن را نخواهد نداشت و لذا برای تحکیم اعتقاد خود از سوال فرار خواهد کرد. توجه نمائید که به هیج وجه سطح دانش و رتبه علمی مبین و تفکیک کننده این دو عنوان نیست، بلکه این نوع نگرش است که در هر دو متفاوت است.

 تا اینجا فرقی بین دو روشنفکر دینی و غیر دینی نیست. هر دو توان به چالش کشیدن عقاید و ذهنیت های قبلی خود را در خود می بینند. هر دو به طور جدی اولویت را به سوال می دهند. اما فرق شان آننجا آشکار می شود که روشنفکر دینی خود را مقید می کند که نگذارد آخرین لایه های اعتقادی او ( و نه هر عقیده ای) زیر سوال بروند اما روشنفکر به معنای مطلق کلمه مرزی برای خود قایل نیست.
لذا می توان روشنفکر بود، اما به دین کاملا وفا دار بود. شایسته است طالبان جوان دینی به محو شدن زیر سایه  رویه های موجود و اسلاف خود اکتفاء  نکرده و ضمن اعتقاد به چارچوب های بنیادین اعتقادی شان، مفاهیم جدید و شرایط پیرامونی خود را در اندیشه های خود وارد نمایند.
حوزه سینما:

خاطره شیرین و اثر گذاری شد آن لحظه که در خانه یکی از اقوام و دوستان میزبانم فیلم بلوچی گذاشتند و با آب و تاب برای من از داستان جذاب آن می گفتند. همین فیلم های غیر هنری، غیر تکنیکی و بدون پشتوانه مالی بلوچی که در شهر نسبتا کوچک گوادر تهیه می شود توانسته اند در کمال بی ادعایی راه خود را به سمت خانه های مردم باز کرده و بخشی از زندگی و تفریحات آنان را تشکیل دهند.

 این نشان می دهد که بلوچ خلاء تصویری موجود در جامعه خود را به خوبی احساس کرده و از بی مایه ترین محصولاتی نیز که او را به تصویر بکشد استقبال می کند. شایسته است که هنرمندان و اهل فکر از این شیوه استقبال کرده و ضمن شکستن بایکوت تصویری جامعه خود راه خود را به سمت اذهان عوام باز کنند.

همچنین بطور پراکنده از گرایش جوانان اهل هنر به حوزه فیلم کوتاه نیزخبر های خوبی شنیده می شود که تا حد قابل توجهی به سمت فراگیر شدن نیز به پیش می رود. شبکه استانی هامون نیز هر از گاهی ناپرهیزی کرده و صحنه خود را با لباس سفید و جذاب بلوچی مزین می کند. هرچند اما هنوز بر این باور است که کاربرد این لباس محدود به برای برنامه های مستند و فولکوریک بوده و حضور مدیران، کارشناسان، مجریان، صاحب نظران و نخبگان دارای این جامه سفید را چندان زیبنده خود نمی داند.
حوزه نویسندگی:
بلوچ ها معمولا یا نمی نویسند، یا برای خود می نویسند، یا از خود می نویسند و یا با
زبان خود می نویسند. می گوئید پس دیگر باید چه کار بکنند؟ می گویم اگر همه ملل و اقوام همین شیوه را در اختیار می گرفتند آیا شما چیزی برای خواندن داشتید؟
مثلا اگر همه کردها و ترک و لرها و فارس ها و انگلیسی ها و یهودی ها فقط به زبان خود و فقط در مورد خود و فقط برای خود می نوشتند آیا چند نفر از شما حوصله می کرد مثلا برود سراغ متنی به زبان عبری در مورد تاریخ تاریخ قوم یهود که آن هم فقط در کتابخانه های تل آویو نگهداری می شود؟

ملل و اقوام هم از خود نوشته اند برای دیگران و هم از دیگران نوشته اند برای خود و هم از چیز هایی نوشته اند که برای همه است. اما بیشتر آنها را به خاطر نوشته هایی که یا برای همگان است و یا در مورد خود ماست می شنتسیم و تقدیر می کنیم و شاید از نوشته هایی که برای خود و در مورد خود نوشته اند چندان خبری نگرفته باشیم.
دغدغه بلوچ برای احیاء زبان خود به وضوح قابل درک است و تلاشش بسیار قابل تقدیر. اما محصور کردن خود در آن و بها ندادن به تلاشی که غیر آن باشد مانند نوشتن به زبان های فارسی و اردو و انگلیسی و یا پرداختن به موضوعتی که لزوما جنبه قومیتی ندارد خود ظلمی است مضاعف و خطایی است آشکار.

یادمان باشد اکثر اندیشمندان موضوعات کلی بشری یهودی بودند و نه قوم پرستان فعلی صهیونیت، و اکثر محققان زبان های بزرگ و کوچک دنیا نیز اروپایی ها بودند. واگر آنها به جای پرداختن به فیزیک و شیمی و جامعه شناسی و روانشناسی و مدیریت، صرفا به ذکر تاریخ و افتخارات و مناقب بزرگان خود می پرداختند، من و شما از سوی دنیا برای تحصیل یافته هایشان به سمت آنها نمی شتافتیم.
  اینگونه بود که آنها آگاهانه یا بی اختیار عرصه را در دست گرفتند. معطوف کردن خود به صرف خود، یعنی عقیم کردن خود برای زائیدن چهره های جهانی، هر چند که شاید اکنون رویایی بیش نباشد.
ویرایش و ادامه مطلب در فرصتی مناسب تر انجام خواهد شد.
رازگو بلوچ
15بهمن 1388

۱۳۸۸/۰۷/۳۰

مقدمه رمان تاریخی دادشاه

بدینوسیله توانستیم بر اساس تحقیق و مطالعات مرحله اول، حدود 130 صفحه از پیش نویش ماجراهای رمان تاریخی دادشاه را به نگارش درآورده و به تلاش مان برای کسب جزئیات بیشتری از این مقطع از تاریخ محلی مان ادامه دهیم.
از آنجا که قرار است پس از چند مرحله ویرایش و پالایش در نهایت این نوشته را به زیور طبع اراسته و به پیشگاه شما عزیزان عرضه کنیم، از نشر اینترنتی کامل آن معذور بوده اما سعی خواهیم کرد در این فاصله به منظور دریافت نقد و نظر و اطلاعات هر چه بیشتر از شما آگاهان بخشهایی را به صورت پراکنده و منقطع در این وبلاگ منعکس نمائیم.
درمراحل بعدی کار ممکن است جزئیات داستان، ترتیب حوادث، اسامی و حتی فرم و لحن بیان نیز دچار تغییرات شوند. حال این شما و این هم بخشی از نوشته مذکور:

"
مقدمه
گر می شد که چون یک باز پنجه بر پهنه آسمان هشتکوه- از بشاگرد تا سرحه- پرواز کنی، قله سرکش این داستان، سفید کوه را زیر پای خود خواهی دید که چون دایه ای آرام و مهربان " فنوج " را در بر گرفته است. آرامش و انزوایی است آن جا اکنون، که گمان نمی کنی روزگاری نه چندان دور در این بیشه ازبلوچشتان پلنگی خفته را بیدار کرده باشند که غرشش رعشه بر جان حتی فرنگیان آن سوی آبها انداخته باشد.

روزگاری در این کوه و دره ها خبرها بوده ست؛ خبرهایی که با درشت ترین حروف سربی بر تارک صفحات مطبوعات خودنمایی می کرده است. خبرهایی پر التهاب که تشکیلات دستگاه پهلوی را به چالش طلبیده و هزاران تن از سربازان و سرداران حکومتی اش را در میان "داز" و "سول" و "کول میر" های مکران سرگردان نموده است. روزگاری اینجا غوغا بوده است و در میان این غوغا نامی بوده است که از غبار تاریخ معاصر گذشته و جلای جاودانگی پیدا کرده است؛ "دادشاه!". دادشاه میداندار جنگی است که بلوچ علیه جور زمانه راه انداخت؛ چه با شاه و متحدان بیگانه اش، و چه با جابران و گماشتگان محلی اش.

شاید برگزیدن نقطه ای از تاریخ معاصر برای آغاز این قصه راحت نباشد. می توان قصه را از سال 1307 آغاز کرد، آنگاه که سرتیپ جهانبانی به دستور رضاخان بساط حکومت محلی دوست محمد خان را که در بلوچستان بر پا داشته بود برچیده و امنیه های مهار گسیخته را تبدیل به حکام بلامنازع آن نمود؛ می توان از سال 1297 که قهرمان قصه دادشاه در قریه کوچک "دن بید" پای "نیلگ" یا همان سفید کوه به دنیا آمد، پی سلسله حوادث را گرفت، همچنین می توان اندکی به عقب رفته و قصه را از عصر " هزاران خان" آغاز کرد که طی آن در هر قریه ای با پنج بن نخل خرما و چهار کپرنشین مفلوک در دل دشتی خشک، هزار نفر مدعی خان و خانبازی پیدا می شد و علاوه بر ملخ و وبا و قحطی های هفت ساله و جور قجر، بلیه دیگری بر جان آزرده بلوچ می افزود.
"
فعلا ب همین بخش از مقدمه رمان بسنده کرده و منتظر نظرات شما می مانیم.

۱۳۸۸/۰۷/۲۵

پایان صد صفحه اول پیش نویس رمان دادشاه

بامسرت تمام به اطلاع می رساند که پس از یک ماه کار فشرده مطالعه، تحقیق و نوشتن
صد صفحه اول پیش نویس رمان تاریخی دادشاه به نگارش در آمده است. در حال حاضر خط سیر ماجراهای مربوط به مقاطع زمانی مختلف بطور همزمان در حال نگارش بوده و مبنای کار نیز زمان ها، مکان ها و شخصیت های مستند تاریخی می باشند.
صد البته در مواردی که فقر اطلاعات و مستندات باعث شکاف در سلسله حوادث گشته، یا پرورش شخصیت ها نیاز به اطلاعات و حوادث جانبی داشته و یا خلق شخصیت ها برای جامعیت و ظرافت ادبی رمان ضروری به نظر می رسد به مدد قوه تخیل کار را به پیش خواهیم برد.

قرار شد به منظور پختگی و قابلیت استناد هر چه بیشتر کار همگی شما به نوعی در آن مشارکت داشته باشید. ارسال نظرات و اطلاعات گرانقدر شما در خصوص موارد ذیل باعث افزایش صحت و دقت اطلاعات ما خواهد بود:

1- قتل خانوادگی اسلام خان: چگونه، توسط چه کسی و با چه انگیزه ای انجام گرفت؟

2- مشابه سوال یک در مورد ایوب خان

3- شخصیت پردازی و مقایسه ظاهری، و رفتاری اسلام خان، ایوب خان و علی خان

4- هر کدام از رویارویی های تفنگچیان علیخان با دادشاه

5- هر کدام از رویارویی های ژاندار مری با دادشاه – قبل از جریان اصل 4

6- محاصره سفید کوه و چگونگی گریختن گروه دادشاه به کوه هبودان

7- سال فوت کمال 1326 است. آیا هنگام گریختن به هبودان او هم زنده بود؟

8- عبدالنبی چگونه فوت کرد؟

9- سرنوشت چراغ خان رئیس تفنگچیان علیخان چه شد؟

10- حاج شکری و پهلوان، علت اختلافشان با دادشاه، هر گونه اطلاعات دیگر

11- خواهر اسلام خان النگوهای خود را به دادشاه داد تا علیخان را بکشد. نظرشما چیست؟ اطلاعات بیشتری دارید؟

ارسال هر گونه اطلاعات خارج ار موارد فوق نیز موجب امتنان خواهد بود. فعلا خدا نگهدار.
رازگو بلوچ 25 مهر 1388

۱۳۸۸/۰۷/۱۸

قصه دادشاه و یک استدعا


همانگونه که می دانید حکایت دادشاه به جزئی لاینفک از فرهنگ، اسطوره ها، ضرب المثل ها، اشعار و بطور کلی ادبیات شفاهی بلوج تبدیل شده است. در عین حال با توجه به مبارزات او با رژیم پهلوی و خوانین محلی، این موضوع ابعاد سیاسی گسترده ای نیز به خود گرفته است.

جنگ و گریز ها و مقاومت 14 ساله حیرت آورش در آن شرایط سخت و علیرغم عزم حکام محلی، حکومت مرکزی و دولت آمریکا و شکست ناپذیری اش مگر با خدعه و ترفندی غیر اخلاقی، از او یک اسطوره ساخته است؛ بطوریکه حتی با وجود پذیرش خطاهای بسیاری که به او منسوب می کنند باز هم ویژگی های اسطوره ای ماجرا غیرقابل انکار می نماید.

اینجانب به نوبه خود هربار که قصد پی بردن به راز این اسطوره را داشته ام، عمدتا با انبوهی از نوشته ها و گفته های متناقض و ناقص برخورد کرده ام؛ متناقض از آن جهت که هرکسی بسته به علایق و سلایقش از اومی گوید و می نویسد و ناقض از جهت که هیچ نوشته و گفته ای نتوانست تصویر کاملی –آن گونه که می خواستم- از ماجرا بدست داده تا بتوان ابعاد و لایه های پنهانی آن را موشکافی نمود.

نخست با خود پنداشتم که شاید بن بست بودن جغرافیایی بلوچستان و بخصوص مناطق مرتبط با ماجرا، نبود فرهنگ مکتوب در میان بلوچ ها، و منع و خود داری احتمالی حکومتی های آن زمان از ثبت و نشر وقایع باعث وجود چنین وضعی شده باشد. اما وقتی که دیدم درست 6 سال پس از پایان ماجرا حتی استاندار وقت نیز دست به قلم برده و به دفعات به شرح وقایع پرداخته است، فهمیدم که نکته جای دیگری است و آن برمی گردد به طبیعت اسطوره ها! و اینکه من به غلط انتظار داشته ام در مورد این واقعه نیز چون ماجراهای اسطوره ای اطلاعات ریز و جامعی موجود باشد.

اسطوره ها نه بازگو کننده وقایع و تاریخ بلکه بازتاب اذهان و امیال نوع بشرند که سعی دارند جامه ای واقعی و تاریخی بخود بپوشانند. اگر رستمی هست و کوروشی و اسکندری، کم و بیش به این دلیل است که ما می خواسته ایم آنها باشند. از این رو ممکن است در مورد دقیقه به دقیقه عمر آنها اطلاعات و سلسله حوادثی ثبت و ضبط و یا خلق و ضبط شده باشد!

آدمی همیشه دنبال ابر مرد است و اگر نمی یابد – که کمتر می یابد- آنرا می سازد؛ نزدیک ترین کس را به آن پیدا کرده و بقیه کار را ذهن اوست که به عهده می گیرد. فهمیدم که اشتباه کرده ام از اینکه متوقع بوده ام به اندازه رستم در مورد دادشاه هم اطلاعات داشته باشم. چرا که برای دادشاه هنوز اسطوره نامه ای ننوشته اند.

وقتیکه فی المثل ترجمه رمان تاریخی "خواجه تاجدار" نوشته "ژان گوره فرانسوی" را ورق می زدم شکم به یقین تبدیل شد که تا ذهن خلاق نویسنده نباشد تاریخ خوانی مثل فیل شناسی در شب خواهد بود و یا چون دیدن روی خود با آئینه ای شکسته و خرد شده.

این بود که عزم کردم در مورد این ماجرای تاریخی و بین المللی بلوچ "رمانی تاریخی" بنویسم، اما صد البته نه به قصد اسطوره سازی بلکه به قصد پیوند زدن خرده آئینه های حوادث پراکنده ماجرایی به نام "دادشاه" و خلق تصویری گویا و کامل و لو غیر دقیق از آن، بگونه ای که برای نوجوانی شیرازی و آذربایجانی نیز واضح و جذاب باشد. حال از شما چه می خواهم؟

همانگونه که عرض شد قصد اسطوره سازی در کار نیست بلکه می خواهم تا حد ممکن به تاریخ وفادار مانده و ثبت وقایع مسلم (و نه تبلیغات جهت دار) را در اولویت کار قرار دهم اما در عین حال با لحن و نگاهی ادبی و پس زمینه ای روانشناختی به موضوع بپردازم تا جامعیت، نکته پردازی و خیال انگیز بودنش، آنرا از یک تحقیق خشک تاریخی به یک نوشته جذاب ادبی سوق دهد.

حال دو نکته در این میانه حائز اهمیت می شود یکی توانایی فردی اینجانب که صد البته در مورد آن جای سوال است و ادعایی در اینخصوص ندارم و دیگری ظرفیت خود موضوع ، از این حیث که آیا حجم و تنوع ماجراهای آن کشش و جاذبه لازم را برای تبدیل شدن به یک رمان تاریخی را دارد یا خیر.

به گمانم اگر برای رفع مورد اول نشود کاری کرد، قطعا برای دومین مورد راه چاره موجود است و آنهم چیزی نیست جز همت مشترک و همراهی همه شما دوست داران تاریخ و فرهنگ مان که تا به اتفاق هم نقاب از عروس تاریخ بیفکنیم و به زیور تخیل آراسته اش سازیم.

لذا همه شما را دعوت می کنم که در صورت داشتن هر گونه نقطه نظر، اطلاعات کلی و جزئی از شخصیتها، ماجراها، زمان ها، مکان ها، ویژگیهای تاریخی و جغرافیایی و به ویژه اقلیمی محل، سریعا به مدد اینجانب شتافته و در تقویت جنبه تاریخی و واقعی بودن وقایع سهیم باشید.

همچنین آن دسته از دوستان که می خواهند با قوه تخیل خود به یاری مان بیایند، می توانند ایده های خود در مورد شخصیت پرداری، خلق شخصیت و وقایع اصلی و فرعی را در اختیار مان قرار داده تا در صورت همخوانی داشتن با خط سیر حوادثی که ما دنبال کرده ایم از آنها بهره گیری شود.

علاوه بر این اگر اطلاعات یا ایده خاصی در ذهن ندارید می توانید از اهمیت این کار و انتظاراتی که از آن دارید بگوئید.

کار مدت کوتاهی است که آغاز شده و طرح و پیرنگ مربوط خود را دارا است؛ اما علت درخواست همراهی شما به دلیل حقی است که در این خصوص دارید؛ چرا که موضوع این رمان نه یک طرح داستانی شخصی بلکه ملک معنوی همه شما و بخشی از فرهنگ و تاریخ محلی تان بوده و اظهار نظر در نحوه پرداختن به آن حق شماست.
رازگو بلوچ - 14 مهر1388 - Socialwriter@gmail.com

۱۳۸۷/۰۶/۰۸

انواع تحصیلکرده ازلحاظ فکری

بقلم رازگو بلوچ
هیچ کس کامل نیست. هیچ قالبی را هم نمی توان برای آدمی یافت. آدمها ترکیبی هسنتد از ویژگیهای قالبی شناخته شده ما. " تحصیلکرده" نیز قالبی است که ما برای معرفی دسته ای از انسانها بکار می بریم, هرچند حتی ممکن است تعریف مشخصی از آن نداشته باشیم. برای همین است که هربار انتظارات مورد نظر را از این دسته نا مشخص برآورده شده نبینیم, به مذمت کلی این عنوان و قالب می پردازیم. این نوشته به اختصار و اجمال و بصورت انتزاعی به دسته بندی تیپ های شخصیتی تحصیلکردگان از لحاظ فکری می پردازد. بدیهی است شخصیت هر فرد می تواند ترکیبی از ویژگی های ذیل را با درصد های متفاوت در بر داشته باشد. در این نوشته عجالتا تحصیلکرده را به معنای " هر کس که مهارت مطالعه نوشتجات عمومی را داشته باشد" تعریف نموده و از قید رتبه تحصیلات می گذریم:
1- تحصیلکرده کاسب: به تخصصش چسبیده است و نان آنرا میخورد. دنبال رفاه و کسب در آمد است بی آنکه ادعایی درحوزه فکری و اجتماعی داشته باشد. حتی چندان به مقام و موقعیت های شغلی واداری نیز علاقمند نیست مگر آنکه ضامن افزایش رفاه و درآمد هر چه بیشترباشد. علاقه ای به بحث و مجادله فکری ندارد.سیاست را یک قمار کثیف و بی حاصل دانسته و علاقمندان به مباحث روشنفکری را تا سرحد احمق بودن می نگرد.

2- تحصیلکرده قلابی: نه استعداد وعلاقه ای به محتوای مباحث درسی داشته و نه حتی قبول دارد که دیگران با موفقیت تحصیلی خود شاهکار کرده اند. او در عمق وجودش متعجب است و با این سوال روبروست که چرا از بر کردن یک مشت نوشته مبهم و بدرد نخور کتابها امروزه اینقدر مهم شده و شرط ترقی جایگاه آدم هاست. با این وجود نمیخواهد از قافله عقب بیفتد.

او خود را آدم توانمندی می داند که ممکن است بی جهت بخاطر نداشتن کاغذ پاره ای بی اهمیت از انظار پنهان مانده و فرصت ابراز توانمندی پیدا نکند. لذا برای بدست آوردن مدرک تحصیلی از هیچ کوششی و لو توسل به راههای ناصواب فرو گذار نمیکند.در کمال تعجب شاید بتوان بیشترین میزان تبلیغ و تظاهر به دانایی رادر میان این گروه پیدا کرد.
3- تحصیلکرده جاهل: هرجور که به حکم شرایط شکل گرفته است باقی خواهد ماند. نه تحصیل می تواند روحیات او را تغییر دهد و نه محیط های جدید. مرغ در ذهن او همیشه یک پا داشته است. او تا ابد یا کافر و دهری باقی خواهد ماند و یا مذهبی خشکه مقدس. فرقی نمی کند, او در هر دو حالت فکر می کند در زندگی فقط یک طرزفکر درست می تواند وجود داشته باشد و آن بدون شک همانی است که او یافته است.

باروت ذهنش با جرقه های فکری مشتعل نمی شود و کمتر برایش طرح سوال خواهد شد. تعلق او به گروههای ایدئولوژیک, قومی و یا مذهبی فاجعه ای است برای گفتمان و منطق و توسعه.

4- تحصیلکرده خنثی: می تواند درسخوانده متوسط, ضعیف و حتی گاه قوی باشد. اما او نه چندان ازچیزی تعجب می کند و نه خیلی کنجکاویش برانگیخته می شود. او از عجیب ترین تضاد ها به سادگی می گذرد. می تواند همزمان هم از اعتقاد به تناسخ بگوید هم به اثبات فرضیه تکامل داروین بنشیند, و در عین حال حکایت آدم ابوالبشر را با آب و تاب تعریف کند.هم از آنهم بی آنکه ذره ای احساس تضاد ذهنش را مشغول کند. هم زمین را روی شاخ گاو می پندارد و هم از اورانوس و نپتون و پلوتون می گوید!

او افکار و آرمانهای دیگران را نمی فهمد ولی با آنها مشکلی نیز نخواهد داشت. شنونده خوبی است ولی همداستان کردن او با خود هیچ توفیری نمیکند؛ به ویژه وقتی که در اقلیت هستید. وضع موجود برای او بهترین گزینه است.
اگر نگوئیم عمده تحصیلکردگان جزء این دسته هستند, دست کم می شود گفت عمده آنها درصد بالایی از این ویژگی را دارا هستند.

5- تخصیلکرده طوطی وار: درسهایش را خوب می خواند ونمره بیارحرفه ای است. اتفاقا هر چه را که به ذهن می سپارد به نوعی معتقد نیز می شود. هر حرف علمی که می زند به یک فرمول, تئوری, کتاب و یا بویژه به نام یک اندیشمند معروف توسل می جوید. کار به بحث و سخنرانی و نوشتن نیز بکشد, او نمی گوید که از دیگران چیزی کم دارد. حتی ممکن است پر مدعا تر نیز باشد.

اما مشکل اینجاست که ذهنش یک پله نیز از آنچه که بخود تزریق کرده است فراتر نمی رود. او بی شباهت با تحصیلکرده جاهل نیست, از آن حیث که میانه ای با سوال کردن و کنجکاوی و شک علمی ندارد.
6- تحصیل کرده فهیم: این همان چیزی است که ذهن عامه از تحصیلکردگان می شناسد و انتظار دارد. او در کنار تخصصش مطالعات جانبی نیز دارد, از مسائل دور و بر تحلیل مناسبی داشته و دیدگاهی توسعه طلب و اصلاح گرا نسبت به جامعه و جهان دارد.
با این حال, او به هنجار های فکری جامعه واقف بوده و مخالفت اساسی با آن ها ندارد. او ممکن است حتی کتاب و مقاله بنویسد. سخنران و تحلیل گر هم بشود, اما گفته هایش را باید مدیون کتابها و یافته های دیگران دانست. او مولد فکر و اندیشه جدید نبوده اما از توان درک بالایی برخوردار است.
7- تحصیلکرده اهل اندیشه: او یک کاوشگر است و ماجراجوی فکری. به افق های نو می نگرد. دائم با سوال های" چرا اینگونه است" و " چه باید کرد؟" روبروست. ممکن است شدیدا اهل مطالعه باشد, اما کمتر بین تخصص تحصیلی او و مطالعات و اندیشه هایش رابطه ای برقرار است. حتی ممکن به "دانش" اهمیت چندانی ندهد, او نسبت به "نگرش" های مختلف کنجکاو است.

او معمولا قدرت شهود و الهام بالایی داشته و با حداقل اطلاعات بیشترین و جامع ترین تحلیل ها را ارائه می دهد. او معمولا توسط اطرافیانش درک نشده و یا حتی ممکن است به ضعف های بسیاری متهم شود. او یک تحول گراست و معمولا به نقش خود در تاریخ بیشتر علاقمند است تا به موقعیت و موفقیتش در اجتماع. طبعا تولید اندیشه مدیون این دسته است.
رازگو بلوچ – مرداد 1387

۱۳۸۷/۰۵/۲۹

دانشگاهیان بلوچ: توهم اقتدار یا خواب خرگوشی

بقلم رازگو بلوچ
با توجه به شرایط پیش آمده قرار بر عدم آپدیت کردن گذاشته بودم. اما درج مکرر نظر نسبتا تند همکار مطلب نویس مان آقای احمد رضا طاهری در لینک نظراتم و سپس در وب سایت شان بنام بلوچ آکادمی بدون درج و یا حتی لینک دادن به مطلب اصلی ناچارم کرد مطلب ذیل را تهیه نمایم. شایسته است آقای طاهری نسبت به درج کامل آن در وب سایت خود بر حسب اخلاق رسانه ای اقدام نمایند.
بد نیست یاد آورشویم آقای رخشانی مدیر مسئول روزنامه زاهدان با درج کامل مطلب قبلی اینجانب با عنوان " نقدی بر نقد آقای رخشانی: دهمرده رفت" در صفحه 6 شماره 1230 مورخ 12 مرداد1387 روزنامه شان, اقدام قابل تقدیری در راستای ظرفیت سازی اجتماعی انجام داده اند. آنچه که برای ایشان مستحب بوده است,برای آقای طاهری واجب به نظر می رسد:

آقای طاهری با سلام
لینک ونوشته جنابعالی در خصوص مطلب اخیرم با عنوان " دانشگاهیان بلوچ از ملایان یاد بگیرند" که نخست در ستون نظراتم و سپس با کمال تعجب در صفحه اصلی وبلاگ خودتان منعکس شده بود, ملاحظه شد. اینجانب صراحت لهجه و حتی نفس چالش فکری را چون شهد گوارا و چون آب حیاتی میدانم و از هر که باشد به ویژه از دوستان اهل قلم بدیده منت می گذارم. اما اجازه می خواهم که بگویم با شما چندان هم عقیده نبوده و از نقد تان نیز جز یک فید بک شخصی همراه با احساسات فردی چیزی بیشتر دریافت نکردم. لذا به تفصیل بیشتر عرض نمایم که:

1- از غلیان مشهود احساسات و پیش فرض های عقیدتی و یا صنفی شما می گذرم و در کمال تعجب احتمالی تان به شما حق می دهم. بله! من حرفی نزده ام که در پس آن منتظر گل و شیرینی باشم. من صحبت از رازی کرده ام که حتی با وجود اقرار به قلب, باز هم شنیدنش ناخوش آیند است. طبعا جراحی دردناک, گاه با فغان و فریاد همراه است. بنابر این علت تلخی پاسخ تان و یاسخ ناگفته هر کس دیگر را درک می کنم. در مثل مناقشه نیست؛ کسی که درب سطل زباله را باز می کند, نباید منتظر ممنون و تشکر دیگران باشد.

2- خوب بود در بکار بردن عنوان " تفرقه انگیز" تامل بیشتری می کردید. کاش به جای این قبیل برچسب های کلی و عوامانه که همه دچار آنیم و چه الان و چه در طول تاریخ چوب آنرا کم نخورده ایم, به نقد محتوای مطالب می پرداختید, که این برای اهل تحقیق و دانشگاهی زیبنده تر است. کاش می گفتید که کدام مورد از نکات مطرح شده در نوشته را قبول نداشته و خلاف واقعیت می بینید و دلیل تان را می آوردید. البته هیچ باکی نیست حرف نو همیشه تاوان داشته است.

نگفته اید منظور تان چه نوع وحدتی است که نوشته من قصد تفرقه و برهم زدن آنرا داشته است ؟ نکند منظورتان همان تک صدایی در حوزه فکری و عقیدتی است که متاسفانه جامعه کوچک خودمان نیز مشابه دیگرجوامع کمتر توسعه یافته دچار آن است؟

3- گفته اید که: " چنین مقایسه ای به نظر بنده اساس درستی نداشته و تحلیل شما فاقد درک عمیق از شرایط جامعه میباشد". امید وارم که بتوانم از هر تذکری صرف نظر از نیت آن به نفع خود بهره بگیرم. از این بابت بر من منت گذاشته اید اجرتان هم با خالق. بعید نیست در مواردی حق با شما باشد. بهر حال حوزه دید هر انسانی محدود است و من نمی توانم استثناء باشم.

امید وارم بحث شخصی نشود ولی بعنوان قدر دانی از تذکرتان شاید یاد آوری این نکته بی فایده نباشد که اتفاقا این خطر(عدم درک شرایط جامعه) بیشتر از اینجانب متوجه جنابعالی است. البته خداوند نصیب همه بگرداند. جنابعالی به برکت تولد در خانواده ای سرشناس و دانشگاهی, با کمترین دغدغه و با میل خود و در میان تشویق اطرافیان به کسب مدارک دانشگاهی مشغول بوده اید و هنوز فارغ التحصیل نشده فرصت بحث و شرکت در مجالس و محافل سطح بالا را یافته اید.

نمی گویم که شما با رانت اجتماعی رشد کرده اید ولی فقط از خود می گویم که همزمان با تحصیل در همان مقاطع ابتدایی مجبور به انجام کار سخت و کمک در نان آوری خانه بوده ایم. با این حال, به سبب اعتقادات خانوادگی همزمان در مکتب خانه های دینی هم تحصیل کرده ایم و پس از دیپلم نیز به جای تشویق, با مخالفت آنان برای ادامه تحصیل مواجه بوده ایم. انتخاب رشته مان نیز به ناچار نه از روی علاقه و استعداد که از روی اجبار شغلی بوده است. بهر حال نمی شد دستان پینه بسته پدر را دید و با اسکناس های مچاله شده و کهنه ای که با هزار مشقت به چنگ آورده است وهوس تحصیل در دانشگاه و رشته دلخواه را کرد و با کمتر از نوام چامسکی و فلانسکی نشست و برخاست نکرد.

از این روست که می گویم آنچه که دیگران فی المثل تحت عنوان تئوری هرم نیاز های انسانی آبراهام ماسلو از روی حروف سربی کتب دانشگاه فرا گرفته اند, ما پیشتر از صفحه زندگی واقعی درک, لمس و کشف کرده ایم.

گناهی بر کسی نیست. هر کسی محصول شرایط محیطی خود است. اما انصاف بدهید من در شرایطی نزدیک تر با جامعه بلوچ قرار دارم یا جنابعالی؟ آیا زندگی شما شباهت بیشتری با مرکز نشینان مرفه و ایمن تر ندارد؟ آن دسته از مرکز نشینانی که علیرغم سالها ماندن در بلوچستان هنوز هم با ذهنیات کاملا متفاوتی به منطقه نگاه کرده و هرگز تجسمی عینی و ملموس از فقر, بی سرپناهی, بی نان آوری, جهل و خشونت, تبعیض و تعصب در ذهن نداشته و اینگونه عبارات را در حقیقت کلماتی شعاری, تکراری و فانتزی می بینند.

با آنکه اتفاقا به کرم کتاب معروفم و بقول بسیاری عمرم را با مطالعه تلف کرده ام, اما با نگاهی اجمالی به نوشته هایم در می یابید که تقریبا اثری از نوشته های کتب و گفته های دیگران در مطالبم نمی بینید. به عبارتی کوشیده ام به جای لفاظی و طرح اصطلاحات و مباحث دهن پر کن و نقل قول از مشاهیر آکادمیک, به انعکاس ساده یافته ها و تراوشات نسبتا مستقل ذهنم بپردازم.

این استراتژی علاوه بر آنکه ذاتی بوده است, اما برای آن دلیل عقلی نیز دارم: یافته ها مباحث علوم انسانی به اقرارخودشان صد درصد قطعی نبوده و یا دست کم قابل اعمال در همه شرایط و توسط هر کس نبوده وهمیشه این واقعیت های عینی است که جلو تر از آن ها قرار داشته و حرف آخر را می زند.

بدون شک هرچند توسعه جوامع بدون دانش تحقیقی و آکادمیک نامیسر است, اما بر حسب تجربه صد ساله جوامع جهان سوم, کاملا غیر منطقی است که با صرف انتقال بسته های دانش و تزریق مدرک داران بویژه در حوزه علوم انسانی منتظر تحول و روشنگری بود. تجربه می گوید که انسان شرقی و خاورمیانه ای و شاید همه, چیزی را که خود درک, لمس و تجربه نکرده است (در حوزه علوم انسانی), چندان جدی نگرفته و عملا بکار نمی گیرد.

مگر نه اینکه عده مدرک داران دانشگاهی در ایران هم اکنون به بالاترین سطح رسیده و به یک ایپدمی تبدیل شده است؟ مگر نه اینکه نوشتن پیچیده ترین مقالات علمی در حد چند "کپی و پیست" ساده از اینترنت تبدیل شده است؟ مگر دانشگاهها تا روستاها کشیده نشده اند؟ آیا به همان نسبت شاهد تحول و روشنگری در حوزه های علوم اجتماعی, سیاست, مدیریت و حتی ادبیات و هنر هستیم؟

4- شما صفات "سطحی" و "روبنایی" بودن را به شکلی منفی برای نوشته مذکور روا داشته اید. "سطحی" خواندن آنرا اشتباه می دانم اما با روبنایی بودن آن کاملا موافقم چرا که اصولا تعمد بر روبنایی بودن آن داشته ام. توضیح می دهم: می دانید که معرفت شناسی را می توان به سه درجه تقسیم کرد. می دانید که به زبان ساده و مختصر, درجه اول آن به بررسی روبنایی پدیده ها یعنی بررسی وضع موجود آنگونه که ظاهر ماجراست و درجه دوم به ریشه یابی عمیق تر آنها اما از همان منظر و نگاه قبلی می پردازد. درجه سوم آن اصولا همه دانسته ها و نگرش ها و پیش فرض های موجود را هیچ انگاشته و از منظر شک به همه چیز, دنبال کشف نگاهی تازه برای دیدن پدیده هاست.

مثالی می زنم: بدون شک هیچ عاقلی گزارش روابط عمومی مرکز بهداشت را که به موضوع شیوع مالاریا در شهر پرداخته و مملو از تاکید و تذکر و هشدار است با رساله تحقیقی یک دانشجوی پزشکی در همان خصوص, مورد مقایسه و تطبیق قرار نمی دهد, چه اینکه هر یک وپژگی و کارکردی متفاوت دارد. یکی دنبال کشف و شناخت است و دیگری دنبال اعلام و هشدار.

جالب اینجاست که دوستان نزدیکم هر گاه که لب به انتقاد از من گشوده اند, درست برعکس شما نظر داده و گفته اند که آنقدر عمیق و فلسفی به موضوعات می اندیشم که گفته هایم گاه غیر ملموس غیر کابردی می شود. من البته این راهرگز نه یک ضعف بلکه یک ویژگی می دانم, به مصداق اینکه هر چیزی بجای خویش نیکوست.

بطور خلاصه اینکه هدف از این نوشته جلب توجه دانش آموختگان مدرن به وضع اجتماعی خود بوده است و همچنین پاسخی به آنان که در مانده اند چرا ملایان سنتی در عصر مدرن نیز اینگونه پویا مانده اند. همین!

اگر قرار باشد یک پله عمیق تر رفته و علل زیرین را بررسی کنیم, حرفهای بسیاری می شود زد؛ از روانشناسی ایمان, از فلسفه معاد و تاثیرات دنیوی آن, از عملکرد مغز و چگونگی باورپذیری آن, ازN.L.P , هیپنوتیزم و تلقینات نهفته در تعالیمات و تمرینات مذهبی می گفتم. از رهبری کاریزماتیک, از تیم سازی و کارگروهی و از تئوری های سازمان می گفتم. از تفاوت و تشابه ایمان در مقابل اندیشه می گفتم. از وجود و لزوم عنصر احساس در تعالیم دینی و فقدان ذاتی آن در تعالیم آکادمیک می گفتم.
پس از آن حتی المقدور به بررسی عوامل موثر محیطی ملی و جهانی می پرداختم و در نهایت نتیجه می گرفتم که بالندگی اجتماعی مولوی ها در مقابل رکود لیسانسیه ها چیست. اما همانگونه که گفتم هدف این نوشته اصولا چیزی نبوده است که شما دنبال آن بوده اید.

5- از طرفی دیگر, آقای طاهری! در شهری که من زندگی می کنم و در شهرهای اطراف, مردم برای دارندگان دکترا و کارشناسان ارشدی که 17 الی 20 سال این شهر و آن کشور, این نمایشگاه و آن کتابخانه, این کتاب و آن مجله مشغول تلمذ و تحقیق بوده اند ارزشی جز پادویی بوروکراتیک یاهمان کار چاق کن دولتی (پارتی ادارات دولتی) قایل نبوده و حاصل اندیشه علمی و اجتماعی او را جز همان مزایای استخدامی (خانه دولتی, حقوق دولتی, عنوان و موقعیت دولتی, ...) نمی بینند. در عوض شاگرد ردی مکتب خانه های دینی را به عنوان الگوی سیاسی, اجتماعی, عقیدتی و حتی راهنمای اقتصادی و پزشکی خود راحت تر می پذیرند.
آقای طاهری! نهاد های مدنی و فعالیت های فرهنگی و توسعه خواه مستقل در این منطقه یا اساسا بارور نمی شوند و یا تبدیل به حیات خلوت فرصت طلبان اجتماعی و سیاسی می گردند. میدانید چرا؟ چرا که هنوز دانش باوری در جامعه و در افراد جامعه صورت نگرفته است و حتی بیم آن می رود که فرهنگ دانش ستیزی نیزبیش از پیش مسلط گردد.
امیدوارم درک کنید منظور و مصادیق من چیست. امید وارم درک کنید دغدغه من چیست.

این است درکی که من از جامعه خود دارم. این است چیزی که بارها از آن نوشته ام. اگر غیر این می پندارید نه بر شما گناهی است و نه بر من. بلکه شاید شما در سیاره دیگری هستید و من در دیگری.

رازگو بلوچ – مرداد1387

۱۳۸۷/۰۵/۱۵

دانشگاهیان بلوچ از ملایان یاد بگیرند...

بقلم رازگو بلوچ
پیش نویس مقاله ای طولانی را آماده کرده بودم که به بررسی علل انفعال حیرت آوردانشگاهی های بلوچ و در مقابل, اقتدار مطلق درسخوانده های مدارس مذهبی (که به اختصار ملایان بنامیم شان) در عرصه اجتماع بلوچستان می پرداخت. اما بعد صلاح دیدم به منظور تغییر لحن و ایجاز کلام نوشته نهایی را به صورت فعلی آماده کنم:
قبل از هر چیز باید اذعان داشت که تفکیک تحصیلکرده های دانشگاهی و مذهبی در این مقوله و سری نوشته های مشابه به معنای رد و قبول و ترجیح یکی بر دیگری نمی باشد. هدف این نوشته نه طرح تفاوتهای اعتقادی آنها بلکه ارزیابی روش عمل و فرهنگ صنفی متفاوت آنهاست.

1- ملایان دغدغه ای در ذهن دارند. دغدغه ای درست یا نادرست, که بخاطرش براحتی از منافع و امورات روزمره زندگی شخصی خود چشم پوشیده و عملا زندگی خصوصی خود را فرع آن دانسته اند.
عمده تحصیل کرده ها دغدغه اول و آخرشان نفع شخصی است و اگر برای آرمان هم جایی بماند, می بینند جریان باد کجاست.

2- دغدغه و آرمان ملایان شکل جمعی و تشکیلاتی بسیار محکمی به خود گرفته است, آن هم بصورت خود جوش و بدون حمایت بیرونی و بدون هزینه کردی خاص. دلیل آن این است که این آرمان و دغدغه قبل ازجمعی شدن, نخست بصورتی کاملا فردی در ذهنها شکل گرفته و به شدت تقویت شده است. لذا فرد به تنهایی و بدون حمایت و تشویق جمعی نیز در راه آن حاضر به هر گونه فداکاری است.

البته هرچند در ابتدای سنین جوانی و به ویژه در دبیرستان و دانشگاه رگه هایی از دغدغه تغییر و توسعه جامعه در ذهن تحصیلکرده شکل می گیرد, لاکن وی بعد ها با مشاهده فرصت ها و لذت های وضع موجود, رفته رفته تبدیل به عنصری منفعت گرا و محافظه کار می شود. حتی جمع شدن های موردی که در قالب دغدغه های اجتماعی انجام می پذیرند, یا معمولا نوعی معامله و بده بستان اجتماعی است و یا در حقیقت تلاش های فردی است برای فرصت طلبی هر چه بیشتر.

3- ملایان از همان ابتدا عملا با واژه ها و تکنیک های "تشکیل = کار گروهی" و " تبلیغ = نشر و آگاهی دادن" و " بحث = هم فکری و یا مجادله در راستای یک ایده" خو می گیرند. علیرغم ظاهر کاملا سنتی و حتی کهنه شان آنها کاملا با متد های کارفکری و تشکیلاتی آشنا بوده و در جامعه بطور ناخود آگاه بدان شیوه عمل می کنند.

اما تحصیلکرده علیرغم ظاهر اتو کرده و شق و رقش, و با وجود الفاظ قلنبه و سلنبه و آشنایی با انواع ایسم ها, در این مورد بی اطلاع وفاقد آمادگی است؛ لذا بی آنکه بداند چرا, مبهوت و تابع تشکیلات آنان گشته و یا تکرو و منفعل می ماند.

4 - ملایان رفاه زده نیستند. آنها بدون حقوق خاصی هم کار خود را می کنند. به دور ترین و محروم ترین محل نیز گسیل می شوند, حتی اینگونه نقاط را گاه ترجیح می دهند. آنها از تشکیلات مذهبی خود هیچ توقعی ندارند.

در عوض اصولا کارکرد دانشگاه در جوامع توسعه نیافته ای چون بلوچستان از تولید قشری مدعی فراتر نرفته است. قشری که نه طرحی نو برای جامعه خود آورده و نه دیگر غرورش اجازه می دهد که همچون پدرش بیل بردارد و راه اجدادش را دنبال کند. یک منفعل مردد که منتظر است که یک فرصت شغلی دولتی هم به او نان برساند و هم نام و اعتبارش ببخشد.


5- علیرغم طبع, روحیات و گاه منافع متفاوت که بین انسانها و منجمله ملایان وجود دارد, هیچگاه از بیرون شاهد بروز مسائل درونی و جنگ قدرت و رقابت بین آنان نبوده ایم. آنها یادگرفته اند در پرتوی هدفی مهمتر مسائل شخصی را کم اهمیت و قابل گذشت و مدارا ببینند.
در مقابل, چه کسی است که از رقابت دشمن گونه و تخریب متقابل فرصت طلبانی از جمع تحصیلکردگان برای فتح چند سنگر کوچک و حقیرانه فرصت ها خبر نداشته باشد؟


6- ملایان هر چه می خواهند بگویند, خوب یا بد, منطقی یا ناصواب, آنرا در هاله ای از تقدس و اعتقاد پیچیده و بر فرهنگ مردم حاکم می کنند. حتی امری بدیهی چون بهداشت را نیز اینگونه ترویج می کنند.

اما در مقابل همه آنچه که دانشگاهی دارد, چه محتوای دروس و مطالب و چه روش و اصول مکتسبه, برگرفته از غرب است. با قدری تقریب می توان گفت انسان غربی اصولا"عقلی" و "عینی" است (چپ مغز), در مقابل, انسان شرقی نوعا " احساسی" و " ذهنی" است (راست مغز). از این روست که می بینیم انواع مذاهب بشری از شرق برخاسته اند( از مذاهب فلسفی-روحانی شرق آسیا گرفته تا مذاهب شریعی خاورمیانه و بسیاری از مذاهب خرافی و پدیده پرستی آسیا و آفریقا). حتی هنوز هم نوبت به اصول ذهن و مکاشفه که برسد, غربیان پیشرو به سان شاگردانی مطیع و بی ادعا از شرق تغذیه می کنند.

وجود دسته دسته غربی های در حال "مدیتیشن" یا همان مراقبه در پارک ها و یا اماکن دیگر, رقص موبورهای چشم آبی با پوشش ویژه پیروان نهضت "هاری کریشنا" با موسیقی مذهبی هندوها در معابد و گردهمایی های خیابانی وسیع در اروپا, تمرین انبوه پیروان غربی مذهب چینی الاصل "فالان دافا یا فالا گان" (که اتفاقا در چین بنا به دلایل سیاسی قدغن شده است) بخوبی مثبت نکته اخیر است.

بعبارتی انسان شرقی و به ویژه خاور میانه ای و به ویژه بلوچ عادتا کاری را می کند که اعتقادش به او می گوید نه لزوما کاری که مصلحت, الزامی و یا حتی منطقی است. این نکته ای است که دانشگاهیان چوب ندانستن آنرا می خورند.

7- ملایان هر جا که فرصتی است بلافاصله با بالاترین اعتماد بنفس به تبلیغ معتقداتشان می پردازند, در کوچه و خیابان, در جمع شدن های خانواده و آشنایان, در بیمارپرسی ها و در مراسمات مختلف. در حالیکه حرفهای او نه نان مردم است و نه از وضع روز و جامعه و علاقمندی ها و دغدغه ها و آینده آنها می گوید.

اما تحصیلکرده که سالهای بیشتری هم صرف دانش اندوزی کرده و دانشش هم اتفاقا ملموس, کاربردی و عینی است, تا روی مبل ننشسته باشد و موز میل نفرماید, نطقش نمی گیرد. اگر هم چیزی بگوید بیشتر سعی درنمایش دانشش دارد تا گره گشایی از معضلات و یا طرح آرمانی مقدس.

8- تکنولوژی را به دست تحصیلکرده سپرده اند و اتفاقا ملایان به آن روی خوشی نشان نداده اند. با این وجود نتیجه کاملا بر عکس و غیر منتظره است: میکروفون و ضبط صوت را از همان عهد ادیسون به نام مساجد و مراسم وعظ می شناسند. سی دی های نطق آتشین ملاهای جوان پسند است که همه جا تکثیر و پخش می شود. بلوتوث های موبایل اگر غیر اخلاقی نباشند عمدتا مذهبی اند, وضع اس ام اس ها نیز بدینگونه است.
موضوع اینترنت و وبلاگ نویسی که دیگر بسیار عجیب تر است. هر هفته یکی دو سایت و وبلاگ مذهبی آنهم با ماهیت تشکیلاتی و تبلیغات منسجم به جمع انبوه پایگاههای مجازی مذهبی افزوده می شود که اتفافا پرطرفدارترین و فعال ترین کاربران و بازدیدکنندگان را دور خود گرد آورده اند.

آیا اصولا سهمی برای دانشگاهیان منفعل و بی صدای بلوچ می توان در این میان قابل شد؟ ایا مباحث تخصصی علمی, فرهنگی و به ویژه جامعه شناختی محلی بلوچ در این میان جایی برای خود باز کرده است؟
به تعبیر اینجانب اینترنت برای ملایان یک نعمت معجزه آسای خدادادی برای تبلیغ و یارگیری و تحکیم پایه های فکری خود است. در مقابل برای تحصیلکرده وسیله ای برای سرگرمی, رخوت و تنبلی است. نبود فرهنگ چالش مکتوب و نظر دهی در سایت های محدود بلوچی شاید ساده ترین شاهد این مدعا باشد.
رازگو بلوچ – مرداد 1387

۱۳۸۷/۰۵/۱۰

محمد ص از نگاهی جامعه شناسانه

بقلم رازگو بلوچ
این مطلب به جامعه شناسی بعثت و شخصیت حضرت محمد ص از نگاهی ویژه پرداخته و مخاطبین آن همه افراد و لو غیر معتقدین به رسالت او بوده و لذا از پرداختن به جنبه های قدسی و اعتقادی رسالت او حتی المقدور پرهیز داشته است:

امروز را { که دیگر گذشت} جهانیان مسلمان با عنوان روز مبعث جشن گرفته اند. مبعث یعنی آغاز ماموریت تغییر, تغییر فرد و جامعه جهانی توسط فردی درس نخوانده و بی بضاعت از تبار عرب, آنهم در روز گاری که اعراب حجاز در بدوی ترین شکل زندگی جمعی و فردی بسر می بردند.

"محمد ص", کسی که هم اکنون پیغمبر بزرگترین و یا دست کم دومین دین وسیع جهانی است, کاری را در جهان به انجام رساند که غیر مسلمانان نیز باید در حد اعجاز بشمار آورند. محمد اما مورد ظلم مضاعف تاریخ قرار گرفته است: ظلمی که او از همان ابتدای رسالت با تکفیر, تحقیر, و ضرب و شتم وحشیانه او و یارانش به تن خریده و ظلمی که دیگرانی بعد ها از روی جور و جهالت به نام او ویارانش بر مظلومانی دیگر روا داشته اند.

محمد اما فقط یک پیامبر نبوده است و لذا اینچنین مورد مصادره, تعبیر به سوء, سوء استفاده و تبلیغ منفی بسیاری از دین گرایان جاهل و نیز ضد دینان قرار گرفته است. محمد به عالی ترین شکل قابل تصور, انسانی آسمانی و زمینی بوده است.
من نه می خواهم به تکرار کلیشه های تهی از مفهوم بعضی ازجاهلان مذهبی بپردازم ونه با دل پر دردی که از آنان دارم, عظمت این عجیب ترین پدیده و الگوی بشری را نادیده بگذرم. بلکه قصد دارم اگر درست قادر به تببیش باشم, جنبه های شخصیتی مردی را بازگو نمایم که همزمان اسمانی و زمینی بودن را امکان پذیر کرده است.

محمد یک بودای کامل است, آنجا که عارف می شود و بریده از خلق, سالها مدام از دریچه غاری کوچک و متروک, به افق هایی فراتر از ظواهر می نگرد. او با آنکه قبل از آن تجارتکی داشته و شاید زرنگی و کیاستی در آن کار, اما به تدریج از دنیا وقیل و قالش برای همیشه چشم می پوشد و جز به کشف آنسوی ناشناخته ها به چیزی دل نمی بندد.

محمد پس از آنکه هجوم نهیبی آسمانی( بگذار آنان که به آسمان بی اعتقادند, فشار درونی یا حس روشنگری یا هرچه که می خواهند بخوانندش) او را به آغاز ماموریت تغییر جامعه بشری فرامی خواند, یک مسیح تمام عیار می شود, یک مامور تبلیغ و دعوت به خوبی ها. او در این راه گرچه مصلوب نشد؛ اما مگر کم است رنج تحقیر و مطرود شدن چند ساله در ریگزار غیر قابل زیست شعب ابو طالب, سنگ خوردن و ناسزا شنیدن از دست عامه طائف, یک به یک یاران خود را زیر شکنجه و رنج فرسوده دیدن و بی پناه ماندن و صدها رنج دیگر؟

آنگاه که هنگام نجات قوم خود که اقلیتی مذهبی و تحت ستمند می رسد, او موسای دوران گشته و دستور مهاجرت میدهد و خود نیز شبانه از رنج اقتدارگرایان بی رحم سرزمنینش گریز می کند تا برای اقلیت همکیشش سر پناهی امن تر بیابد.

محمد اما نه بوداست که مرشد عارفان وارسته است, نه عیسای خوب خصال منتقد جامعه امپراطوری دوران, و نه موسی پیامبر اقلیت هاست. او همه اینها را یکجا دارد و بلکه پا را از مرز پیامبران و آسمانی ها فراتر نهاده و الگوی زمینی های اصلاحگر نیز می شود.

او همچنین یک روشنفکر متعهد است که با نقد جامعه پر آشوب دوران, رسالتش را آغاز می کند و پس از تحمل رنج های بسیار از دل جاهل ترین و بدوی ترین و محافظه کار ترین قبایل پر آشوب عرب جامعه مدنی تشکیل می دهد. قبل از گاندی این اوست که نشان می دهد می شود در عین سیاست پیشگی, اخلاقی ترین فرد نیز باقی ماند.

محمد اما, سلطان جرئت و پایداری در مبارزات اجتماعی است. تصور کنید چه تصمیم سخت و جسورانه ای خواهد بود اگر کسی حتی در قرن حاضر که سالهاست الحادگرایی مد روزه بوده است, قرن آزادی بیان و رسانه و تنوع افکار و مکاتب است, بیاید و آنهم در نهایت صحت و سلامت فکر و روان و از روی تعقل و تامل ناگهان در جامعه ای مذهبی بانگ برارد که مثلا خدایی وجود ندارد, و یا دست کم دین فعلی شما بکلی باطل است و گمراه کننده!
سخت تر از آن استقامت و اصرار بر چنین گفته ای است که هم با ایمان عوام متعصب منافات دارد و هم با منافع خواص و ارکان قدرت آنان در تضاد. محمد در اوج جهل و خفقان و بی پناهی در جامعه خود و جهان دور و بر دست به چنین اقدام جسورانه ای می زند.

اما باید دانست که صرف نظر ازآن بانگ آسمانی که در سینه محمد فریاد می شد و او را به حرکت وا می داشت و نیز حمایت های گاهگاه و محدود ماوراءالطبیعی, دیگر تلاشهای او ریشه ای کاملا زمینی داشته و با ابزار های کاملا عادی و بشری انجام می شد.

عدم توجه به این نکته از مهمترین ظلم هایی است که بر این اعجوبه بشری روا داشته شده است. در قرآن بصراحت از زبان او گفته می شود که " من بشرم مثل خود شما که فقط به من وحی می شود". قران از ما می خواهد که زحمت, جرئت, استقامت و تدبیر های او را در راه تغییر جامعه بشری یکجا به حساب نیروهای آسمانی نگذاشته و او را خلع سلاح, بی اعتبار و غیر قابل الگو برداری نپنداریم.

متاسفانه هم جاهلان مذهبی و هم روشنفکران نادان هر دو در روا داشتن ستم بر چنین شخصیتی همداستانند. بعضی از روشنفکران ضد مذهبی با نادیده گرفتن و حتی نفی و استهزاء او خود را از این کامل ترین الگوی تغییر و تکامل جهش گونه جامعه بشری محروم کرده و از طرفی مذهبی هایی کوتاه نظر نیز با پیچیدن هاله ای از تقدس دور حتی بشری ترین و زمینی ترین ابعاد شخصیتی او, او را از یک واقعیت تاریخی به یک اسطوره ذهنی و غیر قابل الگو برداری تبدیل کرده اند.

محمد نمونه اعجاب انگیزی است از مدیریت, رهبری, جامعه شناسی, سیاست و اخلاق حتی برای محققان غیر مومن. فراز و نشیب تاریخ انقلاب محمد می گوید که او با اصول زمینی کارش را پیش برده است نه با دم مسیحایی. و این در حقیقت نه یک نقطه ضعف بلکه باید بهترین نقطه قوت او تلقی گردد.

محمد گاه کارش خوب پیش می رفت و گاه هم به بن بست می رسید همچون سالهای اول مکه و قبل از هجرت, او گاه شانس می آورد و گاه خیر. گاه چون جریان طائف مطرود می شد و گاه چون بیعت عقبه مورد استقبال قرار می گرفت. او گاهی شاد و پیروز بود و گاه آنقدر نژند از روند و اوضاع که از بلال می خواست که با سردادن بانگ محمدی نشاط را به جمع او تزریق کند: " ارحنا یا بلال"!

محمد در جنگ احد متحمل شکست شد چون یک انسان عادی, محمد دندانش شکست چون یک انسان عادی, محمد به صلح حدیبیه تن داد که در کوتاه مدت شاید به ضعف و ذلت تعبیر می شد. محمد این الگوی لطف و رحمت بناچار دستور قتل شاعری را صادر نمود آنگاه که هجو سرایی و فحاشی آبرو و هیبت پیروانش را هدف قرار داده بود. او اما "وحشی" قاتل هم حمزه را هم بخشید, چرا که الگوی رحمت بود. با این وجود او انسان بود و از حس و عواطف بشرعادی دور و بی بهره نبود و به دلیل از وحشی مسلمان بخشوده نیز خواست که قدری کمتر جلوی او آفتابی شود تا که قتل حمزه مکررا برای او تداعی نشود. محمد در اوج قدرتش عقده گشایی و لجبازی نکرد و متهم ردیف اول دشمنی با خود را در فتح مکه, نه فقط بخشید بلکه او را بزرگ و صاحب امتیاز گردانید.

یاران محمد نیزدر ذات خود انسان عادی بودند. آنها هم نقاط قوت و ضعف انسانی داشتند. بودند مسلمانانی که از پیروی محمد بکلی دست کشیدند. بودند یارانی که سر بزنگاه قول و قرار یادشان می رفت. بودند کسانی که در تردید بسر می بردند. اما فقط رهبران اجتماعی و جامعه شناسان آگاه می توانند عظمت کار او و قدرت الهام بخشی فردی و رهبری اجتماعی او را تاحدی درک نمایند.

رهبر و مرشدی که قبل از خود حتی یک نفر همفکر هم نداشت. همه در خلاف جهت آموزه های بعدی او زندگی می کردند.او در نگاه ظاهر هیچ منبع قدرتی نداشت, مگر قدرت الهام, خودسازی و صداقت. او یک به یک انسانهای مستعدی را الهام بخشید, تربیت کرد, به حرکت در آورد و با سیاست و کیاست و استقامت فرهنگ جهانی را دگرگون نمود. آیا می توان او را با رهبران سیاسی و اجتماعی دیگری که فقط از موج آماده بدنه معترض اجتماعی بهره برداری کرده اند در یک راستا قرار داد؟

چه ظلمی است که انقلاب پیچیده محمد را به سادگی در قالبی کلیشه ای بسته بندی نموده و بسان روشنفکرانی بی اطلاع اظهار داشت که او را تعارض و جنگ قدرت دو شعبه اموی و هاشمی قریش به پیش رانده است!

و چه ظلمی است اکنون که دیگرانی در قالب پیروی از او به او و به جامعه بشری روا می دارند. آنهایی که در هوس احیای امپراطوری تاریخی اسلامی به سمت اسلام گرایی خیز برداشته اند و می خواهند عقده حقارت ناشی از حمله صلیبی ها و استعمار کهن را با این عنوان جبران کرده و با غیر بشری ترین روش ها یی که مرتکب می شود نام زیبای این بزرگ مرد را مخدوش کنند.

محمد برای احیاء یک امپراطوری علیه امپراطوری های دیگر و یا به انتقام از گذشته ای نامطلوب و یا در پاسخ به عقده ای آزار دهنده قیام نکرد. او از در مودت و احساس قرابت بشری با همه دنیا در آمده و در حالی که هنوز اسلام از چند چادر قبایلی درریگزارحجاز پیشتر نرفته بود, با همه امپراطوری های دنیا رسم مکاتبه و دعوت و تبلیغ را در پیش گرفت. او اگر برای غصب امپراطوری آنان نقشه کشیده بود, قطعا درایت آنرا داشت که در زمانی مناسب تر و به شکلی منطقی تر و سیاستمدارانه تر به پیش رود.

او هرگز اسلام را هویت شرقی ها علیه غربی ها قرار نداده و هر چه داشت تحفه ای برای کل بشریت بود. او شایسته است یکبار دیگر مورد مطالعه مصلحان و آنانی که دغدغه اجتماع و توسعه و تغییر دارند قرار گرفته و دست متعصبین قدرت طلب و عقده گشا از توسل به نام این پیام آور رحمت و اصلاح گر بزرگ اجتماع بشری کوتاه گردد.
رازگو بلوچ – مرداد 1387

۱۳۸۷/۰۴/۳۱

نقدی بر نقد آقاي رخشاني: دهمرده رفت!

بقلم رازگو بلوچ
چندی پیش به مطلبی از آقای محمد تقی رخشانی برخوردم که به نقد دوران استانداری آقای دهمرده پرداخته بود. دورانی که به ناچار باید پذیرفت, نقطه اوج التهابات سیاسی, امنیتی, مذهبی و قومیتی در این استان دارای ساکنان بومی بلوچ، سيستاني و شهروندان ديگر بوده است.

از آقای رخشانی هم چیز هایی می دانم: روزنامه نگاری که در عین حفظ و تاکید بر هویت تشیع سیستانی خود, معتقد به همزیستی و رقابت مسالمت آمیز با بلوچ سنی است. او از عده بسیار انگشت شمار سیستانی های اصلاح گرا بوده که از عملکرد دسته فوق العاده متعصب و غیر دوراندیش سیستانی ها (که البته شامل همه آنان نمی باشد) رضایت نداشته و خواستار نوعی منش معقولانه و همه جانبه گرایانه در عملکرد آنانی است که بر مسند قدرت و تصمیم گیری های استانی و حتی مرکزی تکیه زده اند.

مانده بودم که به نقد آقای دهمرده بپردازم و یا به نقدی بر نقد آقای رخشانی بسنده کنم. دست کم به این دلیل که اولا اوضاع و احوال اصحاب قدرت بر همگان اظهر من الشمس است و نقد ما گزافه ای بیش نخواهد بود و دوما به دلیل آنکه انتقاد از اصحاب رسانه مرسوم تر است و شاید کم خطر تر, به دومی رضایت دادم.

بسیار علاقمند بودم که با چنین فرد معتدل و اهل اندیشه اجتماعی درجامعه سیستانی ها به بحث و همفکری می نشستم؛ اما جایگاه من با او بسیار متفاوت است. آقای رخشانی چیز های بسیاری دارد که من ندارم: او برای خود روزنامه ای دارد, دانشگاههای استانی با افتخار به او فرصت تدریس می دهند, پشتش به انبوهی از دوستان و آشنایانش گرم است که دست کم مسند قدرت و سمت های استانی بسیاری ار در اختیارداشته و هویت قومی و مذهبی اش به او امنیت خاصی بخشیده و دست کم در همان ابتدای امر به چوب بدبینی و سوء ذهنیت رانده نمی شود. دسترسی او به اطلاعات و تصمیمات مدیریتی و اجتماعی قابل قیاس با امثال من نیست. حتی مخالفانش نیز هر چه باشد آنقدر اشتراک منافع خرد و کلان با او دارند که اگر او را بکشند استخوانش را دور نمی اندازند.

اما در چنین شرایطی که هم اوضاع برای فرصت طلبی بر وفق مراد بوده وهم زمان بیش ازموقع برای انتقاد نامناسب, خیلی هنر می خواهد که کسی دور اندیشی پیشه ساخته وسخن از اعتدال و انصاف بگوید و در این بازار پر آشوب و وانفسا حال و روز اقلیت بلوچ را هم در نظر داشته باشد. اگر آنچه که شنیده ام درست باشد, رخشانی در این میان شایسته تقدیر است.

اما در ارتباط با نقد آقای دهمرده باید گفت رخشانی قدری جایگاه خود را از یک روزنامه نگار جامع نگر به سخنگوی سیستانی های مخالف استاندار و همفکرانش تنزل داده است. او در همان ابتدای مقاله لیستی از مدیرانی با سابقه در استان نام می برد که مورد بی مهری استاندار قرار گرفته اند.
او بی آنکه شاید خود بخواهد دست به یک افشاگری جالبی می زند: همه مدیران (در رده مدیر کل) نامبرده شده توسط ايشان سیستانی اند! گویا بلوچ آنقدر در این میان نادیده انگاشته شده و به حاشیه رانده شده است که حتی در صف مدیران مخالف استاندار هم مهره ای برای خود دست پا نکرده است! و از طرفی گویا بازار طرف مقابل آنقدر گرم است و خیالشان آنقدر راحت, که به جای نیاز به همدلی و ائتلاف, زمان را برای تسویه حساب و تفکیک جبهه های متنوع خود مناسب دیده اند.

شایسته بود آقای رخشانی به طرح این سوال نیز می پرداخت که چرا وضع مدیریتی استان بگونه ای است که بومی های بلوچستان در خود بلوچستان نیزاینگونه نادیده گرفته شده اند و چرا استاندارمجری "مدل استانداری بومی" برنامه ای در جهت تعدیل این وضعیت نداشته است.

"بومی" کلمه ای نامبارک است که اتفاقا همین دسته ابداع کرده که تا از یکطرف برای خود حقی ویژه در مقابل شهروندان شیعه مهاجر از دیگر نقاط کشور قائل شده و در عین حال با خلط مبحث و گمراهی ادبیات رسمی و عامه , این تنها دستاویز طبیعی بلوچ محروم و نیازمند توجه خاص مرکز را از ید وی خارج و در انحصار خود گیرند.
حال که آقای دهمرده بعنوان استاندار بومی مورد خطاب آقای رخشانی است, شایسته بود ایشان یا بعنوان یک ایرانی جامع نگر این واژه مورد سوء استفاده انحصار طلبان را تقبیح می کرد و یا در غیر این صورت می پرسید سهم بومیان بلوچ در این مدل بومی استانداری چه بوده است؟

البته بر ایشان گناهی نیست چرا که چه کسی گفته است وظیفه ایشان خبرگیری و انعکاس حقایق و وقایع این سو و آنسوی بلوچستان است؟ مگر یک آدمی تا چه حد می تواند از دور دستها نیز خبر داشته باشد و دغدغه دیگران را در ذهن؟ والا باید از جنبه های متناقض و تامل برانگیزی که نوع مدیریت بومی مذکور تجربه نمود پرده بر می داشت.

به ویژه آنجا که فی المثل در یکی از دورترین شهر های بلوچستان, نه یک بار و بلکه بکرات, هربار دهها نفر از كاركنان بومي همان شهر فلان ارگان و يا دانشگاه یکجا اخراج می شدند و بی آنکه بدانند چرا, خانواده هایشان از نان خوردن می افتادند تا که از هفتصد کیلومتر دور تر! همه اقوام و خویشان مدیران بومی! از آبدارچی و کارگر تا دیگر رده ها فاتحانه وارد شهرمذکور شده و در فضایی امن و خودمانی و خانوادگی! به تجربه مدل بومی مدیریت بپردازند.

یکی از محورهای پررنگ انتقادات آقای رخشانی, استفاده از مدیران کم توان و فاقد ظرفیت های لازم بوده است. ایشان به اجمال از انبوه پروژه های مطرحی می گوید که به همین دلیل راکد مانده و یا از دور خارج شده اند و از تبلیغات و ظاهر سازی های بی ثمری می گویند که ما همگان در طول این مدت در معرض بمباران آنها بوده ایم.

ایشان اما اي کاش قدري بیشتر ازباز گذاشتن میدان برای جولان آنانی می گفتند که چون نوجوانانی کم تجربه, احساساتی, آرمانگرا وبسیار مغرور به فرصتی که دست داده است, عنان از کف داده و با اعمال کوتاه بینانه و غیر مسئولانه خود به تحریک دیگرانی چون خود در طرف مقابل پرداخته و استانی را به سمت آشوب و عناد و رقابت هاي شرم آلود سوق دادند.

تاريخ بياد ندارد بلوچستان صحنه درگيري اقوام بلوچ و سيستاني باشد. آنها هردو وارث یک درد مشترک بوده اند. تيغ باد و آفتاب و خشكسالي بر گرده بلوچ و سيستاني يكسان نواخته است. ساحل نشينان این هامون بي وفا كه گاه تا سالها چون سراب محو و نازيبا مي شود درد فقر را خوب لمس کرده و خوي مهر و همدردي و قناعت را تا آن حد آموخته اند که از حال و روز بلوچ لب خشكيده و گرسنه دشتياري در سالهاي اوج خشكسالي خبر داشته باشند و حال که خود در موقعیتی بهترند نانی به سفره او هم بیندازند.

بلوچ و سيستاني با هم وصلت داشته اند، گاه به تدريج با هم در آميخته و خرده فرهنگ جديدي تشكيل داده كه خوبي هاي هر دو فرهنگ را دربر داشته است. تعدادي از اقوام سيستاني در عين حال كه به ريشه نژادي بلوچي خود افتخار مي كنند، سيستاني بود ن را جزئي از هويت خود مي دانند.

باید پرسید آیا مي شود پذيرفت درست در دوران آبادي و وفور نعمت وآنگاه که گستره دانش و دانشگاهها تا روستاها نیز کشیده شده است و تبلیغ انواع جلسات و سمینار ها و تحقیق ها گوش فلک را کر کرده است, اما بينش اين دو قوم بالعکس, به کمترین میزان خود نسبت به گذشته رسیده وتازه هوس دشمنی و رقابت بعضی ها گل کرده است؟خیررسانی این دانشگاهها و دانشگاهی ها و بویژه انبوه مدرک دارانی که هم اکنون صاحب منصبان عرصه های استانی می باشند پیشکش, کاش کسی به آنان بگوید لااقل به اندازه پدر بزرگ های بی سواد اما باتجربه و دور اندیش خود عاقل باشید و واقع گرا تا رشته عطوفتی را که پدرانتان بین ایندو قوم تنیده بودند نگسلید.
ما فرض را بر این گرفته ایم که آقای رخشانی انتظار داشته اند که دوران استانداري بومي به دوران "آشتي بومي" و جبران مافات و پاياني بر روند فرصت طلبي و تبعيض هاي مخرب باشد. طبعا اين موضوع بیش از هر چيز ديگر براي ايشان به عنوان يك روزنامه نگار و فعال اجتماعي (آقاي رخشاني) مهم تر است و يا بايد باشد.

اما سوال اينجاست كه آیا ايشان در اين خصوص از اوضاع رضايت داشته اند كه به جای محور قردادن آن, تقليل انتقادات خود درحد موضوع بي مهري استاندار با عده اي از مديران كل سيستاني را صلاح دیده، و یا اینکه اصولا فرض ما اشتباه و خیالی بیش نبوده است و ما در وسعت دید و همه جانبه گرایی ایشان قدری اغراق نموده و بی جهت به همذات پنداری مشغول بوده ایم. اما هر چه باشد تا باشد از این دست گفتمان ها, که اندک است و نایاب.
رازگو بلوچ – تير 1387

۱۳۸۷/۰۴/۱۴

چه تنهاست آنکه منصف باشد...

بقلم رازگو بلوچ

داشتن ایده های منصفانه در جوامع کمتر توسعه یافته کاریست مانند راه رفتن روی لبه تیغ آنهم بر فراز پرتگاهی عمیق. و ضع در بلوچستان (و نه صرفا میان بلوچها) از این نیز بدتر است.

اگر من بلندگوی صاحبان مناصب دولتی می شدم و به درشت نمایی و تمجید از کرده ها و لاپوشانی و توجیه ناکرده هایشان می پرداختم, پشتوانه ای قوی در همه جا می داشتم و چه بسا که رسانه هایی جدی تر و رساتر در اختیار داشتم.

اگر من شعار می دادم و چون سیاست بازان از افتخارات و مرزبندی های اغوا کننده می گفتم و روی احساسات غریزی قومی دست می گذاشتم, حرفهایم تا آن سوی مرزها می رفت و برای خود جایگاهی در میان اپوزسیون دست و پا می کردم.

اگر من با نعصبات کور مذهبی جلو می رفتم و سوار بر موج احساسات عقیدتی مردم می شدم, چه بسا صدها نفر همراه با من به جانفشانی نیز حاضر می شدند و هر آنچه را که می گفتم با گوش جان می شنیدند و تبلیغ می کردند.

اگر من حرف های قلنبه سلنبه دانشگاهی می زدم و از فلانیسم و فلانسفکی و سبک فلان و تفکر بهمان می گفتم, دست کم به این کنگره و آن سمینار دعوت می شدم و چه بسا روزی جایزه فلان بنیاد و فلان دانشگاه انتظارم را می کشید.

اما من هیچ نیافته ام, چون هیچ نخواسته ام. آمده ام که گریز کنم از همه آنچه که هوش و ذهن بسیاری را ربوده است. اگر این خود یک شعار نباشد, من رسیدن به حقیقت را و لو در خلوت و تنهایی خویش به همه دبدبه و کبکبه عالم ترجیح می دهم. هرچند اینکه الان خود را اینگونه تبلیغ می کنم, بر خلاف ادعایم است و یک گام برگشت به عقب.

شفاف بگویم, من تعصب قومی و مذهبی را آفتی برای نوع بشر می دانم و اتفاقا همه مشکلات بلوچ را در تعصبات دیگران به او و در عین حال تعصبات خود او با خویشتن خویش می دانم.

من بلوچ را فقط به چشم انسانهایی مظلوم می بینم که هم دیگرانی متعصب در طول تاریخ به او ستم روا داشته و هم خود او جانانه کمر به بدبختی خود بسته است.

من به قومیت بلوچ چندان کاری ندارم, تعصب مذهبش نیز اولویت من نیست, اما مظلومیت او قصه ای دیگر است و محرومیتش, که قابل چشم پوشی نیست. وضعیت بلوچ مایه شرمساری خود او, همسایگان و هموطنانش و همه اولاد آدم است.

به جای تعریف و شعار, من به آسیب شناسی معتقدم و درک وضع نابهنجار موجود و سرکشیدن داروی تلخ نقد به امید بهبودی مداوم. من نمی توانم از پای لنگ بلوچ در مسیر تمدن نگویم و فقط با توصیف شیران کوههایش و حماسه های جاودانش دل خوش دارم.

من به مسجد و عبادت ارادت دارم ولی نمی توانم کپر نشینان بی نان و قوت و فرزندان بی آینده شان ببینم و باز دغدغه اول و آخر خود ساخت مسجد بدانم.

من به سیاست و دولت و دیگران کاری ندارم, ولی انصاف نیست که تحصیلکرده محروم و بی بضاعت بلوچ دربدر در پی کار و لقمه ای نان, سرانجام مایوس و بی پناه به اعتیاد روی آورد, در حالیکه عزیز دردانه های مرفه بسیاری از دور ترین شهرها در زادگاه او مشغول بکار می شوند, آنهم در حالیکه به جای شکرو سپاس دائم از بخت بد خود و بودن در چنین مکان دورافتاده و غیر قابل تحملی نالیده و خود را طلبکار دیگران می دانند. حتی گاه زن هایشان را نیز همانجا مشغول بکار می کنند تا که افسردگی سراغشان نیاید!

من از قوم گرایی نمی گویم. من از آن فرهنگ ایرانی, اسلامی و انسانی می گویم که سفارش می کند نان سفره مان را هم برای همسایه ندار نصف کنیم.

دیگر ممالک دنیا به تنوع قومی و فرهنگی افتخار می کنند. جالب است بدانیم زبان اقلیت "ولز" ها که هیچ قرابتی با انگلیسی ندارد, در چند قدمی لندن با تلاش و سرمایه گذاری فراوان دولت و خود انگلیسی زبانها در حال نشر احیاء است تا از مرگ احتمالی یک تنوع زبانی جلوگیری شود.

چگونه است در شبکه استانی ما گویی که طاعون آمده و همه بلوچ ها مرده اند و دوربین شان هیچگاه موفق به کشف و ضبظ چهره آفتاب سوخته این سفید جامگان منقرض شده نمی گردد. در خیابانهای شهر, در استودیو ها, در نمایش ها, در خبر ها کمتر اثری از این گونه حیات باستانی به چشم نمی خورد.
معمولا سمبل شبکه های تلوزیونی آنتن است که بر بلند ترین نقطه نصب می شود. چگونه است که بلندای تفتان نادیده گرفته شده و آنتن شبکه تلوزیونی مان بر یا درون دریاچه ای فصلی نصب می شود؟ اینگونه تعصبات فنی! در نوع خود نوبر است.

اما مگر ما فقط از یک طرف تعصب دیده ایم؟ چند روز پیش در وبلاگ یکی از شخصیت های مذهبی خودمان که منشی منطقی در پیش گرفته است, فقط یک نصف جمله به تعارفاتم اضافه کرده و یاد آور شدم که خوب است علماء سنی هم بیش از پیش انتقاد پذیر و پذیرای افکار جوانان باشند. در کمال ناباوری آن نظر هرگز پخش نگردید! حالا اگر همان شبکه هامون دست چنین تفکری هم باشد چه چیز به نفع عدل و انصاف تغییر خواهد کرد؟

عزیزی در یکی ازلینک نظرات گفته بود " اما ای رازگو بدان که بلوچ غیر سنی بلوچ نیست". ایا این عین همان تفکری نیست که چوب آنرا خورده ایم؟ چه چیزی به نفع عدل و انصاف عوض خواهد شد اگر سنی متعصب جای شیعه متعصب را بگیرد؟

به من اعتراض شده که چرا به خوانین حمله برده ام. چرا تحصیلکردگان را مذمت نموده ام. چرا به دینداران! تاخته ام. چرا قوم بلوچ را تحقیر کرده ام. خانواده ام نگران است که نکند فردا مرا پای محاکمه دولتی یا شخصی بکشانند. حال من جز از کودک درون خود و دعوت همگان به صداقت و انصاف نگفته ام.

من می گویم اگر انصاف نباشد هرگونه تغییری فقط جای ظالم و مظلوم را عوض می کند. در آن صورت فقط عقده هاست که باهم خواهد جنگید و نباید به جنگی علیه نفس ظلم دل خوش کرد.

من در این مدت گاه نظرات سازنده دریافت کرده ام. گاه مورد لطف و تشویق بوده ام. گاه هجو شده ام. گاه مورد سوء برداشت بوده ام. تا حال که به اینجا رسیده ایم. باقی هم با خداست و با شما عزیزان که خواهید فرمود چگونه ادامه دهم. نظرات شما در هدایت ما به سمت صراط مستقیم بسیار موثر است.
رازگو بلوچ – تیر 1387

۱۳۸۷/۰۴/۱۱

سیستم "خود خنثی سازی" در فرهنگ بلوچ

بقلم رازگو بلوچ

قصه عجيبي است قصه بلوچستان. سرزمين تز و آنتي تزها. هر خواسته اي، در درون خود ضد خود را پرورانده است. از اين روست كه به سرزمين "هيچ ها" شبيه گشته است! مي دانم كه قبولش سخت است. مي دانم كه مقصر ما نبوده ايم و موضوع به صدها عامل ربط پيدا مي كند.

خبر ندارم يك چنين تئوري اي در جامعه شناسي به ثبت رسيده است يا خير، اما من معتقدم كه هر جامعه اي طي يك قانون نانوشته دروني، سطح رشد و خودشكوقايي فرد و در نتيجه خود آن جامعه را تعيين كرده است. درست مثل مدارس، كه سطح يكي ابتدايي است و ديگري راهنمايي و يا دبيرستان. بديهي است سالها ماندن، تلاش، تمرين، نوع آوري، تجربه و درس خواندن در يك دبيرستان، هرگز منجر به كسب عنوان دكترا نمي شود. حالا مي خواهد فرد خداي نبوغ باشد و افسانه تلاش و كوشش.

گلایه رهبران و مصلحان اجتماعی در این باب شنیدنی است, آنگاه که می خواهند سطح رشد جامعه را بالا ببرند. آنجا دیگر قضیه مثل ارتقاء یک مدرسه ابتدایی به راهنمایی نیست که با یک بخشنامه و چند کلاس و معلم قابل انجام باشد.

فی المثل ماموری جسور و آسمانی چون محمد ص چه سان ازجهل اعراب و تغییر ناپذیری سردمدارانشان گلایه می کند و موسای نبی نیز از نافرمانی و لجبازی بنی اسرائیل چه شکوه ها که ندارد. حتی قرنها بعد متفکری چون اقبال از شوره زار بودن خاک جامعه هندی می نالد و امیر کبیر و مصلحانی دیگرقربانی رکود و بی وفایی جامعه خود می گردند.

در بلوچستان اما اوضاع از این هم بدتر است. در سفره ای فکری و فرهنگی که بشر در بستره تاریخ و اجتماع گسترده است سهم بلوچ مستعد تقریبا صفر است. تولید فکر در این جامعه یک تابو است. بلوچ هنوز درگیر نیاز های اولیه خود و در حال چاره جویی مشکلاتی است که برای بشر قرنها پیش حل شده اند. بعضی از الگوهای فرهنگی بلوچ بدترین نوع الگوهاست.

بی تعارف باید گفت, بگذار دل بسیاری ریش شود و بسیاری دیگر توان هضم آن را نداشته باشند, به هرحال بلوچ از خشن ترین و نا مترقی ترین کشور خاورمیانه (و پنجمین کشور فقیر دنیا) یعنی افغانستان بیشترین اقتباس فرهنگی را نموده است:
مسائلی چون مرد سالاری ناجوانمردانه که بنام غیرت! تبلیغ می شود, عدم فبح قتل نفس, بگونه ای قاتلان و جنگ افروزان قبیله ای به جای مطرود شدن, تبدیل به رهبران و مراجع جامعه می گردند و دانشمند ترین انسانها از آنجا که خوی جنگندگی ندارند, منزوی و مطرود می مانند.
دلیل آن نیز واضح است. دارا بودن کارنامه قتل در این جامعه, نشانه ابهت و قدرت اجتماعی است و در نتیجه جایگاه فرد را تا سکانداری اجتماع پیش می برد. بگونه ای که ناظران خارجی و به ویژه دولت مرکزی و مقامات محلی نیز طرف حساب خود و نمایندگان موثر این جامعه را از این دسته انتخاب می کنند و نتیجتا جامعه, کشور و حتی جامعه جهانی از پتانسیل فکری پویا ترین ذهن های این جامعه بی بهره می ماند.

جزم اندیشی و حتی خشونت مذهبی و عدم تحمل هیچگونه رقیب فکری و ایدئولوژیک و تقبیح نوع آوری و "بدعت" دانستن تفکرات نو عاریت نامیمون دیگری است که ریشه دیگر فرهنگ های همسایه داشته و این این سرزمین را به یک شوره زار فکری تبدیل نموده است.

نظام قبیله ای و تحقیر تیره هایی توسط تیره های دیگر چیزی است که در دنیای پنج میلیارد و اندی امروز فقط در افغانستان یافت می شود و بلوچ با انتخاب و حفظ این بدترین نوع الگوی اجتماعی, خود را با بدبخت ترین کشورچهار قاره, هم سرنوشت کرده است.

شاید آنچه که بلوچ از آن مصون مانده بود, فرهنگ تظاهر و دغلبازی و عدم صداقت بود که آنرا نیز به تدریج ازفرهنگ مرکز نشینان و شهرهای بزرگ در حال اقتباس است.

صرف نظر از اقتباسات نامیمون فرهنگی, جامعه بلوچ مکانیزم "خود خنثی سازی" پیچیده ای درون خود طراحی نموده است که همانگونه که اشاره گردید, اجازه رشد و ارتقاء را از فرد گرفته و تلاش و استعداد های اورا عقیم و بی حاصل می سازد. در ذیل به بخش هایی از اصول و قواعد این سیستم نا میمون اشاره می کنیم:

1- اصل عدم اعتماد به نفس جمعی: طبق این اصل بلوچ نه خود و نه دور و بری های خود را شایسته بزرگی و ارتقاء می داند. از این روست که تقریبا مشاهده نشده است هیچ شخصیتی در زمان حیات خود توسط خود بلوچ ها به بزرگی رسیده باشد.

باید آقای مهاجرانی وزیر بیاید و از هنر دونلی زن بلوچ خوشش آمده و چند کلمه ای از او تعریف کند تا ناگهان چهره ای بنام "اسپندار" در کهنسالی مطرح گردد. باید اقای حسنی استاندار از "کمالان" تمجید کند تا توپخانه براه افتاده علیه او جامعه خودی اندکی متوقف گردد. باید خانم "کارینا جهانی" به زبان بلوچی و بزرگان او بهاء دهد تا آنها خود به این باور برسند!
با کمال احترامی که برای حسن نظر و تلاش این بانوی ندیده قائلم من بعنوان "راز" گو مجبورم قضیه از زوایای پنهان دیگری نیز ببینم. همینکه به خود می بالیم که فلان مستشرق و فلان محقق در مورد ما فلان گفته و فلان کرده است, شکلی از عدم اعتماد بنفس جمعی را نشان می دهد و باید هشیاربود و صرفا اینگونه اظهارات و فعالیت ها باید ارج نهاد و نه اینکه اعتماد بنفس و هویت خود را به تائید و یا عدم تائید دیگران گره زد.

2- اصل عدم پذیرش رشد همجواران: این موضوع هم همچون قبلی مختص بلوچ نبوده و برای نوع بشر بطور کل صادق است. اما با شدتی عجیب که در بلوچستان رایج است باید آنرا به شکل معضلی محلی و ویژه مد نظر قرار داد.

تحصیلکردگان بلوچ فی المثل, علیرغم داشتن اشتراک نظر و درد مشترک در قبال جامعه درمانده خود, به جای همگرایی و سینرژی, به رقابت پنهان و آشکار مشغول بوده و در خوش بینانه ترین حالت نیز همکاریهای متقابل شان در حد بده بستان ها و معاملات اجتماعی باقی مانده است.

با وجود مدارس دینی متعدد و فارغ التحصیلان چشمگیر حوزوی تقریبا هیچگاه شاهد برخاستن چهره هایی نو از نسل های جدیدشان نبوده ایم و همگی شان در سایه بزرگان معدود سنتی خود باقی مانده و به تکرار یکدیگر پرداخته اند.

کدخدا ها نیز بدیهی است که جای خود را به تازه نفس های خوش فکر تر نداده و ظهور چهره های دیگر را برای خود یک کابوس می پندارند.

3- اصل حسادت و تخریب شخصیتی: موضوع عدم پذیرش رشد همجواران شاید اندکی پذیرفتنی تر باشد, اما اوج فاجعه آنجا آشکار می شود که صحبت از رقابت ها و حسادت های کشنده و کور کننده مستعدان عرصه های مختلف جامعه بلوچ باشد.

در بلوچستان چهره ها ی موجود سیاسی, اجتماعی, فرهنگی و مذهبی به شدت مراقب همدیگرند و هر گونه حرکت یکدیگر را پایش و تحلیل می کنند. هرگونه احتمال رشد و ارتقاء جایگاه یکی بی اذن و موافقت دیگران, با موجی از حسادت و تخریب های مختلف همراه گشته که عرصه را بر او تنگ و حتی المقدور نتیجه تلاش هایش را عقیم می کند.

اگر چه آنچه گفته شد تلخ می نماید اما تحلیل و بررسی علل ریشه ای اینگونه رفتارهای اجتماعی غالبا گواه آن است که ویژگی های محیطی و عوامل بیرونی سهم بنیادی تری در شکل گیری شان داشته وشایسته است فرد فرد بلوچ و بویژه نسل جدید آن را باید تا حد زیادی از این اتهامات مبرا نمود.
آنچه مهم است, وقوف عموم از اینگونه عادات و باورهای مخرب فرهنگی و سعی در معالجه فردی و جمعی آنها است. تحولات جهانی نیز به این روند کمک و رفع آنها را تسریع خواهد نمود. اما بهر حال همه چیز فقط از خود ما است که آغاز می شود.
رازگو بلوچ – تیر 1387

۱۳۸۷/۰۴/۰۸

نسيم تحولات: من خوشبينم

بقلم رازگو بلوچ

خبر هاي خوشي دارم براي همه. ماچقدر نادانيم كه غرق در نعمت و به كفران آن مشغوليم. اگر توفاني نيامده است، باشد، نسيم تحول اما ديريست وزيدن گرفته است.
به دور و بر خود نگاه مي كنم. من جسور شده ام. من خواهانم. و ديگران اين را بد نمي دانند. و بد خواهان ناچارند كه برتابند. اي بي صبران! ما در مسير تحول نبوده ايم؟

سالها پيش وقتيكه مادرم شنيد دانشگاه قبول شده ام، برخود لرزيد و گفت دانشجوها را مي كشند، چون سياسي مي شوند! " سياسي"، "دانشجو"، هردو براي او كه وارث نسل "قجر هراسي" يا به تعبير من " قجروبيا" بود، بوي مرگ، ناسازگاري و طرد شدن را مي دادند. و امروز خبر از جشن باشكوه فارغ التحصيلي دهها دانشجوي بلوچ در زاهدان مي دهند.

آنروز ها مي گفتيم دانشجوي بلوچ بهتر است درسش را هم چراغ خاموش بخواند، امروزه نيم خيز شان را سوي فرصت هاست كه مي بينيم و مزه دهن بعضي شان هم كسب پله هاي اندكي بالاتر شده است.

روزگاري با نگراني مي گفتند موسيقي بلوچ يا لهو است و حرام شرعي است و يا برانگيزاننده جدايي خواهان است. نگران هاي ديروز، امروز خود در رديف اول جايگاهي مي نشينند كه جشنواره موسيقي بلوچ با شور و شوق در حال اجرا است.

زبان غليظ بلوچي ديروز نشان بي سوادي و يا جايگاه فرهنگي پائين بود، امروز من باسواد چون در بلوچي فصيح ناتوانم، مجبورم سربزير و گاه مطرود ديگران باشم.

ديروز مي گفتند به حكم فقيهان ديوبندي عكس ممنوع، فيلم ممنوع، تلوزيون ممنوع. امروزه بيشترين عكس و فيلم وتصاوير تلوزيوني از ما متعلق به همين قشر مانعان ديروز است.

يك روز كمالان اديب و خواننده فولكلوريك بلوچ را دربزرگترين اجتماع شهر خود (در مسجد جامع شهر) بي هيچ دليلي مي كوبيدند و هنرش را به فجيع ترين شكل هتك حرمت مي كردند، امروز براي پاسداشت هنرمندي او در تهران نخبگان كشور گرد هم مي آيند.

ديروز در خيابان ها كه مي رفتي جز چهره گردآلود و لباسهاي رنگ و رو رفته طبقات زحمت كش و بي ادعاي معيني، بانوان بلوچ را نمي توانستي ببيني، مگر در بيمارستان ها و ترمينال هاي مسافربري كه كه حكم شرايط اضطراري را داشتند.

امروز اگر موج مباركي كه برخاسته سرعت گيرد، بانوان جوانتر بلوچ راه خود را به سمت حضور در جامعه باز كرده و حتي آنگونه كه من پيش بيني مي كنم، پرچم دار و پيشتاز تحول خواهي و توسعه در بلوچستان خواهند شد. باد موافق اگر برقرار باشد كه خواهد بود، وضع تا بدانجا پيش خواهد رفت كه ما مردان دوچهره و منتفع از سنت، به آنان اقتدا خواهيم كرد و ابتكار عمل و راز برون رفت از بن بست موجود را از آنان خواهيم جست.

آنچه كه مرا اينچنين خوشبين نموده است، مشاهده حجم و شتاب تغييراتي است كه دربينش، طرز فكر، و حتي رفتارهاي عملي بانوان به شكلي درست اتفاق افتاده و بي هيچ ادعا و شور و شورشي، چهره حال و آينده جامعه را دگر گون نموده است.

شكاف بين دنياي سنتي (آن هم از نوع قبيله اي) با دنياي واقعي امروزين از ديد خانم هاي تحول خواه عميق تر، دردناك تر و غير قايل قبول تر از همتايان مرد آنان است. زيان و تنفر بيشتري كه آنان از شرايط سنتي موجود نسبت به مردان دارند به همراه حق طلبي، كنجكاوي و نوگرايي ذاتي خانم ها، انگيزه و انرژي بيشتري به آنان داده و عليرغم محدوديت هاي موجود، آنان گوي سبقت را در تحول خواهي از مردان خواهند ربود.

آنان نخست به بازخواني نقش سنتي خود پرداخته و در مواجه با دنياي موجود، گاه به تدريج و گاه بگونه اي ضربتي و انقلابي اقدام به شكستن عادات و باورهاي كليشه اي جامعه خواهند نمود. به تعبيري جالب تر، اتفاقي كه در عمل به سادگي و بي سرو صدا در حال افتادن است در ثئوري، بسيار دشوار، پرهزينه و زمان بردار به نظر مي رسيد.

ساده تر بگوئيم: روزگاري پيش صحبت سر منبرها اهميت كتك كاري و اظهار اقتدار مرد بود و نحوه كنترل همه جانبه زن، گلوهاي واعظين پاره مي شد كه چرا صداي پاي كفش خانم ها بلند است و چرا سايز پيراهن شان كوتاه و اينكه چگونه شيطنت هاي زن غير قابل تصور است و زيبايي چه آفت كشنده اي است براي حيثيت او!
هماناني كه خود در دل مي گفتند خدايا چرا به چهار محدودمان كردي و پنجمي و پنجاهمي را رخصت ندادي، بيشترين فرياد وا آسمانا سر مي دادند كه حيثيت انسان لكه دار شد چرا كه زني در راه رفتن از مرد خود جلو زده و يا اصلا با او به خيابان آمده است! اكنون اما بسياري از آنان به مجبورند كه به كدخدايي زنان راي دهند و با بعضي هايشان به جلسه و شور بنشينند و به اقتدارشان اقتدا كنند.

آري تغيير آمده است، گاه با رنج و خونابه خوردن و گاه هم بي مزد منت. و ما گرچه وارث رنجيم، ولي سرخوشيم به فرزنداني كه عنقزيب بر سر دردهايمان شاخه گلي نهاده و به تماشاي موزه مصيبت هايمان مي آيند.
آنها خبر از تبعيض و تفاوت طبقات اجتماعي نخواهند داشت، درك نخواهند كرد قتل هاي طايفه اي چه حال و روزي دارد. حس اقليت بودن را فقط در كتب و اينترنت خواهند جست. شلاق اعتقادات ديگران نخواهند خورد، اعتماد بنفس شان بالا و روحيتات شان سرشار از شوق و اميد خواهد بود. دختران مان پستو نشيني را نمي فهمند.
آنان مي خندند و ما از گور برايشان دست تكان مي دهيم و لبخند شوق نثار شان مي كنيم. و تاريخ اينگونه به همگي لبخند ميزند و صبح بخير مي گويد.
رازگو بلوچ – تير 1387

اما وای اگر ورق برگردد...

بقلم رازگو بلوچ

اشکال من این است که وقتی همه تنوری و چلو و پلو میل می کنند و میوه پوست می کنند و آجیل می شکنند و خلاصه غرق در لذت و ریخت و پاشند و گل می گویند و گل می گویند و گل می شوند, من به آن دقایق نیمه شب می اندیشم که همه سنگین و خسته و خواب آلود این گوشه و آن گوشه افتاده اند و خانه تلی از لجن شده باشد.

وقتی که همه سر مست از پیروزی و انتقامند من نگران به روزی می اندیشم که ورق برگشته است و نقش ها بدل شده است. من از همان ابتدا به وضوح می بینم که قاتل چگونه با وحشت خود را می کشد و ظالم چگونه درد آلود بر گرده خود شلاق می زند و متکبر چه سان به دریوزگی افتاده است.
از این روست که تا رد پایی از ظلم و یک بعدی نگریستن در رفتار خود احساس کنم, مضطرب می شوم. آیا این اضطراب یک بیماری است؟
اما وای اگر ورق برگردد - من که باز دوباره مضطرب شدم- شما بگوئید: چه ها خواهد شد؟
رازگو بلوچ – تیر 1387

غروب کاجو (هیت قصرقند)

غروب کاجو (هیت قصرقند)